پایان نامه ارشد رایگان با موضوع وحدت وجود، بایزید بسطامی، ابراهیم ادهم

واسطهی شیخ معروف کرخی به امام‏ رضا (علیه‌السلام) و از ایشان به حضرت علی (علیه‌السلام) می‏رسد؛ و یا مستقیماً به آن حضرت می‏رسد مثل سلسله کمیلیّه که از طریق‏ کمیل منتسب به حضرت علی (علیه‌السلام) است و فقط در این‏ میان سلسلهی نقشبندیه، آن هم در ایام متأخر است که‏ رشتهی اجازهی خود را از طریق ابوبکر نیز به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نسبت‏ می‏دهد. به این طریق که سلسلهی اجازهی خود را به بایزید بسطامی و از او به امام صادق (علیه‌السلام) و از او به قاسم بن‏ محمّد بن ابی بکر و از او به سلمان فارسی و از او به ابو بکر و بالاخره به پیامبر(صلیاللهعلیهوآله)می‏رساند. با این حال خود آنان به‏ چند طریق دیگر نیز سلسلهی خود را نقل می‏کنند که‏ نهایتاً همان طریق مشهور انتساب به حضرت علی (علیه‌السلام) مشهور به «سلسله الذهب» می‏باشد51.
یکی دیگر از اصول اصلی تصوّف این است که علم حقیقی، علمی لدنی است که از آدم تا خاتم استمرار داشته و سینه ‏به ‏سینه و یدا بید منتقل شده است. البته آن‏ علم به موجب حدیث کنت نبیّا و آدم بین الماء و الطّین اصالتاً از آن پیامبر خاتم (صلیاللهعلیهوآله) بود و به عاریه نزد آدم‏ تا اینکه به انتصاب الهی و به طریق وصایت معنوی‏ دست به دست از اوصیای آدم به پیامبر اکرم رسید و از ایشان به باب مدینه علم الهی علی (علیه‌السلام) و سپس به‏ دیگر امامان (علیهم‌السلام) انتقال یافت. عرفا از این علم‏ تعبیر به ولایت کرده‏اند و آن را باطن رسالت و جنبهی الی‏ الحقّی و مقام معنوی و دعوت باطنی و طریقت هر رسول‏ دانسته‏اند در مقابل جنبه الی الخلقی رسول (صلیاللهعلیهوآله) که مقام‏ ابلاغ احکام شریعت و دعوت ظاهری است. ولایت به این‏ معنی چون راجع به جنبه معنوی و الهی پیامبر می‌باشد، به اذن الهی است و ذوق و اجتهاد اشخاص در تعیین ولی‏ مدخلیتی ندارد؛ و گرچه مقام رسالت در نبی اکرم ختم‏ شد ولی مقام ولایت به موجب آیه شریفه: انّی جاعل فی‏ الارض خلیفه. و به موجب اینکه «ولی» از اسماء الهی‏ است که تعطیلی نمی‏پذیرد، دایمی است. به قول مولانا:
پس به هر دوری ولی قائم است
دست زن در دامن هر کو ولی است
 

آزمایش تا قیامت دائم است
خواه از نسل عمر خواه از علی است52

پس از پیامبر (صلیاللهعلیهوآله)، به اذن الهی علی (علیه‌السلام) مظهر تامّ ولایت شد و این رشته در دیگر امامان جریان یافت تا امام دوازدهم‏ (عجّل اللّه تعالی فرجه) که مهدی و هادی اوست.
باز به قول مولانا:
مهدی و هادی وی است‌ای راه جو

هم نهان و هم نشسته پیش رو

در میان اصحاب ائمه‌یاطهار (علیهم السلام)، راویان حدیث و فقها، اخذ احکام شریعت کردند و آن را ترویج نمودند ولی‏ کسانی هم از جنبهی ولایتی و طریقتی ایشان، مأمور به دعوت به تهذیب نفس و سلوک الی‌اللّه شدند که‏ مشایخ صوفیه یا عرفا باشند؛ و از اینجا بود که طریقت‏ اسلامی به نام «طریقت مرتضوی» در قیاس با «شریعت‏ محمّدی» نامیده شده است. دقیقاً در همین جا است‏ که می‏بینیم تمامی مشایخ بزرگ صوفیّه یا مستقیماً و بی‏واسطه یا با واسطه و غیرمستقیم تحت هدایت و تربیت و به این معنی منتسب به حضرت علی(علیه‌السلام) یا دیگر ائمه‌اطهار ‌(علیهم‌السلام) بوده‏اند. مثلاً کمیل و انتساب وی به‏ حضرت علی (علیه‌السلام)، ابراهیم ادهم و انتسابش به امام سجّاد یا امام باقر (علیه‌السلام)، بایزید بسطامی به امام ششم (علیه‌السلام)، شقیق بلخی و بشر حافی به امام هفتم (علیه‌السلام)، معروف کرخی به امام هشتم حضرت‏ رضا (علیه‌السلام)و همین مشایخ که خود را از جانب امام مأذون‏ به هدایت معنوی می‏دانستند کسانی را به کمال رسانده‏ و جانشین خود کردند و بدین قرار رشته‏های مختلف‏ تصوّف جاری شد. امّا از همان آغاز آنان تأکید داشتند.
هیچ شیخی از پیش خود متاعی ندارد و آنچه‏ هست مستفیض از مقام ولایت کلیه می‏باشد که پس‏ از بیعت ولویه با شیخ کامل، صاحب اجازه و طی مراتب‏ سلوک به او نیز عنایت می‏شود، لذا مسئله‌ی اجازهی مشایخ‏ و نهایتاً اتّصال آن‌ها به علی (علیه‌السلام) مورد توجّه و دقّت تامّ بود. اساساً اصطلاح «سلسله» که دلالت بر تسلسل زنجیروار و معنعن اجازات و وصایت معنوی لا حق از سابق دارد از همین جهت رایج شد تا بگویند اگر کسی مدعی مقام‏ ارشاد و هدایت معنوی است باید مأذون و متصّل باشد و اجازه‏اش به امام برسد تا به موجب و أتوا البیوت من‏ ابوابها از در خانهی ولایت علی (علیه‌السلام) وارد شده‏ باشد و حکایت سارق و متجاوزی نباشد که بخواهد به‏ زور یا از دیوار وارد شود. امّا چون از در وارد شد، همین‏ اتّصال و اجازه است که موجب سریان لطیفهی ولایت در قلب او نیز می‏شود، باز به قول مولانا:
مریم دل نشود حامل انوار مسیح

تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد53

یکی از نشانه‏ها و رموز عرفانی دال بر اهمیّت تربیت‏ معنوی و داشتن اجازه ارشاد و انتساب این اجازات به‏ حضرت علی (علیه‌السلام) که میان مشایخ عرفا رایج بود، رمز و استعارهی خرقه است که معمول بود حتماً ذکر کنند که خرقه از دست چه کسی پوشیده‏اند. البته منظور از خرقه، حقیقتاً لبای مرقّع ژنده نبود بلکه لطیفهی ولایت‏ و به تعبیر دیگر فقر معنوی بود که سالک به هنگام‏ بیعت طریقتی و پیوند خوردن معنوی به شجرهی ملکوتی‏ الهی از شیخ خود می‏گرفت تا ملبس به لباس تقوی‏ و متخلق به اخلاق الهی او شود. مرجع آنان در این‏ باره کساء یا عبایی است که پیامبر اکرم (صلیال
لهعلیهوآله) بر اهل بیت‏ پوشاندند و به این طریق علم و طهارت به آن بزرگواران‏ اعطا فرمودند. این لباس ظاهراً نیز باید خرقه و ژنده‏ و از پشم می‏بود تا دلالت بر ترک امور دنیوی و ترک‏ ما سوی اللّه داشته باشد. البته رسم خرقه‏پوشی نیز نزد بعضی صوفی نمایان عاری از حقیقت مرسوم شد و چنین‏ خرقه‏هایی هم، چون از اهلش اخذ نشده بود، به قول‏ حافظ شایسته آتش باشد:
نقد صوفی نه همه صافی بی‏غش باشد ‏

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد54
پس اگر مشایخ بزرگ صوفیه سند خرقهی خود را به‏ علی (علیه السلام) نسبت می‏دهند، منظور پوشیدن خرقهی ظاهری‏ نیست، بلکه انتساب ولوی به آن حضرت است، یعنی در عقد بیعت ولویه، علی(علیه السلام) را دستگیر خود می‏دانند و معتقدند با این بیعت و پیوند معنوی به موجب حدیث‏ نبوی «انا و علیّ ابوا هذه الامه» فرزندان معنوی صاحب‏ مقام ولایت می‏شوند. این مطلب را مورخ نکته‏بینی مثل‏ ابن خلدون با اینکه غافل از ارتباط معنوی تصوف و تشیّع‏ است، متوجه شده و می‏گوید: متصوفه به پیروی از شیعه‏ خرقهی خود را به علی (علیه السلام) نسبت دادند. اما این انتساب‏ حاکی از حقیقتی مهم‏تر است و آن اینکه تصوّف و تشیّع‏ دو نام هستند دال بر حقیقتی واحد.
راز بگشا‌ای علی مرتضی

ای پس از سوء القضا حسن القضاء55
اکابر صوفیه برای گریز از التزام به یکی از مذاهب عامه و احتراز از تصریح به‏ شیعه بودن؛ گاه گویند عمل به احوط مذهب ‏ می‏کنیم و گاه گویند: الصوفی من لا مذهب له، و لهذا نیز گفته‏اند که هر صوفی که اظهار مذهب کند، ملامت کردنی بلکه لایق سیلی و گردنی‏ است.56
4ـ3ـ نقش مولانا درتقریب مذاهب
مولانا، در اثر اعتقاد به وحدت وجود، اختلاف بین مذاهب را صوری می‌داند، قانون جذبه و عشق عام را، قانون عالم و وظیفهی خاص انسان میداند و از اینجا به نوعی جهان وطنی یا یونیورسالیسم می‌رسد. از این رو، بسیاری از آموزههای مولانا فراتر از ادیان خاص است و به جای آنکه خود را در قالب دین خاصی محصور کند به اهداف اصلی ادیان و به نیل به حقیقت میاندیشد. به زعم وی همه ادیان، از نور واحدی نشئت گرفتهاند و هدف مشترکی را تعقیب می‌کنند.
اختلاف خلق از نام او فتاد

چون به معنی رفت، آرام او فتاد57
و یا اینکه:
از کفر و ز اسلام برون است نشانم

از فرقه گریزانم و زنار ندانم58

بنابراین، عرفان مولوی برای بسیاری از پیروان ادیان و مذاهب دیگر نیز از جذابیت خاصی برخوردار گردیده است. در جهانبینی مولانا، طبیعت، انسان و خدا به مثابه واحدی به هم پیوسته مطرح میشوند. از دیدگاه وی، طبیعت زنده است و فقط شامل اشیا محسوس و طبیعی و ارگانیک نمیشود. عرفان، جهان را انباشته از گوهر خداوند و ثمرهی تجلی او، و فیضان او میداند. بنابر همین برداشت و بریدن از دوگانگی و غرق شدن در وحدت وجود، مولانا، خویش را بالاتر از همه ادیان، اندیشهها و اقلیمها، و به مثابه عنصری وابسته به همین واحد به هم پیوسته می‌داند و با صراحت می‌فرماید:
چه‌ تدبیر‌ای مسلمانان‌ که‌ من‌ خود را نمی‌دانم
نه‌ شرقی‌ام‌ نه‌ غربی‌ام، نه‌ علوی‌ام‌ نه‌ سُفلی‌ام‌
نه‌ از هندم‌ نه‌ از چینم‌ نه‌ از بلغار و مغسینم
نشانم بی نشان باشد، مکان لا مکان باشد
دویی را چون برون کردم، دو عالم را یکی دیدم

نه‌ ترسا نه‌ یهودی‌ام‌، نه‌ گبر و نه‌ مسلمانم‌ نه‌
زارکان طبیعی‌ام،‌ نه‌ از افلاک گردانم‌ نه‌ از ملک عراقینم، نه‌ از خک خراسانم نه تن
باشد، نه جان باشد که من خود جان جانانم یکی بینم، یکی جویم، یکی دانم، یکی خوانم59
شووان از متفکران غربی میگوید:مولوی کاملاً به همراهی و هماهنگی و همزیستی ظاهر و باطن توجه دارد؛ هدف نهایی دین، هدایت انسان به سوی خدا است و برای رسیدن به این مقصود، شریعت لازم و ضروری است، چون تنها از راه شریعت است که طریقت ممکن و متجلی می‌شود. در این عالم، طریقت بدون شریعت، نه متجلی می‌شود و نه محفوظ می‌ماند و نه فایده‌ای در بر خواهد داشت. اما بدون طریقت نیز دین محدود به جنبه‌های ظاهری می‌شود. ابزار لازم را برای ارائه طریق به کسانی که واقعاً و ماهیتاً در چنین حالتی دین. اهل طریقت هستند.60
مولوی غالباً به یگانگی ادیان اشاره کرده است و چند داستان وی در نشانه آن‌هاست که از نظر او محتوای درونی ادیان وحی شده، «فیه ما فیه» و «مثنوی» البته که برتر از شکل ظاهری آن‌ها است، یکی است.61
مولانا تعدد ادیان را در این عالم، گریز ناپذیر می‌داند:
گفتم آخر این دین کی؛ یک بوده است، همواره دو و سه بوده است، شما دین را یک، چون خواهید کردن؟ یک آن جا شود؛ در قیامت، اما این جا که دنیاست ممکن نیست، زیرا این جا هر یکی مرادی است و هوایی است مختلف. یکی این جا ممکن نگردد، مگر در قیامت که همه یک شوند و به یک جا نظر کنند و یک زبان شوند.62
کثرت ظاهر و وحدت باطن‌ است که می‌توان آن را «وحدت وجود» یکی از اصول‌ جهان‌ بینی عرفانی، اصل محور تفکر و نگرش عرفانی است. از نظر عرفا وجود، از هر جهت واحد و بسیط مطلق است و هیچ کثرتی در آن نیست، نه کثرت طولی و نه کثرت عرضی، نه کثرت به شدت و ضعف و نه به غیر شدت و ضعف، حقیقت وجود منحصراً واحد است و آن حقیقت واحد، چیزی جز خدا نیست، غیر خدا و غیر حق، هر چیزی که هست، وجود نیست، بلکه نمود و ظهور است.
او اساساً وحدت‌گراست و ما را دعوت به وحدت‌گرایی می‌کند، تا جایی که مثنوی را دکان وحدت خود می‌نامد:
نیز مثنوی ما دکان
وحدت‌ است

غیر واحد هر چه بینی آن بت است

بدین جهت مولانا بر مبنای وحدت خود، می‌کوشد تا کثرت ظاهری ادیان و مذاهب و شرایع را به یک وحدت باطنی بازگرداند، و این کوشش او در برخی داستان‌های مثنوی، دیده می‌شوند:
چون به صورت بنگری، چشم تو دوست
ده چراغ از حاضر آید در مکان
گر تو صد سیب، و صد آبی بشمری
اتحاد یار، با یاران خوش است
منبسط بودم و یک جوهر همه
چون به صورت آمد نور سره
تو به نورش در نگر کز چشم رست
هر کی باشد به صورت، غیر آن
صد نماند، ک شود چون بفشری
پای معنی‌گیر، صورت سرکش است
بی‌سر و بی‌پا بدیم آن سر همه
شد عدد چون سایه‌های کنگره

نور هر دو چشم، نتوان فرق کرد
فرق نتوان کرد نور هر یکی
در معانی، قسمت و اعداد نیست
صورت سرکش، گدازان کن به رنج
یک گهر بودیم هم چون آفتاب
کنگره ویران کنید از منجنیقی
چون که در نورش نظر انداخت مرد
چون به نورش روی آری، بی‌شکی
در معانی تجزیه و افراد نیست
تا ببینی زیر او وحدت، چون گنج
بی‌گره بودیم و صافی هم چو آب
تا رود فرق از میان ان فریق63

او در این ابیات با بیانی تمثیلی، کثرت را به وحدت ارجاع می‌دهد: به عنوان مثال، اگر تو به چهره‌ات نگاه کنی خواهی دید که دو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *