Posts

روش تهیه هدفهای رفتاری کامل

روش تهیه هدفهای رفتاری کامل :

نخستین گام در نوشتن هدفهای آموزشی رفتاری بیان این هدفها در قالب عبارات و جملات روشن و قابل اندازه گیری است. به سخن دیگر، یک هدف آموزشی در صورتی رفتاری خوانده می‌شود که به صورت عملکرد یادگیرنده یعنی عملی که در پایان درس یا دوره آموزشی از او انتظار میرود بیان شود. علاوه بر این ویژگی مهم، ‌هدفهای کامل رفتاری دارای دو ویژگی مهم دیگر هستند که شرایط عملکرد و ملاک عملکرد نام دارند.

رابرت میگر، ‌پرچمدار نهضت هدفهای رفتاری، در کتاب معروف خود با نام تدارک هدفهای آموزشی ( 1961، ترجمه زنگنه و شمشیری، 1355 ) ویژگیهای فوق را به شرح زیر مشخص کرده اند :

  • بیان هدف به صورتی عینی و قابل مشاهده و قابل اندازه گیری، یعنی برحسب عملکرد دانش‌آموزان.
  • توصیف شرایطی که با توجه به آن یادگیرنده باید عملکرد خود را نشان دهد.
  • ملاکهای یا معیارهایی که به وسیله آن میزان پیشرفت یادگیرنده در رسیدن به هدفها سنجیده می‌شود.

برای تعیین ملاک یا معیار عملکرد، نویسنده هدف باید بکوشد تا از طریق ازفزودن کلمه یا کلمه هایی به بیان هدفها که میزان موفقیت یا دقت یادگیرنده را نشان می‌دهد نوع یا سطح عملکرد مورد قبول را مشخص کند. این ملاک نشان دهنده حداقل سطح یا مقدار عملکرد مورد قبول است. میگر در کتاب تدارک هدفهای آموزشی راههای مشخص کردن ملاک عملکرد را به شرح زیر بیان کرده است :‌

  • با استفاده از محدوده زمانی : یعنی از طریق محدود کردن زمان انجام عملکرد، مثلاٌ دانشجو باید بتواند با استفاده از فرمول ضریب همبستگی، حداکثر در پانزده دقیقه، ضریب همبستگی بین دو دسته عدد را که معلم به او می‌دهد حساب کند.
  • با توجه به تعداد پاسخها : یعنی از طریق تعیین تعداد پاسخهای درست، ‌مثلاٌ دانش‌آموز باید بتواند، از میان فهرستی از نام شعرا و نویسندگان گذشته ایران که معلم در اختیار او میگذارد، حداقل نام پنج شاعر و نویسنده دوره غزنویان را نام ببرد.
  • با توجه به درصد یا نسبت : یعنی از طریق ذکر درصد یا نسبت پاسخها، مثلاٌ دانش‌آموز باید بتواند، بدون کمک معلم یا هر کس دیگر، ‌حداقل 90 درصد مسائلی را که معلم به او می‌دهد درست حل کند.
  • با توجه به ویژگیهای عملکرد : ‌یعنی از طریق مشخص کردن ویژگیهای مهم عملکرد درست، مثلاٌ یادگیرنده باید، ‌با استفاده از یک ترازوی دقیق که در اختیار او گذاشته می‌شود، مواد شیمیایی را تا میلی گرم اندازه گیری کند.

« یا » دانش‌آموز بتواند با استفاده از وسایل مورد نیاز که در آزمایشگاه فیزیک موجودند، یک زنگ اخبار بسازد، طوری که با طرح داده شده در کتاب فیزیک دقیقاٌ مطابقت کند.

 

10-2- انواع هدفهای آموزشی رفتاری ( هدفهای ورودی – هدفهای بین راه – هدفهای نهایی ) :‌

هدفهای آموزشی رفتاری را میتوان به سه دسته هدفهای پایانی یا نهایی، ‌هدفهای واسطه‌ای یا بین راه، و هدفهای ورودی تقسیم کرد. هدفهای پایانی یا نهایی به آنچه که یادگیرنده باید در پایان درس یا دوره آموزشی انجام دهد اشاره می‌کند، اما هدفهای بین راه نشان دهنده اعمالی هستند که یادگیرنده، بعد از یادگیری بخشی از درس و پیش از اتمام تمام درس، ‌انجام خواهد داد.

هدفهای نهایی، به خودی خود، دارای اهمیت هستند و معمولاٌ یادگیری آنها در دنیای واقعی ( خارج از آموزشگاه ) به کار یادگیرنده می آیند. اما هدفهای بین راه، به خودی خود، چندان اهمیتی ندارند و یادگیری آنها از سوی یادگیرنده تنها از آن نظر مفید است که یادگیرنده را در یادگیری هدفهای نهایی یاری می‌دهد. در حقیقت هدفهای بین راه نقش پل ارتباطی را ایفا می‌کنند که از طریق آنها یادگیرنده از هدفهای ورودی به هدفهای نهایی دست می‌یابد.

نوع سوم هدفهای رفتاری، هدف ورودی است. هدف ورودی که نام دیگر آن رفتار ورودی است، ‌همچنانکه از اسم آن پیداست عبارت است از رفتارهایی که یادگیرنده در موقع ورود به یک واحد یادگیری با خود به همراه می آورد. بنابراین، هدف ورودی یا رفتار ورودی برآمادگی فرد یا هدفهای قبلی آموخته شده از سوی او دلالت دارد. یادگیری بیشتر هدفهای آموزشی نیاز به آن دارد که یادگیرنده از قبل نوعی آمادگی کسب کرده باشد.

هدفهای ورودی یا رفتارهای ورودی را دانش‌آموز باید در درسها یا دوره های آموزشی قبلی آموخته باشد و توجه معلم به آنها از این لحاظ اهمیت داردکه معلوم کند یادگیرندگان برای شروع یادگیری درس جدید به آن آمادگی یا پیش نیاز دسترسی دارند یا نه، اما هدفهای آموزشی نهایی و بین راه هدفهای درس فعلی معلم هستند که او باید آنها را آموزش دهد و در پایان واحد یا دوره آموزشی از آنها ارزشیابی به عمل آورد.

 


چرا هیجان داریم ؟

چرا هیجان داریم ؟

زندگی پر از چالش ها ،استرس ها ،و مشکلاتی است که باید حل شوند هیجان ها به عنوان راه حلهایی برای این چالش ها ،استرس ها ،و مشکلات وجوددارند (اکمن ،1992 ؛فریجدا1986،1988؛لازاروس ،1991،شرر1994). هیجان ها با هماهنگ کردن احساسات ،انگیختگی ،هدف و بیانگری (فرایندهای هیجان در شکل 1)وضعیت مارادرارتباط با محیط مان تثبیت می کنند (لیونسون 1999) ومارا به پاسخ های اختصاصی وکارآمدی مجهز می کنند که با مسایل بقای جسمانی و اجتماعی متناسب هستند .(کلتنر وگراس 1999).

برخی اعتقاد دارند که هیجان ها هیچ هدف مفیدی ندارند به نظر آنها هیجانها فعالیت جاری را مختل می کنند رفتار را آشفته می کنند و عقل و منطق را از ما می گیرند (هب،1949؛مندلر1984) . این پژوهشگران هیجان معتقدند که هیجان ها هزاران سال قبل وظایف تکاملی مهمی داشتند اما در دنیای مدرن امروی ،دیگر این وظیفه را ندارند . این موضع با این اظهار نظر که هیجان ها قبل ازرفتار واقع می شوند تا به سازگاری با شرایطی که مواجه می شویم

 کمک کنند در تضادی آشکار قراردارد .

هیجان اصلی

هیجان ها را می توان در سطح کلی مانند مجموعه یا نمونه اصلی (مثل خشم ) یا درسطح ویژه موقعیت (مثل خصومت ،رشک ،ناکامی )در نظر گرفت دراین بخش هیجان هادر سطح کلی در نظر گرفته شده اند . هیجان هایی که اصلی محسوب می شوند ،ملاک های زیررا برآورده می سازند (اکمن و دیویدسون

1994).

1-  به جای اینکه اکتساب شده یا از طریق تجربه یا جامعه پذیری آموخته شده باشند فطری هستند.

2-  در تمام افراد از شرایط یکسانی به وجود می آیند (شکست صرف نظر از سن ،فرهنگ وغیره همه را ناراحت می کند ).

3-  به صورت منحصر به فرد و متمایز ابراز می شوند (مثلا”از طریق جلوه صورت همگانی ).

4-  پاسخ فیزیولوژیکی متمایز و بسیار قابل پیش بینی را فرا خوانی می کنند .

برخی پژوهشگران با مفهوم هیجان های اصلی مخالف اند (اورتونی و ترنرف 1990 )وبرخی دیگر فهرستی از هیجان های اصلی را ارایه می دهند که با فهرست ارایه شده دراین کتاب تفاوت دارند به رغم این تنوع دیدگاه ها هیچ فهرستی از هیجان های اصلی بااین شش هیجان که در اینجا ارایه شده خیلی

 تفاوت ندارد :ترس ،خشم ،نفرت ،غم ،شادی و علاقه .

 


تاثیر فشار روانی بر سلامت عمومی

تاثیر فشار روانی بر سلامت عمومی:

در فیزیک ، استرس عبارت از فشار یا نیرویی است که بر ارگانیسم وارد می شود . خروار ها سنگ که بر روی زمین سنگینی می کنند ؛ اتومبیلی که با اتومبیل دیگر تصادف می کند و پلاستیکی که کشیده     می شود ؛ همه  از انواع استرس فیزیکی به حساب می آیند . فشارهای روانی یا استرس ها نیز سنگینی  می کنند ، فشار می دهند و می کشند . لذا ممکن است این احساس به ما دست دهد که در اثر سنگینی یک تصمیم گیری مهم خرد می شویم ، به علت گرفتاریهای زندگی تحت فشار هستیم یا در اثر تنش، استخوانهایمان صدا می کنند .(اتکینسون،2000)

از لحاظ روان شناسی ، استرس یا فشار روانی یعنی  انتظار سازگاری یا انطباق از ارگانیسم . اصولاً مقداری استرس لازم است تا ما بیدار و مشغول باشیم . هانس سلیه [1] (1980) ، متخصص استرس ، این مقدار لازم را ” استرس شفا بخش ” می نامد اما نباید فراموش کرد که اگر استرس ، شدید و بلند مدت باشد می تواند توانایی سازگاری ما را فلج کند ، ما را افسرده سازد ( استون [2] ، 1984 ) و آثار جسمی شومی به همراه داشته باشد .

بسیاری از منابع استرس را عوامل بیرونی تشکیل می دهند ؛ مثل گرفتاری های روزمره ، دگرگونی های زندگی ، درد ، عدم آسایش ، ناکامی و تعارض ها .

سایر منابع استرس را می توان به  عوامل درونی نسبت داد ، مثل باورهای غیر منطقی و رفتار تیپ A  .

 

واکنش آدمی نسبت به استرس :

هر گاه نخستین تلاشهای آدمی برای کنار آمدن با مسأله و مشکل به جایی نرسد ، در آن صورت اضطراب وی بیشتر و تلاشهایش کم انعطاف می شود و راه حل های دیگر ، از نظرش دور می ماند . برای نمونه ، در مواردی گیر کردن مردم در آتش سوزی ساختمان ها ناشی از این بوده که درهایی را که به داخل باز     می شوند را به بیرون فشار داده اند ؛ در این موارد ، وحشت زیاد سبب شده است که آن ها ، حتی به فکر راه حل دیگری نیفتند .

آدمی هنگام رو به رو شدن با فشار روانی ، به آن دست از الگو های رفتاری روی می آورد که پیش از آن ، برایش کارایی داشته است؛ به عنوان مثال ،یک آدم محتاط ممکن است محتاطتر هم بشود و سرانجام به کلی کناره گیری کند و یک آدم پرخاشگر ممکن است کنترل خود را از دست بدهد و بی مهابا همه چیز را در هم بکوبد .(اتکینسون،2000)

واکنش ارگانیسم در برابر استرس زاهای مختلف مثل هجوم میکروب ، ادراک خطر ، دگرگونی مهم در زندگی ، تعارض درونی یا زخم به طور قابل ملاحظه ای یکسان عمل می کند . سلیه ( 1976) ، این واکنش را  “سندروم کلی سازگاری ” توصیف می کند .

فشار روانی و بیماری در سال های آخرین عمر:

نتایج پژوهش هایی که با کاربرد ((مقیاس دگرگونی زندگی )) صورت گرفته ، بیانگر رابطه ای پایدار بین تعداد رویدادهای فشار زای زندگی آدمی با سلامت جسمی و هیجانی وی است . در مورد بیش از پنجاه درصد از مردمی که نمره یک ساله دگرگونی زندگانی آنان بین 200 تا300 بود ، اختلالاتی درسلامت آنان مشاهده شد ، در نتیجه 79 درصد از افرادی که نمره ی دگرگونی زندگانی آنان بیش از 300 بود ، سال بعد بیمار شدند .

فشار زا ترین رویداد در این مقیاس ، مرگ همسر است . فقدانی که مستلزم سازگاری بنیادی و مجدد در بسیاری از جنبه های زندگی آدمی است . طی پژوهشی در انگلستان ،4500 مرد بیوه ، ازهنگام مرگ همسر به مدت شش ماه مورد مشاهده قرار گرفتند . میزان بیماری و افسردگی این مردها ، در سطح بالاتری بود و مرگ ومیر آنان چهل درصد بیشتر از میزان مرگ و میر قابل انتظار درگروه سنی آنان بود     ( پارکس [3] ، بنجامین [4] و فیتز جرالد [5] ،1969 ) .

سازندگان این مقیاس ، برای تبیین یافته هایی که حاکی از وجود رابطه بین تغییرات زندگی و بیماری است چنین فرض کردند که : هر اندازه تغییراتی را که آدمی تجربه می کند خطیرتر باشد ، باید تلاش بیشتری برای سازگار شدن به کاربرد و همین تلاش احتمالاً پایداری طبیعی بدن را در برابر بیماری کاهش می دهد . از پژوهش روی حیوان ها چنین بر می آید که در برخی موقعیت ها ، فشار روانی در کار دفاع های ایمنی جاندار ، اخلال ایجاد می کند ( رایلی [6] ،1981 ).

احتمال می رود که در مورد رابطه ی فشار روانی با بیماری ، عواملی چند دست اندر کار باشند .از سویی به دشواری می توان اثرات فشار روانی را از عواملی مانند برنامه ی غذایی ، سیگار کشیدن و سایر عادات بهداشت عمومی جدا نمود . کسانی که در صدد کنار آمدن با مقتضیات یک پیشه تازه و دشوارتر هستند ، ممکن است بیشتر به غذاهای  نا کامل بسنده کنند ، کمتر بخورند و فرصتی برای ورزش پیدا نکنند .آسیب پذیری در برابر بیماری ها ، ممکن است بیشتر ناشی از تغییرات این گونه عادت های بهداشتی  باشد تا تاثیر مستقیم فشار روانی بر میزان پایداری در برابر بیماری .(سلیه،1976)

از سوی دیگر ، بین افراد از  لحاظ  توجه به نشانه های جسمی بیمارگون و میزان کمک خواهی پزشکی ،  تفاوت هایی وجود دارد : مثلاً همان بیماری تنفسی یا شکم دردی که برخی اعتنایی به آن ندارند ، عده ای را به مطب پزشک می کشاند . مردمانی که از زندگی ناخشنودند بیش از کسانی که به کار و فعالیت خوشایندی مشغولند ، به نشانه های بیمارگون توجه کرده و به پزشک مراجعه می کنند . از سوی دیگر  چون  مبنای داده های بسیاری از پژوهش های مربوط به دگرگونی زندگی ، ((کمک خواهی )) می باشد ،  احتمال دارد که فشار روانی عملاً بیماری ایجاد نکند ، بلکه رفتارهای کمک خواهی را برانگیزد .

جدول مقیاس دگرگونی زندگی به نام مقیاس هولمز و راهه برای رتبه بندی مجدد اجتماعی نیز مشهور است ، این مقیاس میزان فشار روانی را برحسب تغییراتی که در زندگی آدمی روی میدهد اندازه گیری   می کند (نقل از هولمز و راهه ،2003)

رویداد ارزش عددی تغییر رویداد ارزش عددی تغییر
مرگ همسر 100 تغییر مسئولیت درمحل کار 29
طلاق 73 جدا شدن فرزند از مادر 29
زندگی جدا از همسر 65 اختلاف با خانواده همسر 29
زندانی شدن 63 پیشرفتهای شخصی چشمگیر 28
مرگ یکی از اعضای خانواده 63 آغاز به کار و یا بیکار شدن همسر مرد 26
زخمی شدن یا بیماری خود شخص 53 آغاز یا پایان یافتن تحصیل 26
ازدواج 50 تغییر شرایط زندگی 25
اخراج از کار 47 تجدید نظر درعادتهای شخصی 24
آشتی با همسر 45 مساله داشتن با رئیس 23
بازنشستگی 45 تغییر محل مسکونی 20
برهم خوردن سلامت یک عضو  خانواده 44 تغییر محل تحصیل 20
بارداری 40 تغییر تفریحات 19
مشکلات جنسی 39 تغییر فعالیتهای مذهبی 19
ورود یک عضو تازه به خانواده 39 تغییرفعالیتهای اجتماعی 18
سازگاری مجدد در کسب و کار 39 تغییر عادتهای مربوط به خواب 16
تغییر وضع مالی 38 تغییر عادتهای مربوط به خوراک 15
مرگ دوست صمیمی 37 تعطیلات سالیانه 13
تغییر شغل 36 عید کریسمس 12
ازدست رفتن وثیقه 30 خلافکاری های جزیی 11

 

[1] Hans Selye

[2] Stone

[3] Parkes

[4] Benjamina

[5] Fitzgerald

[6] Riley


سالمند کیست ؟

کهولت ( سالمندی ):

سالمندی و پیر شدن پدیده ای است شگفت انگیز . آنچنان شگفت آور که اغلب نمی توانیم باور کنیم روزی به سراغ ما خواهد آمد . چرا که تحولات دوران جوانی به سالمندی آنچنان تدریجی است که هیچگاه این تحولات قابل لمس نیست به طوری که سالمندی از دید اطرافیان واضح تر از آن چیزی است که به نظر خود شخص می آید .

اصطلاحاتی مانند سالمند ، سالخورده ، پیر ، مسن ، کهنسال و نظایر آن درباره کسانی به کار می رود که 65 سال و بیشتر از سن آنها گذشته باشد ولی مرز بندی سنین سالمندی بیشتر بر اساس قرارداد شکل گرفته است و به طور کل سالمندی یک امر نسبی است .(دادستان،1385).

در واقع سالمندی فرایندی است که در سه بعد فیزیولوژیک ، روان شناختی و اجتماعی شخص را به سمت پیری می برد ، تغییرات ایجاد شده در این سه بعد با سرعت های متفاوت ایجاد می شود .                   اگر فردی علی رغم اینکه از نظر فیزیولوژیک پیر شده است خودش را از نظر ذهنی جوان بداند پدیده غیر معمولی نیست یا بر عکس اگر کسی با چهره جوان همانند پیرها عمل کند غیر معمول نمی نمایاند . بنابراین جای شگفتی نیست که این پدیده در برخی افراد زودتر از موعد معمول و در برخی دیرتر به ظهور رسد پس سالمندی پدیده ای زیستی – طبیعی از رشد انسانی است که به صورت عمومی و بسیار تدریجی تمام موجودات زنده را در بر می گیرد .

به طور کلی سالمندی نوعی تغییر و سر فرود آوردن مقابل سیر طبیعی و سنت الهی به صورت هماهنگ است . ( شجاعی ، 1384 ).

در سال 1922 در روان شناسی یک شاخه جدید علمی با اثر معروف هال تحت عنوان نیمه دوم زندگی به وجود آمد . از میان مسائل مختلف در میان سالمندان ، احساس تنهایی و انزوای اجتماعی در بین آنان است که در حال حاضر مورد توجه بسیاری از صاحب نظران علوم روان پزشکی و روان شناسی قرار گرفت . ( ایمانی ، 1384 )

2-3- سالمند کیست ؟

تغییرات زیست شناختی و روان شناختی بسیار تدریجی رخ می دهند . از این رو هیچ سن معینی را برای شروع سالمندی نمی توان تعیین کرد . این رویه که که افراد 65 سال و بالاتر را سالمند خطاب کنیم از آلمان و سالهای 1885 آغاز شده است . در آن زمان بیسمارک صدراعظم آلمان 65 سالگی را سن شروع استفاده از مزایای اجتماعی اعلام کرد و پیرو آن  65 سالگی آغاز سالمندی در غرب تلقی شد .

برخی از سالمندشناسان تقسیمات ریزتری را نیز برای سالمندی پیشنهاد کرده اند . از جمله سالمند جوان برای افراد زیر 75 سال که از نظر جسمی و روانی نسبتا فعال هستند و اگر به آن ها فرصت داده شود     می توانند مانند میانسالان مولد باشند و گروه بالای 75 سال که سالمند پیر نامیده می شوند و از نظر جسمی و روانی شکننده بوده و عموما مبتلا به اختلال بینایی و شنوایی و… هستند و نیز کهنسالان برای افراد بالای 85 سال. گرچه این مرزها قراردادی هستند ولی نمی توانند شاخص مفیدی برای تمایز سطح عملکرد سالمندان هر گروه باشند .

از سوی دیگر بهتر است به یاد داشته باشیم که سالمند ممکن است در برخی از ابعاد وجودی زودتر از ابعاد دیگر پیر شود برای مثال از لحاظ زیست شناختی پیرتر و از لحاظ روان شناختی و اجتماعی جوانتر باشند . (شجاعی و همکاران ، 1384 ).


سبک های حل تعارض زناشویی

چرخه زندگی و تعارضات زناشویی

در فرایند تکوین خانواده تغییراتی به وجود می آید و برای درک مناسب چنین تغییراتی به چارچوب ذهنی مناسبی نیاز داریم که چرخه زندگی نام دارد. در واقع مفهوم چرخه زندگی یک چهارچوب مفید و ویژه است که مشکلات ارجاع شده برای خانواده درمانی را مفهوم سازی می کند (سعیدیان، 1382، ص68). به عبارت دیگر در چرخه زندگی افراد ازدواج می کنند، بچه دار می شوند، کودکان رشد می کنند، روابط عمیق تر و گاهی سطحی می شود. این تغییرات ممکن است بعضی مواقع با تعارض توأم باشد و باعث اختلاف می شود، اما در مقایسه با تغییرات سریع، کم تر باعث گسیختگی رابطه می شوند. برای بسیاری از افراد، تغییر دادن فرد جهت انطباق با تغییر ایجاد شده، مشکل می باشد و به علت مقاومت آن ها در برابر تغییر، تعارض بوجود می آید.

دووال[1] و میلر[2] (1985)، فرایند تحول و تکوین خانواده را به هشت مرحله تقسیم می کند این مراحل عبارتند از:

  • زوج های بدون فرزند.
  • خانواده های بچه دار، که در آن ها کودک ارشد کمتر از 30 ماه دارد.
  • خانواده های با بچه های پیش دبستانی که بزرگترین کودم آن ها دو سال و نیم تا شش سال دارد.
  • خانواده هایی با بچه های مدرسه رو، که کودک ارشد خانوده بین 6 تا 13 سال دارد.
  • خانواده هایی با بچه های نوجوان که بزرگترین کودک، 13 تا 20 سال دارد.
  • خانواده هایی که جوانان از آن ها جدا می شوند. این مرحله با عزیمت اولین بچه از خانه شروع می شود و با رفتن آخرین آن ها خاتمه می یابد.
  • والدین میانسال، از هنگامی که فرزندان آنها منزل را ترک گفته اند تا زمان بازنشستگی.
  • مرحله ی تعهدات اعضای خانوده، مرحله ی از بازنشستگی تا مرگ (به نقل از بارکر زیرنویس شود ، ترجمه ی دهقانی، 1375، ص68، 67).

السون و همکاران (1989)، نیز برای سیکل زندگی خانوادگی مراحلی شبیه به مراحل فوق را مطرح می کنند و معتقداند که میزان رضایت زناشویی در هر یک از مراحل متفاوت است. این مراحل عبارت  اند از:

1- زوج های جوان بدون بچه. 2- خانواده با بچه های پیش دبستانی. 3- خانواده با بچه های دبستانی. 4- خانواده با فرزند نوجوان. 5- خانواده با بچه هایی که شروع به ترک خانه می کنند. 6- خانواده بدون فرزند، فرزندان در این مرحله خانواده را ترک گفته اند. 7- خانواده در زمان بازنشستگی و پیری.

شلزینگر[3] (1990)، براساس مطالعات خود روی 29 زوج که حداقل 15 سال از ازدواج شان گذشته و صاحب یک فرزند بودند، نتیجه می گیرند که: 1- میزان رضایت زناشویی دارای یک افت پیوسته در دوران پس از ماه عسل است. 2- رضایت زناشویی به صورت منحنی شکل می باشد که اوج آن در سال های آغازین و قعر آن هنگام تولد کودکان است و هنگامی بهبود می یابد که بچه ها خانه را ترک کرده اند (سلیمانیان، 1373، ص98).

نتایج تحقیقات رولین[4] و کانون[5] (1974)، و اشپانیز[6] ، لوئیس[7] و کول[8] (1975)، نشان می دهد که نقش های مربوط به نقش های زناشویی پس از استقلال زندگی فرزندان نسبت به زمانی که آنان در خانواده حضور داشته اند، کم تر شده است و زوج ها از رفتار خود نسبت به یکدیگر کم تر شکایت دارند (سیف، 1368، ص87).

 

 

 

سبک های حل تعارض زناشویی

براساس نظریه رفتاری و هم چنین براساس الگوه های برقراری ارتباط، سبک هایی از حل تعارض زناشویی معرفی شده است:

  • اجتناب کردن: در این سبک افراد مسئولیت را به شخص دیگری واگذار کردن، چشم پوشی از عدم توافق و از موقعیت تعارض را کناره گیری می کنند.
  • ترغیب کردن: گاهی مواقع زن شوهر می کوشند یکدیگر را به فکر کردن درباره روش برخورد با مسأله ترغیب کنند و یکی از همسران ممکن است با قدرت بیشتر و با زور و با کلک دیگری را راضی یا ترغیب و طرف مقابل نیز سرانجام اطاعت کند.
  • مرافعه یا کوتاه آمدن: اگر هیچ یک از شرکای زندگی، کوتاه نیامد، این عدم توافق می تواند، تا حد یک بحث و جدل یا مرافعه مخرب تشدید شود، و یا یکی از زوجین در برابر احساس خشم تسلیم شود.
  • بلاتکلیفی: با این فرایند، همسران درباره راه حل ها بحث می کنند و بر آن ها نزدیک می شوند و اما هرگز به جواب نمی رسند و هیچ چیز فیصله یافته نیست. آن ها در حین جرو بحث ها صورت مسأله را پاک می کنند و هیچ گاه آگاهی کامل را تجربه نمی کنند.
  • آشتی کردن: راه دیگری برای رفع تعارض، آشتی کردن است یعنی رسیدن به راه حل از طریق مصالحه، در این جا زن و شوهر خاضعانه با شور و شوق به یکدیگر امتیازاتی می دهند.
  • مشارکت جویی : این فرایند از مصالحه فراتر می رود در این فرایند زن و شوهر درصدد هستند که راه حلی برای مسأله پیدا یا ابداع، که به نفع هر دوی آن هاست (میلر و همکاران، ترجمه بهاری، 1385، ص48، 47).

هاریت[9](1985)، بیشتر همسران بدون در نظر گرفتن مسأله تمایل به تکرار الگوه های مشابهی در هنگام بحث دارند راهنمایی را برای سبک های اداره ای خشم تهیه کرد و این سبک به صورت دنباله رو[10] دوری گزین[11]، با کارآیی بالا[12]، با کارآیی پایین[13]، و سرزنش کردن[14] نامگذاری کرده است:

افراد دنباله رو: در پی ایجاد ارتباط هستند به طوری که بتوانند نزدیکی و صمیمیت بیشتری به وجود آورند از آن جایی که صحبت کردند و بیان احساسات برای شان مهم است اگر همسرشان فضای بیشتری برای خود بخواهد احساس می کنند از جانب او طرد شده اند هنگامی که همسر یا فرد مهم دیگری از زندگی شان کنار می رود تمایل شدیدتری به دنباله روی پیدا می کنند.

دوری گزین ها: تمایل به ایجاد فاصله عاطفی احساسی دارند برای آن ها نشان دادن ضعف و وابستگی مشکل است و استرس های وارده را اغلب با پناه بردن به شغل شان اداره می کنند و هرگاه مسائل تشدید پیدا کنند ممکن است ارتباط را خاتمه دهند هرگاه احساس کنند که خواهان آن ها هستند احتمال کمتری دارند عواطف خود را بروز دهند.

افراد با کارایی پایین: به طور شاخصی در زندگی شان حوزه های متعددی وجود دارند که به نظر می رسد در آن ها انسجام کسب نکرده اند در شرایط استرس انسجام آن ها حتی کمتر هم می شود آن ها در ایفای قدرت و شایستگی خود در روابط صمیمی مشکل دارند.

افراد با کارایی بالا: جهت مشورت و کمک به دیگران در هنگام مواجهه با مشکلات سریع هستند گویی آن ها از این که چه چیزی برای خودشان و دیگران بهتر است آگاه اند و لذا اغلب به عنوان معتمد از آن ها یاد می شود این افراد در نشان دادن وجهه آسیب پذیر و ناکارآمد خود مشکل دارند.

سرزنش گرها: سرزنش گرها میل دارند که به استرس، با هیجان زیاد و رفتار پرخاشگرانه واکنش نشان دهند این ها دوست دارندکه برای تغییر دیگران تلاش کنند و به منظور خوب جلوه دادن خود آن ها را تحقیر کنند زوج ها اغلب در الگوه های از برخورد با تعارض قرار دارند که تغییر نمی کند صرف نظر از این ها اگر آن ها راجع به چیزی بحث کنند تمایل دارند که همان الگوه را دنبال کنند.

 

[1] – duvall. D,H

[2] – miller. M,A

[3] – schlesinger. S,V

[4] – rolin. R,K

[5] – kanon. K,J

[6] – eshpaniz. E,S

[7] – luis. L,K

[8] – kool. K,J

[9] – hariat. H,S

[10] – pursurer

[11] – distancer

[12] – over functioner

[13] – under functioner

[14] – blamer


 «نگرش» و «نیاز» دو مقوله‌ در تعارض همسران

 «نگرش» و «نیاز» دو مقوله‌ در تعارض همسران

دو مقوله‌ی «نگرش» همسران به تعارض و توجه به «نیازهای یک‌دیگر» در چگونگی برخورد با تعارض و رفع زمینه‌های آن، اهمیت فراوان دارند؛ چراکه نگرش‌ها و نیاز‌ها، رفتار انسان‌ها را هدایت می‌کنند.

نگرش: آن‌چه اهمیت دارد توجه به نگرش‌های کلیدی مسلطی است که به‌مثابه ویروس‌های ارتباطی در نگرش همسران نسبت به تعارض، مسمومیت ایجاد می‌کند. نگرش جامع و سازنده درباره‌ی اختلاف و تعارض از سه رکن تشکیل می‌شود:

1- اختلاف میان همسران امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. بعضی از همسران فکر می‌کنند باید با کپی برابر اصل خود ازدواج کنند و تحمل هیچ مخالفت، سلیقه‌ی متفاوت و نظر دیگری را ندارند.

2- نیازهای زن و شوهر به یک اندازه معتبر است؛ زن و شوهر با درک نیازهای یک‌دیگر و توجه به تأمین نیازهای دیگری می‌توانند زمینه‌ی آرامش یک‌دیگر را فراهم کنند.

3- بهترین راه حل برای حل تعارض، توافق طرفین درباره‌ی موضوع مورد اختلاف است؛ بهترین راه حل برای اختلاف زن و شوهر راه حلی است که در آن منافع هر دو طرف تأمین شود.

نقش درک نیازهای همسر در مدیریت تعارض: به موازات نقش نگرش در شیوه‌ی مواجه زوجین با تعارض، شناخت و توجه به نیازهای طرف مقابل نقش اساسی در کاهش زمنیه‌های تعارض یا ایجاد بحران در روابط همسران دارد.

ویلیام گلاسر می‌گوید: «هر کاری که ما می‌کنیم خوب یا بد، مؤثر یا بی‌اثر، دردناک یا لذت‌بخش، دیوانه‌وار یا معقول… برای ارضای نیروهای قدرت‌مند درون خودمان است.» به عقیده‌ی وی حتی رفتار نامناسب نیز در اختیار کارکردی ویژه است؛ به‌طوری که این‌گونه رفتارها به‌طرزی مخدوش و منحرف یک نیاز روان‌شناسانه را برطرف می‌کند. هرچه همسران، انگیزه‌ی درونی رفتار طرف مقابل را بیش‌تر درک کنند، بهتر می‌توانند تغییر مثبت به‌وجود بیاورند؛ به طوری که اگر در رفع آن نیاز‌ها به همسران‌شان کمک کنند، شاهد تغییر رفتار همسرشان در جهت مثبت خواهند بود (گلاسر[1]،1386، 63).

گری چاپمن معتقد است که پنج نیاز اساسی، رفتار انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد و اغلب اوقات انگیزه‌ی رفتار را تشکیل می‌دهد. این نیازها به این شرح هستند:

1. نیاز به عشق: اساسی‌ترین نیاز انسان‌ها، نیاز به عشق ورزیدن و مورد عشق واقع شدن است. میل و آرزوی دوست داشتن دیگران، انگیزه‌ی فعالیت‌های نوع‌دوستانه و خیرخواهانه‌ی بشر نیز هست. وقتی آدمی به دیگران کمک می‌کند، احساس خوبی درباره‌ی خودش دارد. از سوی دیگر، بخش قابل ملاحظه‌ای از رفتارهای انسان با انگیزه‌ی دریافت عشق و محبت صورت می‌گیرد. وقتی انسان احساس می‌کند که دیگران به او توجه دارند و خوش‌بختی او برای آن‌ها مهم است و علایق او را دنبال می‌کنند، رفاه و آسایش او را می‌خواهند، احساس می‌کند که مورد عشق و محبت است. کلمات محبت‌آمیز و عاشقانه‌ی همسران به یک‌دیگر نیازهای آن‌ها را به دوست داشتن دیگری ارضا می‌کند و از سوی دیگر عشق و به احتمال قوی دوستی طرف مقابل را در پی دارد.

2. نیاز به آزادی: هر انسانی آرزو دارد که خودش زندگی را پیش ببرد و تحت کنترل دیگران نباشد؛ به‌عبارت دیگر، انسان خواهان آزادی در انتخاب شیوه‌ی زندگی است. به‌همین دلیل، همسران می‌خواهند آزادانه احساسات، افکار و آرزوهای خود را بیان کنند و آزادانه اهداف خود را انتخاب کنند و آن‌چه را برای‌شان لذت‌بخش است بخوانند، بنویسند و برنامه‌های مورد علاقه‌ی خود را از تلویزیون تماشا کنند. این آرزوی آزادی به‌قدری قوی است که هرگاه همسری احساس کند که شریک زندگی‌اش سعی در کنترل او دارد، موضع تدافعی می‌گیرد و خشمگین می‌شود. البته او اشاره می‌کند که آزادی هرگز مطلق و بی‌حد و حصر نیست و زوجینی که نتوانند بین عشق و آزادی تعادل برقرار کنند، هرگز زندگی رضایت‌بخشی نخواهند داشت.

3- نیاز به مهم بودن: سومین نیازی که انگیزه‌ی رفتار آدمی است، نیاز به مهم بودن است. این نیاز، درون همه‌ی آدم‌ها آرزوی انجام کاری را ایجاد می‌کند که به آن‌ها احساس رضایت و اهمیت می‌دهد. بسیاری از رفتارهای ما از این نشأت می‌گیرد که می‌خواهیم تأثیر مهمی بر جهان بگذاریم و در یاد همگان بمانیم. قدردانی همسران از یک‌دیگر موجب ارضا شدن این نیاز می‌شود.

4- نیاز به استراحت: انسان‌ها به لحاظ فیزیکی، ذهنی و عاطفی چنان خلق شده‌اند که به ضرب‌آهنگ و تعادل بین کار و بازی نیاز دارند. شیوه‌های رفع این نیاز بی‌شمار است و تحت تأثیر علایق منحصر به‌فرد افراد قرار دارد.

5- نیاز به کسب آرامش: نیاز در کانون درونی انسان قرار دارد و چیزی درون انسان هست که به دنبال اتصال با جهان غیرمادی است. بشر عطشی معنوی دارد که او را وادار می‌سازد فراتر از دنیای مادی و فعالیت‌های روزمره به جست‌وجوی معنا بپردازد. (چاپمن[2]، 1386، 63-71)

مفهوم تعارض: در واقع تعارض عبارت است از: عدم توافق و مخالفت دو فرد با یکدیگر، ناسازگاری و نظرات و اهداف و رفتاری که درجهت مخالفت با دیگری صورت می‌گیرد و همچنین ستیزه‌ای بین افراد دراثر منافع  ناهمسو و اختلاف اهداف و ادراکات مختلف.

تعارض به طور طبیعی درتمام زمینه‌های شغلی،تحصیلی،خانوادگی،ازدواج و درسطح فردی وجمعی روی می‌دهد. روابط خانوادگی فشرده‌ترین موقعیت برای تعارضات بین فردی است. روابط عاطفی وعاشقانه زمینه رابرای محک زدن جدی مهارتهای آموخته شده برای زندگی مهیا می‌کنند. در ارتباط بین افراد تعارض وقتی بروز می‌کند که فرد بین اهداف،نیازها،یا امیال شخصی خودش و اهداف،نیازها و امیال شخصی طرف مقابلش ناهمسازی و ناهمخوانی می‌بیند بروز اختلاف و عدم تفاهم درخانواده امری شایع است و هیچ خانواده‌ای از این امر مستثنی نیست، اما گاهی این اتفاقات به تعارض‌های شدید منجر می‌شود. کافی است نگاهی به صفحات روزنامه یا گذری به دادگاه خانواده بزنید. امروزه خانواده‌ها درگیرانواع مختلفی ازتعارضات واختلافات شدید هستند که این اختلافات باعث عدم کارکرد خوب و سالم خانواده به عنوان اولین و قدیمی‌ترین نهاد اجتماعی[3]  می‌شود. نهادی که وظیفه اصلی آن ایجاد روحیه وشخصیت سالم است خود به عاملی برای اختلالات عاطفی،رفتاری وشخصیتی تبدیل شده است تعاریف متعدد برای واژه تعارض زناشویی ارائه شده است. درمانگران سیستمی تعارض زناشویی را تنازع برسر تصاحب پایگاه‏ها و منابع قدرت و حذف امتیازات دیگری می‏دانند (براتی،۱۳۷۵).



[1] glaser

[2] chapman

[3] Family Institution


مفهوم بهزیستی معنوی از دیدگاه روانشناختی

بهزیستی معنوی

دین به عنوان موضوعی بارز در همه اعصار حضوری آشکار داشته به گونه ای که همواره  در آثار و نظریات مختلف فلسفی، جامعه شناختی و روان شناختی اشاراتی به این موضوع، به صورت موافق یا مخالف وجود دارد که همین مطلب نشانگر اهمیت آن برای آدمی است. فروید معتقد بود که عقاید دینی یا اثری بر سلامت روانی و جسمی ندارد یا اثر منفی بر آن می گذارد. الیس هم مذهب و دینداری را به طور معناداری با اختلال های عاطفی مرتبط می دانست( کالدور، هاوکز، کاسل و بلامی[1] ،2004). جیمز[2] (1376 )، دین را ایجاد رابطه معنوی با دنیایی نامحسوس به عنوان روح عالم خلقت می دانست که این ایجاد رابطه در عالم تنهایی و دور از همه وابستگی ها صورت می گیرد و به ادراک نظمی نامرئی در میان پدیده های جهان هستی و رسیدن به اطمینان و آرامش باطنی که آثار ظاهری آن نیکویی و احسان بی دریغ است، منجر خواهد شد( به نقل از خدایاری فرد، 1388). جیمز معتقد بود که انسان با رجوع به باطن دین، آرامش و سرور خاصی پیدا می کند. به اعتقاد او باور به وجود ارزش های بالاتر و یک قدرت برتر، برا ی بهداشت روانی انسان ضروری است.

فروم[3] (1950)، نیز بر این باور بود که مذهب مستبدانه و بی انعطاف در فرد، حالت نوروز ایجاد می کند اما دین انسان گرایانه و خوش بینانه، باعث رشد استعدادهای فرد و ارتقای سطح سلامت او می گردد( به نقل از چراغی و مولوی،1385).

یونگ[4] رفتار مذهبی را از ضرورت های وجود آدمی می دانست. او بیماران خود را بدون معنا و استحکامی دیده بود که دین می توانست به آن ها عطا کند و معتقد بود که آن ها به دلیل نداشتن معنا، بیمار شده اند.  او فواید بهزیستی ساز فراوانی را در مذهب مشاهده کرد. یونگ پیامد دینداری و معنویت را التیام دردهای درونی آدمی و پیشگیری از بیماری های روانی می دانست و آسیب های روانی انسان را نیز در همین حیطه قابل درمان می دانست( آذربایجانی و موسوی اصل،1385).

مازلو[5] (1964)، بیان داشت که آدمی به چارچوبی از ارزش ها، فلسفه ای ناظر به حیات ، دین یا بدیلی برای دین نیازمند است تا بدان معتقد شود و آن را در پیش گیرد. مازلو بر آن است که روانشناسان انسان گرا کسی را که به مسائل دینی اهمیت نمی دهد، باید بیمار یا نابهنجار وجودی تلقی کنند( به نقل از امیریان،1390).

با گسترش تحقیقات درباره دین، معنویت به عنوان عاملی جدای از دین مطرح گردید. معنویت جدای از اعتقاد به دینی خاص، مورد توجه بسیاری از روانشناسان قرار گرفت. معنویت به عنوان آگاهی از هستی  یا نیرویی فراتر از جنبه های مادی زندگی رخ نمود. هرچند این دو مقوله تفکیک شدند اما معنویت به طور سنتی گرایش به رابطه با دینداری دارد. والتون[6] (2003)، بیان کرد که اگرچه دین چهارچوبی از عقاید، سنت ها، اصول، رفتارها و تشریفات است اما معنویت گسترده تر بوده و شامل ارتباطات فردی با خود، دیگران و محیط می گردد که احساسی از صلح درونی، توانایی، عدم وابستگی و داشتن معنا در زندگی را فراهم می آورد. گومز و فیشر[7] (2005)، نیز بیان می کنند که اگرچه دین گرایش دارد که بر روش فکری، قوانین دینی و سیستم اعتقادی، تمرکز کند، معنویت بر تجارب و روابط متمرکز است. در مطالعه ای به سال 1996 در ایالات متحده، روشن شد که گروه زیادی از دانش آموختگان دانشگاهی، خود را فردی دیندار نمی دانند در حالی که تأکید زیادی بر معنویت به عنوان عامل مهمی در زندگی شان دارند(برگرفته از گزارش سازمان خدمات آموزش و کودکان استرالیای جنوبی[8]، 2006).

این اعتقاد به قدرتی متعالی، به تدریج و پس از مدت ها مورد غفلت واقع شدن در بررسی بهزیستی، به عنصری اثرگذار در مطالعات مرتبط با سلامت و بهزیستی بدل شد. وارن[9] (2009)، بیان می کند: روشن است که معنویت، بهزیستی افراد را از طرقی افزایش می دهد:

ـ با فراهم کردن معنی و ایجاد حس هدفمند بودن زندگی.

ـ با ارائه یک برنامه اخلاقی و یک سیستم اعتقادی ساختار یافته برای زندگی.

ـ با فراهم آوردن زمینه حمایت های اجتماعی و معنوی.

ـ با تجویز یکسری مرزها، محدودیت ها و تمرین هایی که در بهزیستی اثر دارند.

ـ با ایجاد حس اعتماد به نفس.

ـ با ایجاد حس امنیت.

ـ با ایجاد حس خوش بینی و امید.

ـ با افزایش حس کنترل شخصی و خود نظم دهی.

در پی اهمیت یافتن اثر معنویت در بهزیستی، توجه به بهزیستی ناشی از نقش معنویت در زندگی فردی، تحت عنوان بهزیستی معنوی مطرح گشته و مورد بررسی قرار گرفت. بهزیستی معنوی به احساسی از داشتن رابطه با چیزی فراتر از خود اشاره دارد، که معنای زندگی، هدف و ارزش های شخصی را ایجاد می کند. پیشینه بهزیستی معنوی ریشه در مطالعه وابسته های سلامت دارد. در طی سال های 1960 تا 1970 جنبشی جهت مطالعه عوامل مرتبط با کیفیت زندگی در ایالات متحده آغاز گردید. در آغاز مطالعات مرتبط با کیفیت زندگی، بر عوامل ملموس و عینی تأکید داشت اما در مقابل جنبشی ایجاد گردید که معتقد بود، در بررسی کیفیت زندگی نمی توان صرفا بر عوامل عینی تکیه کرد. به همین دلیل، بررسی جنبه های ذهنی مؤثر بر کیفیت زندگی شروع شد. شروع مطالعات مرتبط با بهزیستی معنوی، جلوه ای از این حرکت بود. 76ـ1975 بود که الیسون شروع به صورت بندی گویه هایی مرتبط با کیفیت زندگی در راستای سنجش بهزیستی معنوی کرد. بهزیستی معنوی مفهومی خاص بوده و معنای کارکردی آن، حس خوب بودن و سلامت ناشی از اعتقادات درونی افراد است(بونت، 2009).  پالوتزین و الیسون(1982)، استدلال کردند که بهزیستی، مفهومی متشکل از بهزیستی مادی، روانی و معنوی است (همان). آنان در پی پاسخ به این سؤال برآمدند که آیا می توان بعد ذهنی مرتبط با معنویت یا بهزیستی معنوی را اندازه گیری نمود؟ آنان باید ابزاری می ساختند که روا و پایا بوده، دقیقا بهزیستی معنوی افراد را بسنجد و از طرف دیگر، در افراد مختلف، با معانی و ادیان متفاوت، کاربردی باشد. در ابتدا باید به درستی می دانستند که منظور مردم از معنویت چیست. در این راستا از گروه های زیادی از افراد خواسته شد که بهزیستی معنوی را از دیدگاه خود تعریف نمایند، پیشینه موجود درباره موضوع نیز مطالعه گردید. از این دو منبع مشخص شد که مردم در صحبت راجع به بهزیستی معنوی خود، از دو حس متفاوت سخن می گویند. بعضی به طور مشخص با زبانی دینی، در این مورد سخن می گفتند و برخی دیگر، احساس خود را درباره بهزیستی معنوی، در قالب گفته ای غیر مرتبط با دین بیان می کردند و گاهی این دو روش همپوشی نشان می داد. از این رو پرسشنامه بهزیستی معنوی با دو زیر مقیاس بهزیستی مذهبی و بهزیستی وجودی، در قالب بیست سؤال تهیه گردید و به سال 1982 منتشر شد. موبرگ[10] (1971)، بهزیستی معنوی را به صورت سازه ای دو بعدی، با دو بعد افقی و عمودی، مفهوم بندی کرد. بعد عمودی به احساس بهزیستی ما در ارتباط با خدا اشاره دارد و بعد افقی به احساس هدفمندی و رضایت در زندگی، بدون توجه به معتقد بودن به دینی خاص، برمی گردد( به نقل از الیسون،1983). الیسون (1983)، بیان می دارد که بهزیستی معنوی شامل دو عنصر روانی ـ اجتماعی و مذهبی است. بهزیستی مذهبی شامل ارتباط با یک قدرت متعالی است و بهزیستی وجودی که عنصری روانی ـ اجتماعی است، بیانگر احساس فرد است از اینکه چه کسی است؟ چه کاری  و چرا انجام می دهد و به کجا تعلق دارد. هر دو بعد بهزیستی معنوی با تعالی فرد مرتبط اند. بهزیستی معنوی را باید به صورت سازه ای پیوستاری دید نه دو مقوله ای. نمی توان گفت که کسی آن را دارد یا ندارد، بلکه باید توجه داست که هر فرد چقدر از آن برخوردار است و چگونه می توان درجات آن را افزایش داد(همان).

 

 

[1] – Kaldor, Hughes, Castel, Bellamy

[2] – James

[3] – Fromm

[4] – Jung

[5] – Maslow

[6] – Walton

[7] – Gomez & Fisher

[8] – Department of education and children’s services. Government of South Australia

[9] – Warren

[10] – Moberg


میزان جرائم و انحرافات جنسی در زنان

میزان جرائم و انحرافات جنسی

تعیین دقیق میزان جرائم و انحرافات جنسی از اطلاعات موجود در آمارهای جنائی بسیار دشوار است . زیرا  در اثر استتار بسیاری از جرائم و انحرافات جنسی ، عده کمی از انحرافاتی که از طرف مأمورین انتظامی به دادسرها و یا دادگاههای کیفری گزارش می‌شوند ، قابل شناخت می‌باشند . اما کشف این ارقام سیاه نیز ما را به مشاهده تغییراتی که در انواع جرائم جنسی در یک محیط فرهنگی معینی بوجود می آید راهنمائی نمی‌نماید ، و این شناخت برای جرم شناسان و کیفر شناسان اهمیت زیادی دارد .

متأسفانه سیستم قوانین کیفری در بیشترموارد بر مبنای مجازات مجرم بنا شده ، در حالی که به ریشه یابی و شناخت علل کمتر توجه می‌شود . علاوه بر این، بسیاری از جرائم مربوط به مجرمین یقه سفید کشف نمی‌شوند و یا آمارهای آنها منتشر نمی‌شوند . زیرا جرائم عده زیادی از مجرمین بعنوان جرائم ناشناخته باقی می ماند . به عنوان مثال رفتارهای بعضی از افراد رده های بال هرگز به مرحله محازات نمی‌رسند . مانند جرائم و انحرافات جنسی طبقات بالا و مرفه ، اشخاص وابسته به نظام سیاسی ، و سرمایه داران بزرگ و صاحبان مشاغل رده های بالا و غیره . جرم شناسی روی این جرائم با اهمیت که بنظر بعضی از جرم شناسان ،مجرمین یقه سفید و یا به اصطلاح جنایتکاران اصلی نامی‌ده می‌شوند تأکید فراوان دارد . کتله در این زمینه چنین می نویسد : شناخت ما از همه انحرافات و جنایات کامل نخواهد بود ، مگر اینکه ، این شناخت شامل ارقام سیاه هم باشد . بعلاوه کتله اضافه می‌نماید که جرم شناسی نمی‌تواند بر این فکر پافشاری کند که از روی آمارهای قضایی و آمارهای زندانیان می‌تواند به همه آسیب‌های اجتماعی احاطه داشته باشد . زیرا اگر چه بسیاری از جرائم مجرمان یقه سفید از سوی مقامات پلیش کشف و علامت گذاری می‌شوند ،ولی از سوی مقامات کیفری مورد رسیدگی واقع نشده و آنها از اعمال مجازات مصون می مانند و یا در اکثر موارد جرائم و انحرافات طبقات بالای اجتماعی از سوی مقامات پلیس گزارش نمی‌شود و بصورت ارقام سیاه باقی می مانند .

کتله اضافه می‌کند که بین جرائم شناخته شده که احکام آنها صادر شده است و تمام بزهکاریهائی که افراد در یک جامعه مرتکب می‌شوند ولی ناشناخته می مانند ، تقریباً یک رابطه ثابت وجود دارد .

اما رابطه ای که کتله از آن بحث می‌کند ، الزاماً بر طبق نوع و یا شدت جنایات از جامعه ای به جامعه دیگر فرق می‌کند . در جامعه ای که انضباط قانون حکمفرما است و سازمان پلیس و دستگاه دادگستری نفوذ ناپذیر است ، یعنی هم قوه اجرائیه و هم قوه قضائیه با نهایت صداقت و درستی و با بی طرفی کامل اداره می‌شوند و با قاتلین و جنایتکاران تقریباً یکسان برخورد می‌شود ، هرگاه فردی مرتکب جرمی‌شود ، نمی‌تواند از تعقیب بر کنار باشد و قضات کیفری هم از اعمال کیفر مجرم در هر طبقه و موقعیت خود داری نمی‌کنند .

بعضی از متخصصان جرم شناسی سعی کرده اند تا میزان جرائم را که برای پلیس شناخته شده و تحت پیگرد قانونی قرار گرفته اند مورد ارزیابی قرار دهند . بنا به نظر رادزنویز تقریباً 15 درصد کل جرائم و جنایات انجام شده در انگلستان رسماً ثبت و گزارش می‌شوند . آقای جونز رقم واقعی را بالاتر از آن می داند و معتقد است که حدود 25 درصد کل جرائم ظاهر و گزارش می گردند و بقیه بصورت ارقام سیاه باقی می مانند ، باعتقاد ویهنرتعداد تخلفات جنائی شناخته نشده به انضمام تخلفات گزارش نشده بین حداقل دو مرتبه و حداکثر چهار و نیم مرتبه تعداد جرائم واقعی گزارش داده شده در آمارهای جنائی تغییر می‌کند . (همان منبع :126)

پول شولو و همکارش ژان سوزینی ، جرم شناسان فرانسوی ، در این زمینه چنین مینویسد : تعداد جرائم جنسی که عرض حال شکایت آنها به دادگستری فرانسه ارسال می‌شود هر سال بطور متوسط در حدود 7000 فقره است ، در حالی که بسیاری از انحرافات جنسی هرگز مورد شناسائی مقامات پلیس واقع نمی‌شوند . زیرا بسیاری از افرادی که مورد تجاوز واقع می‌شوند اعمال جنائی را در اثر احساس شرمندگی ، افشاء نمی‌کنند و یا اینکه در اثر تهدیدهای متجاوزین از افشای آن خود داری می‌نمایند . علاوه بر این ، بسیاری از افراد مجنی علیه وقتی مورد تجاوز و تعدی قرار گیرند برای حفظ آبروی خود موضوع تجاوز را به مقامات پلیس گزارش نمی‌دهند . از این گذشته ، وقتی جرائم جنسی به زنا با محارم مربوط می‌شود ، بدون تردید این نوع جرائم جنسی نیز هرگز افشا نمی‌شود . مثلاً ممکن است سالهای متمادی این اعمال خلاف و غیر قانونی میان افراد تکرار شود ، ولی هرگز زبان به رازگوئی باز ننمایند ، و اگر فرد جنایتکار در اثر ارتکاب یک جرم خطر ناک دیگر مورد تعقیب مجنی علیه قرار گیرد ، بدون اشاره به تجاوز جنسی فقط جرم خطر ناک مجرم به مراجع قضائی گزارش           می‌شود . در مقابل اینها ،گاهی هم اتفاق می‌افتد که یک جرم جنسی بطور افترا آمیزی گزارش شود و ادعاهای موهوم دراین قبیل موارد ، اغلب نتایج وخیمی را برای طرف مورد تعقیب ببار آورد .

دلائل دیگری وجود دارد که ممکن است تخلفات نامشروع و جرائم جنسی هرگز به پلیس گزارش نشوند . زیرا اولاً ، امکان دارد که افراد ذینفع آگاه نباشند که تخلفی به وقوع پیوسته است . مثلاً بچه هائی که در هنگام بازی ممکن است مرتکب تجاوزات مختلفی بشوند . دومین دلیل برای قصور در گزارش جنایتها این است که طرفین ممکن است با میل شخصی ولی غیر قانونی مرتکب عمل خلاف شوند ، بطور مثال زنا با محارم و تخلفات جنسی که در بین جوانان و دختران اتفاق می‌افتد . زیرا اگر یک قربانی مورد تجاوز مایل نباشد ، امکان ندارد که طرف متخاصم مورد تعقیب قرار گیرد. (همان منبع : 129)


روانشناسی جامعه جرم خیز به روش روانشناختی

جامعه جرم خیز

در جوامع پیشرفته و یا صنعتی امروزی که خود را اسیر تکنولوژی نموده و روابط انسانی را فراموش کرده اند تجاوز ، سرکشی ، عصیان ، کلاهبرداری ، سرقت ، آدم کشی با شدت و بیرحمی هر چه بیشتر پدیدار می گردد و مردم اینگونه جوامع را وحشتزده و هراسناک نمی‌نماید تا به حدی که همه از هم میترسند و یا به هم اعتماد ندارند . وقایع خونین و مرگبار هر روز بیشتر و شدیدتر می‌شود در حالیکه اکثر مردم جوامع امروزی نسبت به گذشته از آموزش های جدید ، بیشتر برخوردارند پس باید کمتر مرتکب چنین اعمال غیر انسانی شوند هر روز تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی مرم بیشتر می‌شود . فرزند کشی ، همسر کشی ، همنوع کشی و دیگر جنایاتی که شرحشان را از جراید و رسانه های گروهی میخوانیم و می‌بینیم همه و همه نشان بی ثباتی اجتماعی و ضعف روابط و اصول انسانی و اخلاقی است . بی اعتقادی و بی ایمانی مردم نسبت به اصول اخلاقی و انسانی که به گسترش اینگونه جریم و جنایات کمک کرده به این دلیل بیشتر می‌شود که به جای توجه به حیثیت انسانی به ارزش‌های مادی بیشتر توجه می‌کنند وقتی می خوانیم یکنفر در فلان جامعه در یک روز چند نفر را از نعمت زندگی محروم می‌کند و یا توسعه طلبی و جاه طلبی صاحبان قدرت  با ایجاد جنگها عده بیشماری از مردم بیگناه را بخاک و خون می کشاند فقط بخاطر اینکه عده ای که در کار صنایع تسلیحاتی سرمایه گذاری کرده اند به ثروت بیشتری دست یابند و رهبران انها به توسعه طلبی خود برسند در اینصورت برای مفهوم انسانی جائی باقی نمیماند . هنوز هم دنیا اثرات تلخ جنیات جنگ های جهانی را تحمل می‌کند و هنوز هم مشاهده معلولین جنگی احساسات انسانی مردم جوامع خویش را جریحه دار می‌نمایند راستی چرا ابرقدرتها با گسترش اینگونه اعمال اعتماد عمومی را کم می‌کنند و به بی ایمانی مردم نیز کمک می‌نمایند و تعادل اقتصادی و اجتماعی را در جهان و بعد در جوامع برهم میزنند . و بر هم خوردن تعادل اجتماعی و اقتصادی خود یکی از عوامل ازدیاد جرایم است چون پس از دستگیری مجرمین وقتی به علت ارتکاب جرمشان پی می بریم می‌بینیم که بیشتر ریشه اقتصادی و اجتماعی دارد تا جنبه روانی و تازه بیماریهای روانی از جنگها و گسترش اعتیاد و الکسیم ناشی می‌شود .

ازدیاد جرایم در جامعه امریکا به حدی رسیده است که در شهرهای بزرگ و صنعتی و تجارتی کسی جرأت پیاده روی در خیابان ها و پارکها را به هنگام شب ندارد و تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی به حدی رسیده است که مردم در حالت هراس اجتماعی بسر می برند چون جرایم در اینگونه جوامع روزبروز بیشتر می‌شود .

وقتی به ریشه و علل ارتکاب جرایم توجه کنیم می‌بینیم آنقدر که جامعه و شرایط نامطلوب آن مؤثر است ، فرد گناهی ندارد .

برای شناخت علل اجتماعی ازدیاد جرایم در اینگونه جوامع باید به نادرستی قوانین جزا و عدم سازگاری آن قوانین با شرایط و اوضاع و احوال کنونی و کیفر بیش از حدی که برای بیشتر مجرمین در نظر می‌گیرند توجه کرد در  حالیکه همین قوانین جزای پوسیده و قدیمی در برابر عده ای ، آبستن حوادث و شرایط و روابط می‌شود و به نوبه خود دلیل عمده ای برای ارتکاب جنایت و تجاوزبه دیگران می‌شود .

با اینگونه قوانین جزا مجرمین را محکوم به مرگ می‌کنند یا به زندان می فرستد ولی آیا کشتن عده ای جز از بین بردن و نابودی معلول نتیجه گیری دارد ؟ علل اگر باقی بمانند ،معلولهای بیشتری را به وجود می آورند و دیگران جای جنایتکاران گذشته را می‌گیرند چنانچه مطالعه ای در زمینه درصد جرایم شود به این نتیجه می‌رسیم که روز بروز بر تعداد مجرمین افزوده می‌شود پس از قوانین جزا هم راهی برای جلوگیری از ارتکاب جرایم نیست چنانکه کسی با ارتکاب عمل تجاوز جنسی به عنف در جامعه ما که منع قانونی دارد او را به 3 تا 7 سال زندان محکوم می‌کنیم و طبق همین قوانین اگر کسی بیش از 6 ماه محکومیت قضائی داشته باشد از کلیه حقوق اجتماعی محروم است حتی حق استخدام شدن را از او می‌گیرند یعنی کسی است که با یک خلاف که برای هر کس در زندگی ممکنست اتفاق افتد نمی‌تواند به استخدام دولت یا مؤسسات دیگر در آید و یا به تحصیل خود ادامه دهد پس جامعه و قوانین حقوقی ، عملا او را از ساخت اجتماعی بازداشته و به کجروی او کمک می‌کند.

حال باید دید با فرستادن جوانی به زندان او را در کنار چه کسانی قرار می‌دهیم و آیا زندان برایش بصورت آموزشگاه مناسبی در جهت آموزش شیوه های مختلف ارتکاب جرم در نمی آید ؟ اگر به شرح پرونده های جنائی دادگستری مراجعه کنیم می‌بینیم که چه انسانهائی قربانی قوانین کهنه جزائی شده و برای همیشه از جامعه طرد شده‌اند در حالیکه عملشان در اصل بر آورد نیاز جنسی و طبیعی آنها بوده است منتها بر اثر عدم آگاهی شیوه صحیح و جامعه پذیر ارضاء جنسی را نمی دانسته اند . همچنین است در مورد جرایم دیگر و چگونگی مجازات آنها .

رسانه های گروهی از طریق نمایش فیلم های جنائی تلویزیونی ، صفحات حوادث مطبوعات و رمان های پلیسی و جنائی نیز در امر یادگیری و ازدیاد جرایم تأثیر نامطلوبی دارند چون بسیاری از مجرمین جوان سعی کرده اند خود را بجای هنر پیشه های فیلم های جنائی گذارند به عبارت ساده تر اعمال آنها را تقلید نموده اند. مهاجرت و شهر گرائی روستائیان یکی دیگر از عوامل ازدیاد جرم است چون پس از مهاجرت به شهر به سختی می‌توانند خود را با قوانین و شرایط زندگی شهری و از همه مهمتر فرهنگ جامعه سازگار نمایند وضع مهاجرین مکزیکی در امریکا و ازدیاد جریام بین آنها و یا روستائیان جامعه ما که به علت عدم آگاهی زودتر در دام عوامل مخرب اجتماعی گرفتار می آیند و بنوبه خود مرتکب جرایم مختلفی می‌شوند از این نمونه اند .

عدم تأمین اقتصادی و اجتماعی از قبیل نداشتن مسکن مناسب و تغذیه درست و امکانات درمانی به ضعف روابط انسانی منجر می‌شود و ضعف روابط انسانی هم خود به خود به تجاوز و بی توجهی نسبت به دیگر افراد جامعه منجر می‌شود . اگر احتیاجات اولیه مردم تأمین شود . عصیان ، تجاوز و بدنبالش ارتکاب جرم کمتر خواهد شد چون فقر یکی از عوامل کشش به طرف ارتکاب جرک است ولی علت اصلی آن نیست . فرزندان خانواده‌های فقیر ممکنست در معرض برخورد رفتارهای ناپسند واقع شوند و مرتکب جرایمی گردند . ولی اغلب هم انسانهای مفیدی برای جامعه می‌شوند .

توجه به معیارهای ارزش مادی و مقام پرستی بجای توجه به حیثیت معنوی و انسانی در جوامع باصطلاح متمدن امروزی ممکن است به ارتکاب جرایم خاصی منجر شود مثلاً خود فروشی برخی برای کسب مقام در برخی جوامع و یا به خاطر تهیه و خرید وسائل زینتی و زیبائی بخصوص اگر در آمد نداشته باشند بدست آوردن آنها می‌تواند انگیزه ای برای ارتکاب جرم باشد .

عوامل شغلی نیز می‌تواند انگیزه ارتکاب جرم شوند مثلاً صاحبان قدرت و ثروت و سوداگران هر جامعه ممکنست در معرض خطر کشته شدن واقع شوند همچنین روانپزشکان در معرض خطر حمله بیماران روانی خود هستند و یا قضات نیز در معرض حمله مجرمین جامعه خویش می‌باشند و یا قاچاقچیان که برای پیشرفت کار خود ممکنست به دیگران صدمه ای برسانند .

محیط پرورشی نامساعد به بیکاری و ولگردی افراد کمک می‌کند و ولگردی به نوبه خود به ازدیاد ارتکاب جرایمی منجر شود و یا چنانچه والدینی که مجرمین حرفه ای هستند اگر فرزندانشان را خود پرورش دهند امکان ارتکاب جرایم آنان از طریق روش های تربیتی نادرست والدینشان وجود دارد .

با توجه به عوامل فوق جرم از این دیدگاه باید به عنوان یک پدیده ضد اجتماع مورد مطالعه و تحقیق واقع گردد و دراین گونه تحقیقات به همبستگی و ارتباط بین اعمال جرم آمیز و شرایط اقتصادی و اجتماعی و پرورشی جامعه نیز باید توجه کرد .

برای جلوگیری از ازدیاد ارتکاب جرایم در هر جامعه ابتدا باید محیط اجتماعی و نوع جرم را شناخت و به علل آن توجه کرد تا از طریق آموزش صحیح و ایجاد محیط سالم و باز آموزی روش زندگی درست را از طریق تعلیم حرفه ای خاص که مورد نیاز جامعه باشد به آنها یاد داد چون بیکاری یکی از عوامل ارتکاب جرم است تأمین زندگی اقتصادی مردم و فراهم آورن وسایل و امکانات زندگی به شکل صحیح در حد نیاز انسانی راه حل دیگری برای از بین بردن ارتکاب جرایم است .

رعایت و اجرای قانون بصورت عادلانه و برای همه بطور یکسان به ایمان مردم نسبت به معیار حقوقی کمک می‌کند چون احساس عدالت اجتماعی خود انگیزه مناسبی برای جلوگیری از ارتکاب جرم است . ایجاد امکانات درمانی در مؤسسات درمانی از طریق بحث درباره مسائل اجتماعی زنبگی مجرمین و نشان دادن زندگی صحیح له آنها با شرکت و اظهار نظر مجرمین در گروه درمان که شامل مددکار اجتماعی ، روانشناس ، روانپزشک و جامعه‌شناس است به نوبه خود روش صحیح زندگی را به آنها یاد می‌دهد و شانس بازگشت آنها را به جامعه و زندگی عادی بیشتر می‌کند . (فرجاد،                    1363: 186-180)


سبک های مدیریت از منظر روانشناختی

دانش مدیریّت :

مدیر یک سازمان باید از کلیّه ی اموری که سازمان به خاطر آن بوجود آمده اطّلاع کافی داشته باشد و همچنین از امور مدیریّتی نیز مطّلع باشد و این دو لازم و ملزم یکدیگرند، یعنی علاوه بر آشنایی و فنون مدیریّت باید در رایطه با سازمانی که فرد مدیر در آن گمارده می شود نیز باید اطّلاعات کافی داشته باشد که ما به معرفی بعضی از این اطّلاعات می پردازیم.

1 – اطّلاعات اداری : یعنی اینکه مدیر یک سازمان باید از کلیّه ی موازین و مقرّرات سازمان آگاهی داشته باشد تا با استفاده از این آگاهی در تصمیم گیری های خود موفّق باشد.

2- اطّلاعات فنّی : مدیران هر سازمان لازم است که در سازمانی که هستند از فعّالیّت هایی که در آن جریان دارد اطّلاعات کافی داشته باشد، یعنی هر مدیری در هر پستی که قرار می گیرد فنون مربوط به آن حرفه را مطّلع باشد.

3- اطّلاعات روان شناسی : در مدیریّتی که لازم است گاهی کارمندی تشویق شود و زمانی تکویر، به کارگیری روش های متأثّر از شناخت روان شناسی، می تواند در مورد اعمال کارمندان طبق یک قضاوت اتّخاذ تصمیم صحیح را رابرای مدیران تسهیل کند1.

 

 

 

سبک های مدیریّت :

منظور بحث در این قسمت شیوه های مختلفی است که مدیران در امر مدیریّت و رهبری سازمان اعمال می کنند که انتخاب روش مدیریّت از طرف مدیران با خواسته ی سازمان، موقعیّت زمانی و شخصیّت فرد مدیر بستگی دارد. تا زمانی که سازمان محدودیّتی برای مدیران قایل نشده باشد، مدیران قایل خواهند بود با وسعت و دامنه ی فکری باز تری به ابراز خلاقیّت و بروز توانایی های خود، جامه ی عمل بپوشند. ولی اگر سازمان گستره ی مدیریّت را محدود کند، در چنین حالتی مدیران از اعمال نظر و به کارگیری ابتکارات فردی بروز خواهد ماند. لذا در این زمینه می پردازیم به سبک ها و شیوه هایی که مدیران در محیط کاری خود جهت رسیدن به اهداف سازمان اعمال می کنند.

1-  مدیریّت صرفاً هدف گرا : مدیریّتی که هدف اصلی و نهایی آن تلاش و کوشش در رسیده به هدف تعیین شده از سوی سازمان باشد. در این سبک مدیریّت، مدیر بدون توجّه کامل به روابط انسانی بین اعضاء، در سر و سامان دادن به امور جاری سازمان کوشش نماید.

در چنین مدیریّتی، اعضاء غیر از سرپرستان و مسؤولان چون ابزاری در دستگاه سازمانی جذب ده و با اراده ی ما فوق های حود به حرکت در می آیند. لازمه ی اعمال چنین مدیریّتی، ایجاد سبک های سازمانی با عناوین مختلف است که فقط کارکنان را به طور عمودی به هم متّصل ساخته و از ارتباطات افقی بین آنها جلو گیری می نماید.

2- مدیریّت عضو گرا : در این مدیریّت بر خلاف نوع قبلیکه به افراد توجّه نمی شود در قدم اوّل و به قبل از هر چیز رضایت اعضایش پیش از هر جیز مورد توجّه است. چون باید هدف سازمان نیز بر آورده شود لذا، مدیریّت در این سبک سعی دارد که با ایجاد رضایت باطن در کارکنان به انگیزش انجام امور محوّله در آنها بپردازد.

3- مدیریّت سایه نما : مدیریّتی که به این سبک اعمال می کند معمولاً دستورالعمل ها و مقرّرات سازمان را به کارکنان و زیر دستان خود ابلاغ می کند ولی، در چگونگی اجرای آن کاری ندارد. و سعی دارد که کارکنان سازمان را به حال خود بگذارد یعنی مانند سایه که اثری از خود به جای نمی گذارد گه کاهی از بالای سر کارکنان گذشته ولی اثری از خود بر جای نمی گذارد.

بدین منظور در سبک مدیریّت سایه نما ابلاغ مصوّبات، خواسته های سازمانی و اخذ مدرک از کارکنان، جهت دریافت و رویت دستورات توسط آنها در سر لوحه ی وظایف او را تبرئه می کند. در مدیریّت سایه نما برآورد هدف جنبه ی شخصی دارد و سعی فرد مدیر بر این استوار است تا منافع خود را که شاید استمرار امتیازات مدیریّت به صورت ارضای مادّی و معنوی و یا روحی و روانی باشد پایدار سازد.

4- مدیریّت میانه رو : همانطور که از نام آن بر می آید، مدیریّت در این سبک سعی دارد که، هم هدف سازمان و هم اعضاء همزمان و با هم مورد توجّه قرار دهد و بدین طریق که مثل مدیریّت هدف گرا منظور صرفاً افزایش بازده نیست، بدین سبب سعی می شود تا ناراحتی خاطر اعضاء فراهم نشده و یا کوشش جهت ایجاد انگیزش در اعضاء هدف نیز حمایت شود ازعان این نظر گویای این نیست که در زمینه های حسّاس نیز نظر خواهی اعمال می گردد. بلکه با توجّه به بوروکراتیک بودن این نوع مدیریّت ها فقط در موارد کلّی اعضای سازمان به بازی گرفته می شوند و گرنه موارد حسّاس سازمان در قلّه ی مدیریّت مورد اخذ تصمیم قرار می گیرد. از این که در مدیریّت میانه رو از افراط ئ تفریط در امور خبری نیست لذا می تواند در برآورد هدف سازمان مثمر ثمر واقع شود.

5- مدیریّت ایده آل : در افراد نیازی اساسی وجود دارد که مدیریّت ایده آل، آن نیاز را برآورده می کند و آن نیاز در گیر شدن و احساس تعهّد نمودن با کار ثمر بخش است.

به این ترتیب وضع چنان است که از استمداد قابلیّت افراد به تفکّر خلّاق و رایه ی ایده های نو استفاده می گردد.


کارکردهای اعتماد و (بی اعتمادی) در جامعه     

کارکردهای اعتماد و (بی اعتمادی) در جامعه                                                                  به نظر زتومکا اعتماد امری نسبی است و اعتماد کردن به طور مطلق امر مثبتی نیست. اعتماد کردن و یا بی‌اعتمادی بسته به اینکه مناسب و یا نامناسب باشد می‌تواند دارای کارکردهایی به شرح جدول زیر باشد(بختیاری،1389:24).

سرمایه اجتماعی و اعتماد                                                                                  سرمایه اجتماعی ویژگی‌هایی از یک جامعه یا گروه است که ظرفیت سازماندهی جمعی و داوطلبانه برای حل مشکلات متقابل یا مسائل عمومی را افزایش می‌دهد(تاج بخش،5)                                 اعتماد از مولفه‌های مهم، بلکه اصلی‌ترین مولفه سرمایه اجتماعی است(چلپی،1377:12)                   در حوزه جامعه‌شناسی پیش کشیدن بحث سرمایه اجتماعی در دهه‌های اخیر به‌دلیل احساس خطر اندیشمندان از اتمیزه شدن جامعه و محدود شدن روابط صمیمی و خزیدن مردم در لاک فردگرایی افراطی بوده است(معیدفر،1385، 3-36)

سطوح اعتماد اجتماعی

در یک تقسیم‌بندی کلی اعتماد را می‌توان در چهار سطح مورد بررسی قرار داد، اعتماد بنیادین که در سطح فردی و روان‌شناسی بررسی می‌شود، اعتماد بین‌شخصی، اعتماد تعمیم‌یافته و اعتماد به نظام یا سیستم که در سطح جامعه‌شناسی بحث می‌شود.

1-اعتماد بنیادین                                                                                                     اعتماد بنیادی نگرشی است که فرد نسبت به خود و دنیای پیرامون خود دارد و موجب تقویت این احساس می‌شود که افراد و امور دنیا قابل اعتماد و دارای ثبات و استمرار هستند (گیدنز،1378:23)              اریک اریکسون روانکاو نامدار معتقد است این اعتماد، محصول فرایندهای دوره نوزادی است. اگر دیگران نیازهای اصلی و مادی و عاطفی نوزاد را تامین کنند، حس اعتماد در کودک به وجود می‌آید، اما عدم تامین این نیازها، سبب می‌شود نوعی بی‌اعتمادی نسبت به جهان، به‌ویژه در روابط شخصی به وجود آید (اریکسون به نقل از بالاخانی،1385:4)

2-اعتماد بین شخصی                                                                                         اعتماد بین‌شخصی شکلی از اعتماد است که در روابط چهره به چهره خود را نشان می‌‌دهد. این شکل از اعتماد موانع ارتباطی را مرتفع می‌‌سازد و با کاستن از حالت دفاعی، بسیاری از تعاملات روزانه را موجب می‌‌شود. اعتماد بین‌شخصی حوزه‌ای از تعاملات میان عشاق، دوستان و همکاران و همچنین اعتماد میان رئیس و کارمند، سرپرست و کارگر، معلم و شاگرد، فروشنده و مشتری، پزشک و بیمار و را دربر می‌گیرد. مشکل اصلی اعتمادی که از تجربه تعامل شخصی ایجاد می‌شود محدود بودن قلمرو آن است و در جامعه‌ای که تحرک و نیازها به همکاری با غریبه‌ها و اتکا به آن‌ها یکی از ویژگی‌های برجسته آن است چندان راه‌گشا نیست (امیرکافی،1380:10)                                                   3-اعتماد تعمیم یافته                                                                                           اعتماد تعمیم‌یافته را می‌توان داشتن حسن ظن نسبت به اکثریت افراد جامعه جدای ازتعلق آنها کروههای قومی و قبیله ای تعریف نمود.(امیرکافی:1380،9)                                                              اعتماد تعمیم‌یافته یا اخلاقی مبتنی‌بر تجارب شخصی ما نیست بلکه بیشتر مبتنی‌بر نگاه ما به جهان است که از والدین خود یاد می‌گیریم و کاملا باثبات و محکم است و در طول زمان توسط نمونه‌های اتفاقی خیانت یا قربانی (بی‌اعتمادی) از بین نمی‌رود (بختیاری،1389:100)                                     این نوع اعتماد در سطحی گسترده‌تر از خانواده، دوستان و آشنایان قرار می‌گیرد. زتومکا معتقد است هدف یا جهت‌گیری اعتماد ممکن است معطوف به جنسیت (من به زن‌ها اعتماد دارم، اما به مردها اعتماد ندارم)، سن (من به افراد میان‌سال اعتماد دارم و به افراد جوان اعتماد ندارم)، نژاد، قومیت، مذهب و … باشد(زتومکا،1386: 80-81)                                                                                    اعتماد تعمیم‌‌یافته بنا بر تعریف فوق متضمن نکات زیر است                                                   1-اعتماد تعمیم‌یافته تنها به افرادی که باهم تعامل دارند و میانشان روابط چهره به چهره برقرار است محدود نمی‌شود                                                                                                      2-اعتماد تعمیم‌یافته مرزهای خانوادگی، قومی و محلی را در می‌نوردد و در سطح ملی گسترش می‌یابد. 3-اعتماد تعمیم‌یافته حوزه‌ای از کسانی که با ما تعامل دارند یا بالقوه می‌توانند داشته باشند را دربر مگیرد .4-اعتماد تعمیم‌یافته پدیده نسبتا جدیدی است که با شکل‌گیری دولت‌های مدرن یا دولت-ملت مطرح می‌شود                                                                                                                5-اعتماد تعمیم‌یافته لازمه همکاری و مشارکت میلیون‌ها شهروندی است که جوامع پیچیده و مدرن امروزی را تشکیل می‌دهند                                                                                         6-در جامعه سنتی نیاز چندانی به اعتماد تعمیم‌یافته نیست زیرا مرزهای مشخصی بین خودی و بیگانه و همچنین بین دوست و دشمن وجود دارد. اعتماد در جامعه سنتی محدود به کسانی است که به آن جمع تعلق دارند و هر کس خارج از آن قرار گیرد مظنون و مشکوک است (امیرکافی،1380:9)               4-اعتماد به نظام یا سیستم                                                                                          در جامعه مدرن الزاما دو سوی فرایند ارتباط را ارتباط‌گران انسانی تشکیل نمی‌دهند، بلکه انسان‌ها گاهی با کنش‌گران غیرفردی ارتباط برقرار می‌کنند. به این ترتیب شکل دیگری از اعتماد مطرح می‌شود که متوجه ساختارهای غیرشخصی است. در این مورد به دو نوع اعتماد نهادی و اعتماد مدنی یا انتزاعی اشاره شده است                                                                                                      اعتماد نهادی: دلالت دارد بر میزان مقبولیت و کارایی و اعتمادی که مردم به نهادها (رسمی دولتی) دارند. به تعبیر دوگان انعکاس فقدان اعتماد به نهادها در اغلب موارد نتیجه بی‌اعتمادی به افرادی است که عهده‌دار امور آن نهادها هستند. بنابراین میزان اعتماد نهادی برحسب نوع ارزیابی مردم از کارکنان این نهادها در قالب ادارات، ارگان‌ها و نهادهای مختلفی که در زندگی روزمره با آن‌ها ارتباط دارند سنجیده می‌شود (علی پور و همکاران،1388:116)                                                            مدرسه، دانشگاه، ارتش، دادگاه، نیروی انتظامی، بانک‌ها، بازار سهام، دولت، مجلس و … نوعا از این نوع اعتماد هستند. میزان اعتمادی که مردم به نهادهای مختلف دارند در بین جوامع متفاوت است و در طی زمان دستخوش تغییراتی می‌شود(زتومکا،1386:82)                                                      اعتماد انتزاعی(مدنی): گیدنز نظام‌های انتزاعی را نظام‌های انجام کار فنی یا مهارت تخصصی می‌داند که حوزه‌های وسیعی از محیط مادی و اجتماعی زندگی کنونی ما را تشکیل می‌دهد. مثل نظام پزشکی، نظام معماری و غیره. به نظر وی ما از اعتماد به نهادهای مدرن و نظام‌های انتزاعی در موقعیتی که بسیاری از جنبه‌های مدرنیت جهانی شده باشد، ناگزیریم. یکی از معانی قضیه بالا این است که هیچکس نیست که بتواند از نظام‌های تخصصی در نهادهای مدرن کاملا دوری گزیند. (گیدنز،1378:34)   زندگی در دوره مدرن توسط نظام‌های انتزاعی تخصصی تکه‌تکه می‌شود و یک نفر نمی‌تواند مانند گذشته همه یا بیشتر کارهای خود را مستقلا انجام دهد. (گیدنز،1378:100)

البته به نظر زتومکا اعتماد می‌تواند به مقولات انتزاعی دیگری مانند اعتماد به نظم، دموکراسی، علم و غیره نیز تعلق پیدا کند (زتومکا،1386: 80-85)


تعریف اختلال‌ یادگیری‌ کودکان از منظر کمیته مشاوره ملی

اختلال‌ یادگیری‌

کمیته‌ مشاوره‌ ملی‌ کودکان‌ معلول‌ تعریف‌ زیر را ارائه‌ نموده‌ است‌:

((کودکان‌ مبتلا به‌ اختلال‌ یادگیری‌ در یک‌ یا چند فرایند اساسی‌ روان‌ شناختی‌ از قبیل‌ فهم‌ مطالب‌ زبان‌گفتاری‌ یا نوشتاری‌ مشکل‌ دارند، این‌ اشکالات‌ به‌ صورت‌ اختلالاتی‌ در گوش‌ دادن‌، فکر کردن‌، صحبت‌ کردن‌،خواندن‌، نوشتن‌، هجی‌ کردن‌ یا حساب‌ کردن‌ ظاهر می‌شود. این‌ تعریف‌ شامل‌ مشکلات‌ ادراکی‌، آسیب‌ مغزی‌،اختلال‌ جزئی‌ مغز، اختلال‌ خواندن‌، زبان‌ پریشی‌ تحولی‌ و غیره‌ می‌شود، اما آن‌ دسته‌ از مشکلات‌ یادگیری‌ را که‌نتیجه‌ نقص‌ بینایی‌، شنوایی‌ یا حرکتی‌، عقب‌ ماندگی‌ ذهنی‌، اختلالات‌ هیجانی‌ یا محرومیت‌های‌ محیطی‌است‌، شامل‌ نمی‌شود (اداره‌ آموزش‌و پرورش‌ آمریکا، 1968، به‌ نقل‌ از لرنر، 1993).

در این ‌پژوهش‌ دانش‌آموز مبتلا به‌ اختلال ‌در یادگیری‌ به ‌دانش‌آموزی ‌اطلاق‌ می‌شود که‌ملاک‌های‌ زیر را دارا باشد:

ـ دارا بودن‌ هوش بهر متوسط یا بالاتر.

ـ دارا بودن‌ نمره‌ 2 انحراف‌ معیار پایین‌تر از میانگین‌ کلاس‌ در دروس‌ انشا، قرائت‌، املا و ریاضی‌ که‌ در کارنامه‌تحصیلی‌ درج‌ شده‌ است‌.

ـ کسب‌ نمره‌ خطای‌ حداقل‌ یک‌ نمره‌ انحراف‌ معیار بیش‌ از میانگین‌ در آزمون‌ بندر گشتالت‌.

ـ عملکرد ضعیف‌ حداقل‌ در یکی‌ از آزمون‌های‌ مهارت‌ تحصیلی‌ خواندن‌، نوشتن‌ و ریاضی‌.

ـ فقدان‌ معلولیت‌ حسی‌، جسمی‌ ـ حرکتی‌ یا عاطفی‌ عمده (براساس‌ مشاهدات‌ فردی‌(.

ـ حضور در مدرسه‌ بطور مرتب‌ و عدم‌ غیبت‌ طولانی‌ مدت‌.

آسیب‌ مغزی‌:

در این‌ مورد این‌ سئوال‌ مطرح‌ نیست‌ که‌ آیا کودکانی‌ که‌ ضایعات‌ مغزی‌ دارند، اختلالات‌ یادگیری‌ نیز دارند یا نه‌؛بلکه‌ سئوال‌ این‌ است‌: کودکانی‌ که‌ اختلالات‌ یادگیری‌ دارند و هیچ‌ گونه‌ ضایعه‌ مغزی‌ مشخص‌ شده‌ای‌ درآنان‌ وجود ندارد، آیا دچار ضایعات‌ جزئی‌ مغز، یا عدم‌ رشد اعصاب‌‌اند (باباپور خیرالدین‌ و صبحی‌قراملکی‌، 1380، ص‌ 60).  کودک  با آسیب‌ مغزی‌، کودکی‌ است‌ که‌ پیش‌ از زایمان‌، در طول‌ مدت‌ آن‌ و یا پس‌ ازتولد دچار صدمه‌ یا عفونت‌ مغزی‌ شده‌ باشد، در نتیجه‌ این‌ آسیب‌ جسمی‌، ممکن‌ است‌ نقص‌ها یا‌ اشکالاتی‌در سیستم‌ اعصاب‌ کودک‌ به صورت‌ آشکار یا پنهان‌ ایجاد کنند، چنین‌ کودکی‌ دارای‌ مشکلات‌ در ادراک‌، تفکر یارفتار هیجانی‌ بطور جداگانه‌ یا ترکیبی‌ از آن هاست‌. این‌ دشواری‌ها را می‌توان‌ از طریق‌ آزمون‌های‌ ویژه‌ای‌ نشان‌داد (سیف‌ نراقی‌ و نادری‌، 1379، ص‌ 24).

دراین‌ پژوهش‌ دانش‌آموزی‌ مبتلا به‌ آسیب‌ مغزی‌ تشخیص‌ داده‌ می‌شود که‌ در آزمون‌ بندر گشتالت‌ نمره‌ اوحداقل‌ 2 انحراف‌ معیار بیش‌ از میانگین‌ نمرات‌ خطای‌ همسالان‌ وی‌ باشد.

 


ماهیت حافظه­ ی انسان به روش روانشناختی

ماهیت حافظه­ی انسان

یکی از حوزه­های بانفوذ و مورد علاقه­ی محققان در روان­­شناسی شناختی مطالعات مربوط به حافظه است ( کرمی نوری، 1390). اصطلاح حافظه مفهومی کلی دارد و به آن گروه از جریانات روانی که فرد را به ذخیره کردن تجارب و ادراکات و یادآوری مجدد آن­ها قادر می­سازد، اطلاق می­شود ( سولسو[1]، 1991). حافظه روندی است که به وسیله­ی آن اطلاعات کد گذاری، ذخیره، و بعداً یادآوری می­شود
( توماس[2] و کندل، 2002). در واقع بدون در اختیار داشتن حافظه و مهارت­های آن زندگی با سرعت  فزاینده­ای از هم می­پاشید و زیر بنای تمام تفکرات و ایده­ها و اساس آن­چیزی است که یادگرفته­ایم
( ساعد، 1389). قدیمی ترین تعریف از حافظه به دیدگاه افلاطون بر می­گردد. وی حافظه را به قفس پرندگان تشبیه کرد: ورود پرنده­ی جدید به قفس مانند ورود اطلاعات جدید به حافظه است و گرفتن یک پرنده از قفس به مثابه به یادآوردن اطلاعات جدید از حافظه است.

 

به نظر افلاطون یادآوری اطلاعات به سه دلیل دچار وقفه می­شود:

اول آن که پرنده­ی مورد نظر از همان ابتدا در قفس جای نگرفته باشد، یعنی هیچ­گونه بازنمایی از حادثه ( ماده­ی یادگیری ) مورد نظر در حافظه موجود نباشد. در این صورت ناتوانی یادآوری به عدم یادگیری اولیه مربوط می­شود.

دوم آنکه ممکن است پرنده در هنگام اقامت در قفس مرده باشد  در اینجا ناتوانی یادآوری به مرحله­ی

نگهداری اطلاعات مربوط می­شود.

سوم آن­که ممکن است پرنده در قفس یکی از هزاران پرنده­ای باشد که در قفس است، ولی در موقعیت خاص قادر به گرفتن آن نیستم، هرچند که در زمان دیگری ممکن است موفق به گرفتن آن شویم؛ در این­جا ناتوانی در یادآوری به مشکلات مرحله­ی بازیابی اشاره می­کند ( گالوو و آیزنک[3]، 1996). این استعاره افلاطون هرچند از یک منظر مکانیکی و فضایی به حافظه می­نگرد که امروزه مورد قبول محققان حافظه نیست، ولی این امکان را فراهم ساخت که تمایز مهمی بین سه مرحله­ی یادگیری اطلاعات، نگهداری اطلاعات و بازیابی اطلاعات شناسایی می­شود، تمایزی که در سه دهه­ی گذشته محور اصلی مطالعات مربوط به حافظه بوده است (کرمی نوری، 1390). ا

از زمان لاک[4]، هیوم[5]، هارتلی[6] و دیگر فلاسفه انگلیسی قرن­های 17 و 18 تداعی به عنوان مرکز ثقل تمام فرایندهای تفکر در نظر گرفته می­شد. در خلال سال­های قرن نوزدهم، تداعی­گرایی نظر غالب بر حافظه و فرایندهای مربوط بود که در قرن بیستم اثر آن­را می توان در نوشته­های افرادی مانند پاولف [7] و ثرندایک [8] مشاهده کرد. « تداعی گرایی » در شکل اصلی خود به این معنی بود که، هر تجربه شامل یک­سری احساس­های ساده یا « عناصر روان شناسی » می­باشد ( اتکینسون و هیلگارد[9]؛ به نقل از مقدم، 1391). در چنین فضایی از لحاظ نظری هرمان ابینگهوس[10]روان­شناس آلمانی کارهای اولیه خود را در مورد حافظه شروع کرد. او اولین مقاله­ی خود را در مورد آزمایش حافظه در سال 1855 میلادی به رشته­ تحریر درآورد. در آن دوره با وجود این­که همه می­دانستند حافظه چیست و فلاسفه سال­ها در مورد آن نظریه پردازی کرده بودند اما هیچ­گونه صورت­بندی منظمی از ساختار حافظه مورد آزمایش قرار نگرفته بود و هیچ دستگاه تحلیل پیچیده­ای وجود نداشت و داده­های حاصل از آزمایش­های قبلی در دسترس نبود. در واقع اگر بخواهیم به سرآغاز علمی در مورد حافظه اشاره کنیم، بی­تردید کار ابینگهوس یکی از نخستین وپیشگام­ترین کار علمی در این زمینه بود. نخستین کار او در مورد حافظه نیز با مطالعه بر روی فهرستی از هجاهای بی­معنی که خود ادعا کرده بود آغاز گردید ( نگاه کنید به شکل شماره 1-1) و دلیل او در استفاده از هجاهای بی­معنی این بود که برای تبیین چگونگی شکل گیری حافظه می­بایست آزمایشی فراهم گردد تا آزمودنی­ها از آن هیچ­گونه اطلاعی نداشته باشند او کشف کرد که هرچه فهرست طولانی­تر باشند به خاطر سپردن آن­ها مستلزم خواندن بیشتر و صرف وقت بیشتر است (نیومن و لافتوس[11] ، 2012 ). در واقع او در پژوهش­های خود توجه خاصی به قانون  « فراوانی » داشت؛ یعنی هرچه یک تجربه بیشتر رخ دهد آسان­تر به یاد می­آید . بنابراین، برای آزمون این نظریه، او به موادی نیاز داشت که با تجربه­های قبلی ارتباط نداشته باشد تا بتوان تجربه­های قبلی را کنترل کرد به همین دلیل، هجاهای بی­معنی را به­کار برد. نتایج به­دست آمده از تحقیقات ابینگهوس به شرح زیر هستند:

  • هر قدر مواد آموختنی زیادتر گردد زمان لازم برای به خاطر سپردن آن مطالب به­صورت تصاعدی افزایش می­یابد.
  • ابینگهوس میزان کوشش ثبت شده با نگهداری آن مطالب در حافظه را با یکدیگر مرتبط دانست، به گونه­ای که افراد اگر وقت بیشتری برای یادگیری بگذارند و کندتر بیاموزند و برای آموختن، مطالب را چندین بار بخوانند دیرتر فراموش می­کنند تا کسانی که به حافظه­ی خود متکی هستند و کوشش کمتری می­نمایند. البته نوع مطالب آموختنی مهم است.
  • فراموشی در ساعات اولیه­ی یادگیری بیشتر است؛ بدین­گونه که پس از 20 دقیقه 42% مطالب، پس از 9 ساعت 64% و پس از 31 روز 79% فراموش شده اند.
  • یادگیری مطالب با تقسیم وقت، بهتر صورت می­گیرد تا این که مطالب یک دفعه خوانده شود. او فهرستی متشکل از 12 کلمه­ی بی­معنا را 68 بار خواند تا توانست آن را حفظ کند. روز دوم 7 بار خواند تا حفظ شد، ولی فهرست دیگری مثل فهرست اول را به مدت 3 روز خواند و با 38 بار خواندن طی سه روز، مطالب را حفظ کرد ( یعنی با تقسیم وقت در سه روز )، تقریباً 50 % صرفه­جویی در وقت شد .
  • آموختن مطالب به طور کلی بهتر از آموختن جزء به جزء است؛ مثلاً برای یادگیری یک کتاب، ابتدا، باید آن را یک­بار مطالعه کرد تا شناخته کلی به دست آورده و بعد آن را به صورت جزء به جزء بخوانیم ( همان منبع ). ادامه دهنده­ی کار ابینگهوس در آلمان مولر[12] بود. که تحقیقات دقیقی در مورد حافظه­ی بینایی و پسیکوفیزیک به عمل آورد ( ساعد، 1389). در عصر جدید هم از اولین کسانی­که حافظه­را به ساختارهای متفاوتی تقسیم کرد می­توان از ویلیام جیمز[13] (1890) نام برد. اگرچه او یک فیلسوف و نظریه­پرداز بود و هیچ­گونه آزمایشی در رابطه با حافظه­ی انسان انجام نداد ولی تأثیر و نقش او در مطالعات حافظه و توجه، حتی تا یک قرن بعد از او نیز ادامه داشت. برای مثال تفکیک و تقسیم او از حافظه به دو حافظه­ی اولیه ( حضور روان شناختی) و حافظه­ی ثانویه (گذشته ی روان شناختی) را 70 سال پس از او روان شناسان شناختی دوباره زنده کرد و حافظه­ی کوتاه­مدت و حافظه بلند مدت نامیدند ( جیمز، 1970).
B O P
L Z C
F K P


                        شکل 1-1 فهرست هجاهای بی معنی برگرفته از ابینگهوس ( 1985).

حافظه­ی اولیه به حالت فیزیکی حافظه مربوط می­شود و فرد به آن هوشیاری و دسترسی دارد. در حالی‌که حافظه­ی ثانویه به اطلاعات گذشته مربوط می­شود و در هوشیاری و دسترس فرد قرار ندارد. از دیدگاه جیمز تداعی و ارتباط بین اطلاعات بسیار مهم است و به این اعتبار او یک تداعی­گرا به شمار می‌رود. به نظر او هرچه اطلاعات با یکدیگر ارتباط داشته باشند و هرچه سرنخ­های بیشتری به فرد داده شود اطلاعات بیشتری به یاد آورده می­شوند. به عقیده­ی او تمرین و تکرار منظم اطلاعات لزوماً دلیلی برای یادآوری خوب نیست، بلکه هرچه بین اطلاعات تداعی بیشتری برقرار شود، اطلاعات بهتر به یاد آورده می­شود ( کانکل و برادی[14]، 2011).

وی سه روش برای یادگیری پیشنهاد می­کند:

  • روش مکانیکی: یادگیری از کانال­های چهارگانه چشم، گوش، صدا و دست ها. در این روش تکرار و تمرین بسیار اهمیت دارد.
  • روش عقلانی: در این روش شیوه­های منطقی و استدلال اهمیت زیادی دارد.
  • روش ابتکاری: که از آن به حافظه­ی تکنیکی تعبیر می­کند و علوم حاصل از روش ابتکاری اند. او در مطالعات خود به پدیده­ی فراموشی نیز اشاره می­کند. در نظر او فراموشی مانند یادآوری کارکرد مهمی دارد و ترکیبی از فراموشی و یادآوری به مسأله انتخاب اطلاعات در ذهن اشاره می­کند.

به اعتقاد جیمز در یادگیری و فراموشی مراحل رشدی زیادی وجود دارند:

در ابتدای زندگی ( کودکی ) بیشتر یاد می­­گیریم و کمتر فراموش می­کنیم، سپس در جوانی به دوره­ای از زندگی می­رسیم که میان یادگیری و فراموشی تعادل برقرار می­شود و در پیری فراموشی بر یادگیری غلبه می­کند ( همان منبع )

در متون مختلف مطالعه­ی حافظه­ی انسان در یک طبقه­بندی دو مقوله­ای قرار می­گیرد: ساختار [15] و فرایند[16]. بسیاری از روان­شناسان پذیرای یک مفهوم سا ختار در باب حافظه هستند و متشکل از حافظه­ی حسی، حافظه­ی کوتاه مدت و حافظه­ی بلند مدت فرض می­شود. گروهی از نظریه، پردازان دیدگاه پردازش اطلاعات را مد نظر قرار داده و به نحوه­ی رمزگردانی، پیوند، تبدیل، اندوزش، مرور ذهنی، یادآوری و فراموشی توجه دارند.  در حالی که برخی از نظریه­پردازان و عناصر ساختاری حافظه تأکید دارند و برخی بر پردازش اطلاعات، اما گروهی دیگر از یک رویکرد وحدت­گرا طرفداری می­کنند که در آن به پردازش ساختار به طور یکسان توجه می­شود ( سولسو، 1991). درادامه دیدگاه­­ها و ساختار مورد نظر مطالعه می­گردند.

 

 

 

[1]– Solso

[2] – Thomas

[3]– Calvo &  Eysenc

[4] – Lock

[5]– Hume

[6]– Hartlei

[7]– Pavlov

[8]Thorndike

[9] – Atkinson & Hilgard

[10]– Herman Ebbinghous

[11]– Newman& loftus

[12] – Muller

[13]– Gamez

[14] – Konkle & Brady

[15]– Structure

[16] – Process


چگونه برنامه ریزی درسی کنیم؟

مولفه‌های عادت‌‌های خواندن

مواد خواندنی، چه فیزیکی و چه مجازی می‌تواند از نوع کتب درسی، کتب غیردرسی، داستان و غیره باشد معمولا” افراد کتب درسی را از سر اجبار می‌خوانند. خواندن کتاب‌های غیردرسی و سرگرم‌کننده فرد را به عنوان یک کتابخوان و خواننده فعال نشان می‌دهد. همانگونه که انجام هر کاری نیازمند تهیه امکانات و ابزارهای مناسب است، تحقق خواندن  نیز نیازمند تدارک مقدماتی است که مهم‌ترین آنها عبارت است از :

  • تعیین هدف: هدف زیربنای هر کاری است . لذا برای خواندن باید هدفی مشخص داشته باشید. اهداف بایددست یافتنی و قابل انعطاف باشد (صرافیان، 1369). پس داشتن هدف و تلاش برای رسیدن به آن یکی از روش‌هایی است که توانایی‌های فرد را افزایش می‌دهد. به انسان توان و نیرویی فوق‌العاده می‌بخشد. اندیشه را فعال می‌کند، اعتماد به نفس را در افراد به وجود می‌آورد. سرعت خواندن را چندبرابر می‌کند. در واقع تعیین و مشخص کردن هدف محرک و انگیزه است تا بتوان به کمک آن مطالب و دانستنی‌هارا فرا گرفت . چرا که نگریستن بدون هدف به موضوعی، سبب ضبط و نگهداری آن در حافظه نمی‌شود. برای مثال زمانی که یک داستان پلیسی را می‌خوانیم چون تصمیم به ضبط و به خاطرسپردن جزئیات آن را نداریم و فقط برای سرگرمی و فرار از فعالیت‌های اجباری روزانه آن‌را می‌خوانیم بنابراین حافظه خود را جهت ضبط و نگهداری اطلاعات تحریک نکرده و برنمی‌انگیزیم و اگر کسی از جزئیات داستان سوال کند نخواهیم توانست به او پاسخ دهیم.درحالیکه اگر هدفمان این باشد که با آمادگی و حضور ذهن مطالب را درک کرده و به خاطر بسپاریم، تمام تلاش خود را بکار می‌گیریم تا در ارتباط با هدفی که برای خود مشخص کرده‌ایم حضور ذهن کم و بیش فعال و متناسب داشته باشیم (ذوالفقاری، 1384).
  • زمان: تعیین بهترین زمان برای خواندن کاری است دشوار و به عادت‌های فردی بستگی دارد . برخی اشخاص عادت دارند تا نیمه‌های شب بیدار بمانند و با استفاده از سکوت و آرامش شبانه و با خیالی راحت و آسوده، بخوانند زیرا معتقدند خواندن قبل از خواب موجب می‌شود جزئیاتی را که قبل از آن متوجه نبوده‌اند بهتر به خاطر بسپارند. برخی دیگر عادت دارند شب زود بخوابند و صبح زود از خواب برخاسته و بخوانند زیرا مغز و اعصاب بعد از خواب شبانه استراحت کرده و آمادگی پذیرش مطالب را به نحواحسن پیدا کرده است. بنابراین مطالب بهتر یادگرفته می‌شوند و دیرتر فراموش می‌شوند. بنابراین تعیین زمان و مقدار خواندن باعث آگاهی از تمام زمینه خواندن، عدم سردرگمی، جلوگیری از اتلاف انرژی و وقت و فهم بهتر مطالب می‌شود. از سوی دیگر اگر خواندن مستمر در ساعات معین از شبانه‌روز انجام گیرد، آمادگی ذهنی و بدنی برای خواندن بیشتر خواهد بود. خواندن نامنظم در اوقات مختلف باعث اختلال در وضع جسمانی شده و از آمادگی ذهنی به هنگام خواندن می‌کاهد. مگر اینکه خواندن کوتاه‌مدت باشد یا هر چند وقت یکبار صورت گیرد. بنابراین می‌توان گفت هیچ زمان دقیقی برای خواندن وجود ندارد بلکه هر وقت احساس کردید که می‌توانید بخوانید خواندن را شروع کنید. زمان خواندن بستگی به خود فرد دارد که چه موقعی آمادگی لازم برای خواندن را دارد، پس برای افراد مختلف متفاوت است، لذا هنگامی که خواننده قصد دارد کتابی را بخواند اولین کار بعد از تعیین هدف، تعیین مدت زمان خواندن است. با تعیین مدت و مقدار خواندن، از بروز سردرگمی و از هم‌گسیختگی خواندن جلوگیری می‌شود و بین تمام قسمت‌هایی که باید خوانده شود پیوستگی کامل به وجود می‌آید و علاوه براین با این روش درباره تمام زمینه خواندن و نقطه پایان، اطلاعات سریعی پیدا می‌کند و نگرانی و دلهره و بیم خواننده را کاهش می‌دهد و به او آرامش خاصی می‌بخشد. به نقل از اردبیلی (1377) والتر پاوک[1] یکی از متخصصین مهارت‌های خواندن دروس دانشگاهی در کتاب خود به نام “چگونه در دانشگاه درس بخوانیم” چنین می‌نویسد: موفقیت یا عدم موفقیت شما در تحصیلات دانشگاهی مستقیما” به این امر بستگی دارد که چگونه از وقت خود استفاده می‌کنید. موفقیت در دانشگاه و البته در مقاطع تحصیلی پایین‌تر بستگی به استفاده عاقلانه از زمان دارد و همچنین عدم‌موفقیت، بستگی به استفاده اشتباه از وقت و زمان دارد. فانوسی (1372) در مورد زمان خواندن یادآور می‌شود که باید وقت کافی و مناسب را برای خواندن هر درس در نظر گرفت و زمان خواندن درمنزل هم برای هر درس دو برابر زمانی باشد که در کلاس برای فراگیری آن وقت صرف شده است و معتقد است که بعضی از افراد دروسی را خیلی سریع یاد می‌گیرند و برخی کندتر(مرتضوی‌زاده، 1380).
  • تعیین مقدار زمان برای خواندن : منظور از مقدار زمان برای خواندن در این پژوهش مقدار زمانی است که بر حسب دقیقه در روز فرد به خواندن انواع مواد خواندنی می‌پردازد.
  • مکان‌های خواندن:رابرت دارنتون[2] مورخ کتاب و متخصص تاریخ خواندن یکی از موضوعات مهم در (زمینه) خواندن را مکان خواندن می‌داند. از نظر او تحقیق درباره مکان خواندن می‌تواند به کشف مفروضات پنهان خواندن در میان مردم کمک کند، اینکه مردم خواندن را چگونه عملی می‌دانستند و خواندن چه بخشی از زندگی آنها بوده است (سیامک محبوب، 1392).
  • مجراهای مواد خواندنی: منظور از مجراهای مواد خواندنی در این پژوهش اینترنت، کتابفروشی، کتابخانه و دوستان است.

[1]. WalterPavk

[2]. Darnton


دوازده ویژگی قاتلان سریالی

ویژگی های قاتلان سریالی

مطالعات و تحقیقات انجام شده توسط محققین، اندیشمندان و اداره ی تحقیق ایالات متحده ی آمریکا در خصوص قاتلین سریالی و قربانیان آن ها اطلاعات ارزشمندی را در ارتباط با ویژگی های عمومی و شخصیتی قاتلین سریالی در اختیار ما قرار می دهد که به شرح زیر است:

1- اکثریت قاتلین مجرد هستند.

2- اغلب آن ها با هوش با IQ بالاتر از حد متوسط هستند.

3- بر خلاف IQ بالا، آن ها دارای شغل های غیر تخصصی و سطح پایین جامعه هستند.

4- آن ها برخاسته از خانواده های بی ثبات و آشفته هستند.

5- از همان دوران کودکی توسط پدرهایشان رها شده و توسط مادر تحت سلطه بودند.

6- خانواده های آنان اغلب تبهکار[1]، روان پریش[2] و دارای تاریخچه ی سوء مصرف الکل بوده اند.

7- آن ها مورد سوء استفاده های روان شناختی[3]، فیزیکی[4] و جنسی[5] به وسیله ی اعضای خانواده قرار        گرفته اند.

8- قاتلین اغلب دارای نرخ بالایی از وسوسه های خودکشی[6] هستند.

9- به طور جدی و شدید از همان سنین اولیه به تماشاگری جنسی[7]، یادگار پرستی[8]، هرزه نگاری[9]، آزارگری و خود آزاری[10] علاقه مند هستند.

10- بیشتر از 60% آن ها تا سن 12 سالگی دارای بی اختیاری ادراری هستند.

11- بیشتر آن ها شیفته ی آتش افروزی[11] هستند.

12- آن ها درگیر آزار رساندن و شکنجه دادن حیوانات کوچک هستند(هولمز، 2002).

ویل[12] در سال (1974) براساس مطالعات انجام شده بر روی قاتلان سریالی آن ها را در ده مقوله ی روانشناختی متفاوت شناسایی کرد:

1- افسرده

2- روان پریش

3- پریشانی ناشی از اختلالات ارگانیک

4- اختلالات فکری و روانی که هنوز به مرحله ی جنون نرسیده

5- مهاجمان غیر فعال

6- اعتیاد به نوشیدن الکل

7- مبتلایان به حملات و تشنجات عصبی

8- نوجوانان

9- افراد کند ذهن

10- قاتلان جنسی (هیکی، 2006)

علاوه بر ویژگی های مذکور، بر اساس مطالعات و پژوهش های انجام شده توسط مک گراو و رابرتسون، 4 ویژگی دیگر به ویژگی های قبلی اضافه شده است:

1- خصومت[13]:

برخی از قاتلین سریالی در مصاحبه هایشان به خشم از زنان به طور کلی و زنان فاحشه به طور خاص اشاره کرده اند. برای آن ها قتل سریالی یک بیان است همانند تصریح لفظی نسبت به سرخوردگی. بر خلاف این واقعیت که این موقعیت قربانیانشان برای آن ها اهمیتی ندارد، آن ها افرادی را انتخاب می کنندکه نماد خشمشان محسوب می شوند، آن ها خشونت را به عنوان راه حل سرخوردگی هایشان تکرار می کنند به نحوی که خوی ناشی از قتل تبدیل به یک واکنش روتین برای آن ها می شود. خشونت می تواند به دلیل اوضاع و احوال و عدم توانایی شخص در کنترل محیط پیرامونش به سرعت رشد کند.

رابرت آرکیپل[14] یک بازرس ویژه ی قتل اظهار می دارد: «تقریباً همه ی مجرمین جنسی، به خصوص قاتلین بانشان، نیاز به اِعمال و نشان دادن درجه ای از کنترل زیاد بر قربانیان دارند. آن ها باید خشمی داشته باشند که آن ها به سوی آن هدایت می کند. او قاتلین بانشان را اینگونه توصیف می کند:

کسی که یک علامت مشخصی را در صحنه ی جرم حک می کند. یک جور به یک شیوه.» (مگ گوایر[15]، 2000 ).

2- تنهایی[16]

قاتلین سریالی عموماً اشخاصی تنها هستند. تنهایی به عنوان احساس و حالت جدایی از دیگران متظاهر           می شود، تنهایی می تواند مشقت های جسمی را همانند رنج های ذهنی شامل شود و در بیماری های تنی، روان تنی و روانی زیادی وجود داشته باشد(مک گوایر، 2000).

تنهایی، پریشانی و درد انسانی مرموزی است که غالباً برای سلامتی مضر است، و دشمن خوشبختی و شادمانی انسان است. انواع متمایزی از تنهایی وجود دارد، مانند نوع هیجانی، فرهنگی، اخلاقی، وجودی، معرفت شناختی و متافیزیکی.بنابراین تنهایی شدید، می تواند منجر به سر سختی درونی، بی احساسی اخلاقی و اجتماعی، بی تفاوتی و خشم شود (مک گوایر، 1995).

3- خیال پردازی[17]

بحرانی ترین عامل برای قاتلان سریالی، خیال پردازی خشونت آمیز می باشد. بسیاری از خیالاتی که در قاتلان سریالی یافت شده است، خیالات جنسی سادیستیک هستند. طبق دیدگاه مک کولاچ[18] و دیگران، تخیلات جنسی سادیستیک منشاء حوادث آسیب زا دارد، مثل آزار جنسی یا فیزیکی در اوان دوران کودکی. در تحقیق رابرت پرنتکی و همکارانش، تخیلات تجاوز جنسی و قتل در 86% از قاتلان جنسی مشاهده شده است(انجمن روانپزشکی آمریکا، 1989).

4- آسیب سوء استفاده در دوران کودکی

هر سوء رفتاری، صرف نظر از میزان و درجه ی آن، پیشینه ی قابل جستجویی در گذشته فاعل آن دارد. این دیدگاه روان کاوانه آلیس میلر، بیانگر دیدگاهی است که بر اساس آن، هر مرتکب خشونتی، زمانی خود قربانی یک خشونت بوده است. آلیس میلر روان کاوی است که این ایده را نظریه پردازی کرده است که رفتار فرد بزرگسال، ریشه در آسیب دوره ی کودکی وی دارد(میلر[19]، 1987).

میلر به نحو شدیدی اعتبار مدل روان کاوانه فروید و بحث کانونی اش که کودک تحت کنترل دنیای اطرافیانش و عزیزانش، کنترل و هدایت می شود را مورد سؤال و بحث قرار می دهد. هرچند او با موضع اخیر فروید که درمان شامل تخلیه ی هیجانی (روان پاکسازی) حافظه واپس رانده می شود، موافق است اما او مخالف نظریه ی هدایت جنسی فروید است(رابرت سون، 2004).

مطالعه ی هیکی بر روی قاتلین سریالی و قربانیانشان بر مبنای اطلاعات جمع آوری شده از 203 قاتل سریالی 169 نفر مرد و 34 نفر زن در زمان ارتکاب 1988- 1795 جامع ترین تحقیق در حوزه ی قتل سریالی است. هیکی که مدل خود را مدل آسیب- کنترل نامید، معتقد است: که مکانیزم های رها سازی در قاتل سریالی     می تواند برخی از اشکال آسیبی باشد که فرد را عاجز از تحمل فشار ناشی از حوادث آسیب زا می سازد. شایع ترین آسیب های دوره ی کودکی در جمعیت قاتلین مورد مطالعه اش، طرد از ناحیه ی والدین و خویشاوندان بود(هیکی،1997).

[1] – Criminal

[2] – Psychiatric

[3] – Psychologically

[4] – Physically

[5] – Sexually

[6] – Suicide

[7] – Voyeurism

[8] – Fetishism

[9] – Pornography

[10] – Sadomasochistic

[11] – Firestarting

[12] – Will

[13] – Masturbation

[14] – Keppel

[15] – McGuire

[16] – Loneliness

[17] – Fantecy

[18] – Macculloch

[19] – Miller