Posts

عوامل و شاخص های مهم و موثر بر ارزیابی

عوامل موثر بر ارزیابی

از آنجا که کمتر کسی دوست دارد کارش مورد بررسی و قضاوت دیگران قرار گیرد، طبیعتا ارزیابی عملکرد کارکنان حساسیتهای بخصوص را به وجود می آورد. گذشته از این معمولا به این قبیل ارزیابی ها با سوء ظن نگریسته می شود، جدا که در موارد بسیاری ارزیابی کارکنان، تنها مستمسکی برای تسویه حسابهای شخصی بوده است برای جلوگیری از بروز چنین مسائلی، معمولا قوانین و مقررات بسیاری از سوی دولت و سایر مراجع ذیصلاح وضع می گردد این قوانین مسئولان سازمان راملزم می کند روشهایی برای ارزیابی کارکنان طراحی کنند که با استفاده از آن نه تنها حق و حقوق کسی ضایع نشود بلکه مزایایی چون افزایش حقوق یا ترفیع نیز به طور عادل از میان کارکنان شایسته توزیع گردد. اتحادیه ها نیز در کشورهای صنعتی در تعیین استاندارد و نظارت بر ارزیابی عملکرد کارکنان به وسیله مسئولان سازمان نقش بسیار موثری دارند و اصولا معتقدند که تصمیم گیری درباره ارتقاء افزایش پرداخت یا اعطای هرگونه پاداش دیگری به کارکنان باید بر اساس ارشدیت (سنوات خدمات) باشد، نه ارزیابی عملکرد.

علاوه بر عوامل برون سازمانی (یعنی قوانین و مقررات کشوری و دخالت اتحادیه ها) عوامل درون سازمانی نیز درچگونگی ارزیابی کارکنان نقش دارند. در سازمانهای بزرگ امروزی به دلیل ارتبا و اثر گذاری متقابل بسیار از مشاغل، ماهیت کابه گونه ای است که عملکرد افرا در یک شغل خاص به عملکرد دیگران در سایر مشاغل بستگی پیدا میکند. از این رو، جو سازمان به عنوان یک عامل درون سازمانی می تواند در عملکرد کارکنان تاثیر مثبت یامنفی داشته باشد اگر اعضای سازمان اعتماد و اطمینان چندانی به یکدیگر نداشته باشند. تشریک مساعی و همکاران در کار نیز که لازمه انجام موفقیت آمیز وظایف است وجود نخواهد داشت در چنین شرایطی بر خلاف خواسته فرد و علی رغم سعی و کوشش او،‌ عملکردش ضعیف خواهد بود.

شاخص های ارزیابی

مشاغل مختلف و متنوع هستند و هر یک ویژگیهای خاص خود را دارند . از این رو هرگز نمی توان مجموعه ای از شاخص های بخصوصی را تعیین کرد که عمومیت داشته باشند و بتوان از آنها برای ارزیابی عملکرد کارکنان در هر شغل استفاده نمود. ولی به طور کلی شاخصهایی که برای ارزیابی عملکرد به کار برده می شوند. باید خصوصیاتی داشته باشند که استفاده از آنها دقت، صحت و اثر بخشی فرایند ارزیابی را افزایش دهد. این خصوصیات عبارتنداز: بتوان به آن اعتماد کرد، یعنی اندازه گیری شاخص در زمانهای متفاوت، که و بیش نتایج یکسانی را عاید سازد. همچنین شاخص باید به گونه ای باشد که اندازه گیری آن به وسیله افراد یا روشهای مختلف تاثیری در نتایجی که از آن به دست می آیند نداشته باشد.

تفاوتهایی که از نظر عملکرد میان کارکنان وجود دارد، تشخیص داده، آنها را از یکدیگر مجزا نماید بدیهی است که اگر شاخص قادر به چنین تمایزی نباشد و عملکرد همه کارکنان را به یک شکل و کم و بیش در یک سطح ارزیابی نماید، نتایج حاصل کمکی به مدیر در اتخاذ تصمیماتی چون افزایش پرداخت، ترفیع مقام، یا تعیین نیازهای آموزش افراد نخواهد کرد.

متصدی شغل قدرت تاثیر گذاری بر آن را داشته باشد. از آنجا که با اندازه گیری شاخصهای بخصوصی می خواهیم توان و کارائی خود را بسنجیم، طبیعتا شاخصی را باید انتخاب کنیم که تحت کنترل فرد باشد (‌مثل کمیت کار) یعنی اگر فرد بخواهد و برای او فرصت و امکانات مناسبت وجود داشته باشد، بتواند در جهت بهتر کردن آن بکوشد. پس واضح است که انتخاب و اندازه گیری شاخصهایی چون هوش به عنوان عاملی موثر در عملکرد فرد چندان مناسب نیست زیرا باهوش بودن یا کم هوش بودن در کنترل انسان نیست. برای کسانی که به وسیله آن ارزیابی می شوند قابل قبول باشد. این امر که کارکنان باور داشته باشند عملکردشان براساس شاخصهای درست و منصفانه ای ارزیابی می گردد و از اهمیت زیادی برخوردار است. سیستم ارزیابی عملکرد هنگامی می تواند موثر باشد که از شاخصهای واقعی که ارتباط مستقیم با شغل دارند استفاده شود.

مراحل ارزیابی

در مرحله اول باید هدف و منظور ارزیابی عملکرد کارکنان معین شود. این امری ضروری است زیرا به ندرت می توان سیستم واحدی برای ارزیابی کارکان طراحی نمود که تمام جوانب را در نظر بگیرید. برای مثال، ممکن است در یک سازمان هدف اولیه از ارزیابی عملکرد، تعیین نیازهای آموزش کارکنان باشد و در سازمانی دیگر، سنجش شایستگی افراد برای اتخاذ تصمیماتی درباره افزایش پرداخت یا ترفیع مقام، بنابراین باید اهداف ویژه ای که سیستم ارزیابی عملکرد برای نیل به آن طراحی واجرا می گردد مشخص شود، چرا که موارد بسیاری را می توان یافت که به دلیل نامعلوم بودن اهداف سیستم ارزیابی، درست طراحی نشده یا درست اجرا نگردیده است. با توجه به این مسائل غالبا شرکت به بیش از یک نوع سیستم ارزیابی نیاز دارد، در مرحله اول، باید برای کارکنان کاملا روشن نمود که در وظایف محول چه انتظاری از آنها می رود. معمولا به کمک اطلاعاتی که از تجزیه و تحلیل شغل به دست آمده و در شرح شغل منعکس گردیده است. سرپرست یا رئیس مستقیم، محتوا و وظایف اصلی شغل را با فرد در میان گذارده، برای وی توضیح می دهد که عملکرد او چگونه باید باشد. هم چنین در این مرحله شاخصها واستانداردهای ارزیابی عملکرد به اطلاع فرد رسانده می شود و در مرحله سوم، عملکرد واقعی فرد در شغل اندازه گیری می شود در مرحله چهارم این عملکرد (آنچه انجام گرفته) با استانداردها عملکرد )(آنچه باید انجام می گرفت) مقایسه می گردد. سرانجام مرحله پنجم نتایج حاصل از این مقایسه با فرد در میان گذاشته می شود وتصمیمات مقتضی اتخاذ می گردد.[1]

[1] اسفندیار سعادت، منبع شماره 4 ص 917 تا 22


کودکان از چه سنی اموزش ببینند؟

  • سن آموزش در کودکان:

ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ مراحل رشد فرزند را به سه دوره هفت ساله تقسیم می کنند ، که کودک در هر یک از این دوره ها ویژگی خاصی داشته ، بالطبع نیاز معینی دارد و در نتیجه روش تربیتی ویژه ای را طلب می کند. به این روایات زیبا که اصل و پایه روان شناختی دارد توجه کنید:

رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ می فرماید: فرزند هفت سال مولا و هفت سال بنده (یا خدمتکار) و هفت سال وزیر است.[1]

 

این روایت هفت ساله اول (7 ـ 1 سالگی) را دوره حکومترانی و بازی و تفریح و هفت ساله دوم (14 ـ 7 سالگی) را دوره اطاعت پذیری و آموزش و دوره سوم (21 ـ 14 سالگی) را دوره وزارت و مشورت پذیری کودک دانسته است.

در روایت امام جعفر صادق ـ علیه السّلام ـ می فرماید: چون فرزند سه ساله شد به او بگویید: هفت مرتبه بگو «لا اله الا الله» و چون سه سال و هفت ماه و بیست روز از عمرش گذشت به او بگویید: هفت مرتبه بگو «محمد رسول الله» و وقتی چهارسال او تمام شد به او بگویید هفت مرتبه بگو «صل الّه علی محمدٍ وآل محمد» .[2]

  • سن آموزش نماز:

روایات این باب به دو قسمت تقسیم می شوند:

1.روایاتی که به ما دستور می دهند قبل از 7 سالگی شکل ظاهری نماز را به فرزندانمان بیاموزیم.

  1. روایاتی که به ما دستور می دهند از 7 سالگی فرزندانمان را به خواندن نماز امر کنیم.
  • سن آموزش قرآن:

در اینجا باید دو امر مورد بررسی قرار گیرد:

  1. منظور از آموزش قرآن چیست؟ در جواب دو احتمال وجود دارد: آموزش حفظ قرآن و آموزش روخوانی قرآن که با توجه به برخی از روایات و شیوه متداول زمان ائمه ـ علیهم السّلام ـ آموزش حفظ و قرآن وجیه تر به نظر می آید.
  2. روایات سن خاصی را برای آموزش قرآن مشخص نکرده اند؛ بنابراین باید بر همان محدوده سنی آموزش به طور کلی (14 ـ 7) حمل کرد و هفت ساله دوم را سن آموزش قرآن دانست.
  • نتیجه :

همان گونه که دیدیم، اولاً آموزش قرآن، نماز و آموزه های دینی از نظر تربیت اسلامی قبل از سن آموزشگاهی (6 – 7 سالگی) شروع می شود. ثانیاً آموزش و تربیت می بایست ضمن برنامه ای دقیق و بر اساس سن رشدی کودک انجام شود. برنامه ای که در آن استعدادها و توانایی سنین کودکی در نظر گرفته شده است. از این رو مفهوم روایات یاد شده این نیست که فرزند را تا هفت سالگی رها کنیم و کاری به آموزش و تربیت دینی او نداشته باشیم، بلکه در هفت ساله اول عمر، آموزش و پرورش دینی به شکل مدرسه ای که جنبه تحمیلی و آموزشگاهی دارند، نمی باشد.

با توجه به مطالب بالا می توان نکات زیر را به عنوان شرایط مؤثر در آموزش و تربیت دینی کودکان از دیدگاه روایات و علم روان شناسی پیشنهاد نمود:

  1. دین اسلام تربیت را مختص به محدوده زمانی معینی نمی داند و برای تمامی سنین دستورات خاصی دارد و حتی قرائت قرآن در زمان حمل و پس از تولد را در روحیه کودک موثر می داند؛ ولی تربیت به معنای خاص آن و آموزش مفاهیم ساده دینی (مثل لا اله الا الله و …) بهتر است از دو سالگی آغاز شود.
  2. از آنجا که هفت سال اول دوره سیادت و حکمرانی کودک است، باید فرزند ضمن کنترل غیر مستقیم آزاد و رهاباشد. بنابراین در آموزش و تربیت فرزند روشهایی موثر است که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

الف.دوره سیادت (هفت سال اول) به هیچ وجه با اجبار و تحمیل تناسب ندارد. پس با اجبار و زور نمی توان به جایی رسید. و تنها ملاطفت و مهربانی همراه با صبر و حوصله ثمر بخش است.

ب. تأثیر زمان و مکان: در آموزش غیر رسمی و تربیت کودک باید بهترین زمان ها مثل زمان شادابی و خوشحالی کودک ـ نه خواب آلودگی و خستگی ـ و بهترین مکان ها مثل تفریح گاهها، محیط بازی و مهدهایی که همسن و سالهای کودک در آنجا حاضرند انتخاب شود.

ج. روش الگویی هماهنگ: یکی از موثرترین روشها انجام کار خوب توسط والدین است که کودک با مشاهده آن و تقلید از والدین با آموزه های دینی آشنا می شود. حسن این روش این است که فرزند دچار دوگانگی تربیت نمی شود که مثلاً از پدر بشنود دروغ بد است؛ ولی ببیند مادرش به او قول داده و دروغ گفته است. والدین باید در صورت تقلید کودک وی را مورد تشویق ـ مثل نوازش و … ـ قرار دهند.

د. تداعی معانی: یعنی مفاهیم دینی را با خاطره ای خوش همراه کنیم تا کودک با یاد آوری آن خاطره به یاد آن آموزه دینی بیفتد.

ه. روش های غیر مستقیم: مثل قصه، شعر، فیلم، کارتون، نمایش و … (فیلم و سی دی های مذهبی).

  1. تعادل و میانه روی و پرهیز از افراط و تفریط : افراط در آموزش و کمرنگ کردن بازی و تفریح کودک ضربه ای جبران ناپذیر بر روحیه او پیدا می کند. به عنوان مثال: حضرت آیت الله بهجت در دیدار حافظ پنج ساله قرآن ، محمد حسین طباطبایی (علم الهدی) با ایشان تأکید داشتند: او را به مسافرت زیاد ببرید و تفریح و بازی او را فراموش نکنید. البته همین افراط در بازی، محبت و … نیز مضر می باشد.

طبق منابع اسلامی، برای ما مسلّم و متقن است که میل به پرستش، نیایش، کمال طلبی و حقیقت جویی در کودک، فطری و درونی است. این موضوع را شواهد تاریخی (پرستش بت، خورشید، گاو و ساختن بهترین مکان ها برای معابد) و آیات و روایات تأیید می کند.

خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید، می فرماید: «فاَقِم وجهَکَ لِلدّینِ حنیفاً فطرتَ اللّهِ الّتی فَطَرالنّاسَ علَیها لا تبدیلَ لِخلقِ اللّهِ ذلکَ الدّینُ القَیِّمُ ولکنَ اکثرالناس لا تعلمون» (روم: ۳۰); پس روی خود به سوی دین حنیف کن که مطابق فطرت خداست; فطرتی که خدا بشر را بر آن فطرت آفریده و در آفرینش خدا دگرگونی نیست، این است دین مستقیم، ولی بیش تر مردم نمی دانند.اگر مشاهده می شود که گروهی از کودکان و نوجوانان نسبت به مسائل دینی ـ از جمله نماز ـ رغبت و تمایلی از خود نشان نمی دهند، این مربوط به عوامل محیطی است که فطرت کودک را از مسیر خود منحرف کرده است.

متأسفانه بعضی از والدین به دلیل عدم حساسیت و اهمیت نسبت به مسائل دینی و گاهی به دلیل سخت گیری ها و آموزش های غلط و عدم آشنایی آنان با سیره ائمّه اطهار(علیهم السلام)و روش های تربیتی، به گونه ای با کودک رفتار می کنند که آنان نسبت به مسائل دینی بی تفاوت، کم رغبت و بعضاً از آن متنفّر می شوند.

در دین اسلام، تأکید فراوان بر این مطلب می شود که اصول دین تقلیدی نیست، بلکه فرد باید با آگاهی و آزادی آن را بپذیرد. بنابراین، باید تلاش کنیم که کودک و نوجوان را به طریقی مثبت و ترغیب کننده، به دین دعوت نماییم و از افرادی که دارای مبناهای اعتقادی و فکری قوی هستند در این زمینه، کمک بگیریم. باید توجه داشته باشیم که کودک و به ویژه نوجوان، در مقابل برخوردهای آمرانه، مقاومت می کند .

دکتر زهرا مصطفوی نقل می کند: همسرم به دلیل عادت خانوادگی، دخترم را از خواب صبحگاهی بیدار می کرد و به نماز وامی داشت . امام (رحمه الله) وقتی از این ماجرا خبردار شدند ، برایش پیغام فرستادند که «چهره شیرین اسلام را به مذاق بچه تلخ نکن.» این کلام آن چنان مؤثر افتاد و اثر عمیقی بر روح و جان دخترم به جای گذاشت که بعد از آن خودش سفارش کرد که برای نماز صبح به موقع بیدارش کنم.

بدین روی، باید مطالب و مفاهیم آموزشی و دینی متناسب با سطح درک و قوای ذهنی و روانی متعلّمان باشد.

والدین و بزرگ سالان نباید توقّع داشته باشند که کودک آن ها سریع اهل عبادت و نماز شود. برنامه عادت دادن و آموزش آن ها به نماز باید بر اصل تدریج مبتنی باشد. کودک نباید یکباره بار سنگینی از وظایف دینی را بر دوش خود احساس کند و خود را به انجام آن موظف بداند . تکالیف سنگین و زودهنگام و خارج از طاقت و توان کودک ممکن است صدمه ای جبران ناپذیر بر اعتقادات دینی و مذهبی او وارد آورد.

[1] مصباح‏الشریعه، ص13

[2] بحارالأنوار ج2، ص31، ح20


عوامل فرهنگی، اجتماعی و تربیتی در ایجاد همدلی زوجین

عوامل فرهنگی، اجتماعی و تربیتی

عوامل فرهنگی و اجتماعی، آداب و رسوم، رفتار و سلوک و حتی آداب پوشیدن و غذا خوردن می‌توانند زمینه‌های همدلی بیشتری را برای همسران پدید آورند. هالفورد (2001) نشان داده است زوجینی که از نظر زمینه فرهنگی، قومی و نژادی با هم تفاوت دارند، انتظارات و باورهایشان در مورد روابط زناشویی نیز متفاوت است. این تفاوت در پیش فرض‌ها و باورها، در صورتی که زوجین بتوانند، عاقلانه نقاط قوت و تفاوت‌های فرهنگی شان را در نظر بگیرند، می‌توانند منبع قدرت رابطه آن‌ها باشد. اما در عین حال تفاوت‌های محسوس در انتظارات زوجین می‌تواند منبع مهم تعارض آن‌ها باشد.

از جمله عوامل موثر بر چگونگی تعامل همسران با هم می‌تواند بازخوردهای مربوط به اجتماع پذیری در زمینه رفتار زناشویی که از طریق مشاهده والدین آموخته شده، ارزشهای اجتماعی و مجموعه باورها و جهت گیری‌های کنونی ناشی از تجارب پیشین اشاره نمود (صداقت، 1385).

ریشه‌های روابط در خانواده مانند روابط خوب با پدر و مادر نیز تا حدی با موفقیت و رضایت زناشویی مرتبط است. بر همین اساس مشخص شده که زنان دارای پدر با خصوصیات گرم و پرورش دهنده به مردان و به ویژه شوهرانشان اعتماد بیشتری دارند و زنان دارای پدر سرد در برقراری روابط با همسرانشان بیشتر مضطرب شده و ممکن است در ارتباط با آن‌ها دچار مشکل شوند. با وجود این، پاره ای از شواهد دال بر این است که افراد، کسانی را برای ازدواج انتخاب می‌کنند که مشابه والدینشان باشند. شاید به این دلیل که روابط دوستانه و محبت آمیز نخست از والدین آموخته می‌شود (ملازاده، 1383).

از جمله عوامل موثر بر رضایت زناشویی نوع جامعه و طبقه اجتماعی است. احمدی (1383)، اشاره می‌کند در گذشته اگر دو نفر با هم ازدواج می‌کردند تا آخر عمر با یکدیگر زندگی می‌کردند، خواه با هم تفاهم داشتند خواه نداشتند. در حال حاضر در برخی از جوامع که دارای ارزشهای سنتی هستند، هنوز این وضعیت ادامه دارد. جوامع بزرگتر طلاق را به راحتی می‌پذیرند و در این جوامع محدودیت طلاق کمتر است و زوجین کمتر به فکر چاره اندیشی و حل تعارضات برمی آیند.

شناخت و تفکر

آلیس [1] (1997، ترجمه صالحی، 1375) در کتاب خود تحت عنوان زوج درمانی بر اساس نظریه عقلانی هیجانی، نقش تفکر را در بروز نارضایتی زناشویی مورد بحث قرار می‌دهد. وی اعتقاد دارد که اختلال در روابط زناشویی ناشی از برداشتی است که زن یا شوهر درباره رفتار همسر خود دارد، نه خود رفتار. در واقع برداشت زن و شوهر از رفتار یکدیگر بیش از خود رفتار در بروز خشم و دیگر هیجان‌ها و تعامل‌های آشفته موثر است.

بک[2] (2005، ترجمه قراچه داغی، 1384) نیز مشکلات زناشویی را از دیدگاه شناختی مورد بحث قرار می‌دهد و معقتد است که نوع تفکر و نگرش ما نسبت به مسائل مختلف است، که همین موجب بروز اختلال در روابط زناشویی می‌شود. عواطف و احساسات هرگز مستقیما منتقل نمی شوند، بلکه برای انتقال آن‌ها به کلمات، لحن صدا، اشارات صورت و عمل و رفتار هم نیاز است. یکی از عواملی که می‌تواند موجب بروز مشکلاتی در روابط زناشویی گردد، برداشت اشتباه زوج‌ها از همین اشاره و حرکات یکدیگر است.

خصوصیات شخصیتی

هر یک از همسران با پیشینه تحولی و سبک شخصیتی و ترکیب عوامل زیست شناختی، محیطی و تجربی گوناگون به زندگی مشترک قدم می‌گذارند. یافته‌های پژوهشی نشان می‌دهند که عوامل و ابعاد شخصیتی بهتر از متغیرهای تقویمی مثل سن، تحصیلات یا سابقه جدایی در گذشته، رضایت زناشویی را پیش بینی می‌کند(ابراهیم زاده، 1387).

در واقع زندگی زناشویی ملحق شدن دو شخصیت به یکدیگر است و ویژگی‌های شخصیتی مانند برونگرایی، پایداری هیجانی، مسئولیت پذیری، توافق جویی، مهربانی و … در هر یک از زوجین بر میزان رضایت خود و همین طور همسر از زندگی زناشویی بسیار تاثیر گذار است. تاثیر شخصیت همسر به حدی است که نتایج جدیدترین یافته‌ها نشان می‌دهد که شخصیت همسر می‌تواند تاثیر مهمی بر روی توانایی افراد برای بهبودی از یک بیماری وخیم تهدید کننده سلامت آن‌ها داشته باشد و می‌تواند سطح افسردگی همسران را در هجده ماه بعد پیش بینی کند (سانتیانا [3]، 2007).

تعهد و وفاداری

تعهد عبارتست از تمایل فرد برای پایداری دائمی روابط (کرمی، 1386).

میزان تعهد همسران یکی از مهمترین عوامل تاثیر گذار بر روابط زناشویی است. تعهد به روابط زناشویی حیات می‌بخشد و زمینه ای را ایجاد می‌کند که زوجین بتوانند روی موانع کار کنند و زمانی را برای تلاش اختصاص دهند (سیلیمن [4]، 2001).

کاسلو و رابینسون [5](به نقل از آزاد منش، 1386)، در تحقیقات خود پا را فراتر نهاده‌اند و تعهد را به عنوان اصلی ترین عامل موفقیت زناشویی در نظر گرفته اند. آن‌ها اظهار کرده‌اند که تعهد نسبت به روابط زناشویی عامل اساسی و اولیه برای تداوم رابطه زناشویی بویژه در زمان‌های دشوار می‌باشد(49 درصد)، حتی میزان تاثیر عشق در مقایسه با نقش تعهد در پایداری رابطه زناشویی کمتر است (47درصد).

 

عوامل ارتباطی

اغلب زوج‌ها طریقه ی صحیح گفتگو و برقراری ارتباط کلامی را با یکدیگر نمی دانند و فاقد مهارت های لازم در این زمینه هستند. بنابراین بارها بدون آنکه بخواهند زمینه رنجش و ناراحتی را در همسر خود فراهم کنند زمینه ساز این رنجش شده‌اند (لاور[6]، 2005).

لاور در این مورد چنین می‌گوید: زوج هایی که ارتباط موثر برقرار می‌کنند، توانایی تصدیق یکدیگر، گوش دادن و پاسخ غیرتدافعی به نیازهای همسر خود، تمرکز بر سایق موجود در هنگام بروز سوءتفاهم و احساسات منفی به روش غیرمخرب را از خود نشان می‌دهند (سانتیانا، 2007).

بسیاری از زوج هایی که در جستجوی درمان مشکلات ازدواج هستند، به صورت قابل ملاحظه ای فاقد مهارتهای اصلی ارتباط هستند. وجود نقطه ضعف هایی در ارتباط بین زوجین در 10 سال نخست ازدواج منجر به طلاق و نارضایتی از رابطه می‌شود (ابراهیم زاده، 1387).

عشق و علاقه متقابل

عشق در رابطه زوجین شامل ابراز احساسات مثبت، توجه و مراقبت، همدلی و مهربانی، حمایت و قدر دانی می‌باشد. دانش (1383) معتقد است که عشق تشکیل دهنده ادراکات زوجین از همدیگر و ادراکات عشقی در بین زوجین باعث رابطه مثبت با رفتارهای نگه دارنده مثبت در ازدواج می‌شود.

طول ازدواج

تحقیقات نشان داده است که در اوایل ازدواج و همچنین در اواخر ازدواج احتمال افزایش ناسازگاری و ناراحتی زناشویی و همچنین میزان طلاق بیشتر است. در اول ازدواج پس از فرونشینی احساسات اولیه، زوجین با واقعیات زندگی مواجه می‌شوند و همچنین در اواخر ازدواج پس از آنکه زوجین با آشیانه خالی مواجه می‌شوند احتمال دارد اختلافات کهنه بین آن‌ها مجددا بروز نماید. همچنین یافته‌ها از دیدگاه مثبت در رابطه با پیوندهای قدیمی و طولانی حمایت می‌کند در مقایسه با پیوندهای زناشویی افراد میانسال. زوج‌های قدیمی سالمند نشان می‌دادند که نیروی بالقوه کمتری برای برخورد و تعارض دارند و در عوض دارای انرژی بیشتری برای لذت جویی در مواردی چون رابطه با فرزندان هستند و همچنین (مهرآبادی، 1385).

وجود فرزند

آوردن بچه تغییرات زیادی را در بافت ازدواج ایجاد می‌کند. رضایت زناشویی هم بر روی فرزندان تاثیر می‌گذارد و هم از آن تاثیر می‌پذیرد. حضور بچه در ازدواج اثر متناقضی بر افزایش ثبات ازدواج دارد. (حداقل زمانی که بچه‌ها در سن پایین قرار دارند). وجود فرزند در حالیکه رضایت زناشویی را کاهش می‌دهد اما در زمان ترک خانه توسط فرزندان، زوجین دوباره افزایش در میزان رضایت زناشویی را گزارش می‌دهند (استون و شالکفورد، 2006).

از عوامل دیگر موثر در رضایت زناشویی زوجین می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

داشتن مهارتهای حل مساله، موقعیت، تحصیلات، سهیم شدن زوجین در تصمیم گیریها و مسائل مالی، سلامت جسمانی و روانی، سن، دخالت خویشان و بستگان، ایده آل‌های مشترک، سبک وابستگی، همگنی، روابط قبلی، حمایت متقابل.

  1. 1. Ellis
  2. 1. Beck
  3. 1. Santayana
  4. 2. Siliman
  5. 3. Casloce & Rabinsone
  6. 1. Lower

تعاریف ارتباط و هدف اصلی آن از منظر روانشناختی

تعاریف ارتباط

درباره ارتباط تعاریف گوناگونی ارائه شده است. واژه ارتباط (Communication) از ریشه لاتین Communis به معنای اشتراک گرفته شده است. به گفته دادگران (1384) این کلمه در زبان فارسی به صورت مصدر باب افتعال به کار می رود که در لغت به معنای پیوند دادن و ربط دادن و به صورت اسم مصدر به معنای بستگی، پیوند، پیوستگی و رابطه کاربرد دارد. در جایی دیگر ارتباط به این شکل تعریف شده است: ارتباط عبارت است از فرایند ارسال و دریافت پیام، با توجه به این تعریف، هر ارتباطی مستلزم حضور دو یا چند واحد اجتماعی است؛ یعنی ارتباط می تواند بین دو یا چند نفر و یک رسانه و … صورت گیرد. هدف اصلی از برقراری ارتباط، انتقال پیام است. این پیام می تواند به صورت کلامی یا غیر کلامی منتقل شود. در واقع پیام را می توان به صورت آشکار یا ضمنی منتقل کرد. هر گونه اشکالی در انتقال پیام می تواند باعث اختلال در ارتباط گردد. برای مثال ممکن است پیام به صورت کامل منتقل نگردد یا اینکه یک نفر پیامی را ارسال کند ولی فرد مقابل مفهوم دیگری را دریافت نماید یا حتی کسی پیامی را بفرستد ولی دیگری هیچ پیامی را دریافت نکند. از این موارد معمولاً به عنوان سوء تفاهم یاد می نمایند. یک ارتباط مؤثر، ارتباطی است که راه را بر سوء تفاهم احتمالی ببندد (سازمان بهداشت جهانی، ترجمه فتی، موتابی، کاظم زاده، عطوفی، 1385). همچنین میر کمالی (1383) در تعریف ارتباط می نویسد: ارتباط فرایندی است اجتماعی که به وسیله آن اطلاعات و افکار و عقاید و احساسات یک فرد یا گروه با زبان یا رفتار مشترک به طرف دیگر انتقال داده می شود، تا سبب تفاهم، هماهنگی، ادراک یا رفتار واحد بین گیرنده و فرستنده شود. در جایی دیگر ابراهیمی (1371) ارتباط را این چنین تعریف می کند: ارتباط فرایندی است که توسط آن اطلاعات از طریق نظام (سیستم) مشترک علائم، نشانه ها یا رفتار منتقل می شود. یکی از ساده ترین تعاریف ارتباط توسط دوربین[1] (2004) بیان می شود که ارتباط را به عنوان ارسال، دریافت و درک پیام تعریف می کند. جاسبی (1368) تا حدودی تعریف کامل تری از ارتباط بیان می کند و می گوید: ارتباط عبارت است از انتقال اطلاعات از یک منبع به منبع دیگر و درک آن توسط آن منبع و چهار عامل در این عمل نقش فعال دارند که عبارتند از فرستنده، دریافت کننده، مجاری ارتباط و نمادها. وود[2] (به نقل از فیروز بخت، 1379) ارتباط را به این گونه تعریف می کند که ارتباطات میان فردی، یک تعامل گزینشی نظام مند، منحصر به فرد و رو به پیشرفت است که سازنده شناخت طرفین از یکدیگر است و موجب خلق معانی مشترک بین آنها می شود.

با توجه به تعاریف ارائه شده، ارتباط در کلی ترین معنای خود، فرایندی مستلزم انتقال اطلاعات از یک فرستنده به گیرنده است. بنابر این از تعریف فوق نتیجه می شود که هر ارتباطی مستلزم عناصر مهم ذیل است:

الف) فرستنده یا منبعی که عمل رمز گردانی ب) پیام مورد انتقال را از طریق ج) کانالی خاص د) به دریافت کننده که پیام را رمز گشایی می کند، انجام دهد (فورگاس[3]، ترجمه بیگی، فیروزبخت، 1373).

خصوصیات فرستنده، پیام، کانال و دریافت کننده همگی بر فرایند ارتباط تأثیرات مهمی به جای می گذارند. مثلاً یک خط تلفن به عنوان کانال ارتباطی محدودیت های فیزیکی خاصی دارد (مثلاً نبود نشانه های دیداری) که هنگام استفاده از آن کانال این محدودیت ها استراتژیهای ارتباطی را بنحو مشخصی تغییر می دهند. همینطور، خصوصیات فرستنده و دریافت کننده (از قبیل پایگاه، قدرت، هوش، علایق مشترک) نیز بر استراتژیهای ارتباطی اتخاذ شده تأثیر می گذارند (همان منبع). در واقع ارتباط واکنشی متقابل بین دو یا چند نفر است که جهت انطباق و یکی کردن فعالیت شان برای رسیدن به هدفی مشترک، پیام هایی را رد و بدل می کنند. بنابر این مرحله اول ارتباط شامل عمل متقابل است بدین معنی که دو یا چند عضو با یکدیگر رابطه فعالی دارند که البته سطوح عمل اعضا با یکدیگر متفاوت است. یکی از اعضا ممکن است پیشگام بوده و برای دیگران که به وی توجه داشته و شنوندگان سخنان او هستند صحبت نماید و پس از مدتی اعضا نقش عوض می کنند؛ آنهایی که شنونده بودند نظرات خود را در ارتباط با جهت های اولین گوینده اظهار می دارند و سخنران اول، شنونده پاسخ آنها می شود. ویژگی دوم ارتباط روابط بین دو یا چند نفر را مشخص می کند و عنصر بعدی که در تعریف ارتباط وجود دارد، مبادله پیام ها بین شرکت کنندگان در عمل متقابل و انتقال و دریافت پیام های محتوی ارتباط را تشکیل می دهد و به همین دلیل است که اصطلاح ارتباط و فعالیت ارتباطی مترادف هم به کار می روند. پیام ها در اشکال مختلف انتقال می یابند. ارتباط نباید فقط مکالمه باشد؛ شرکت کنندگان از طریق نگاه، لبخند و یا از طریق لمس کردن با یکدیگر می توانند ارتباط داشته باشند (ایوانویا[4]، ترجمه مدبرنیا، 1375).

 

هدف اصلی ارتباط

برقراری ارتباط و رسیدن به مفهومی مشترک هدف اصلی ارتباط است. گاه نتیجه ارتباط منفی است و مردم قادر به درک همدیگر و مشخص کردن ارتباطشان نیستند در حالی که ارتباط برقرار می کنند، کوشش دارند که موارد عدم توافق را برجسته نمایند. به همین دلیل حتی در صورت منفی بودن نیز نتایج اعمال متقابلشان از نوع ارتباطی خواهد بود. مردم در حالی که با هم ارتباط برقرار می کنند، انتظار دریافت پاسخ از همدیگر را دارند و توجه خود را نسبت به آن چیزی که طرف مقابل می گوید معطوف می کنند. به عبارت دیگر در چنین دور ارتباطی هر دو شرکت کننده فاعل هستند (همان منبع).

 

[1]. Durbin

[2]. Wood

[3] . Forgas

[4] . Ivanoya


رویکردهای اثربخشی از دیدگاه روانشناسی

رویکردهای اثربخشی :

– رویکرد نیل به هدف :

رویکرد نیل به هدف چنین فرض می کند که سازمانها، پدیده های عقلایی بوده و در پی تحقق هدفند. بر این اساس دستیابی موفقیت آمیز به هدف، معیاری مناسب برای سنجش اثربخشی است اما استفاده از هدف به عنوان معیار اثربخشی مستلزم مفروضات دیگری است که باید این مفروضات معتبر باشند تا تحقق هدف بتواند به عنوان معیار اثربخشی سازمانی مورد استفاده قرار گیرد. اولا” اینکه سازمانها باید اهداف نهایی داشته باشند.ثانیا” این اهداف بایستی مشخص بوده و برای اینکه به خوبی درک شوند باید تعریف شوند. ثالثا” باید اهداف در حد امکان قابل کنترل و اداره باشد. رابعا” روی اهداف بایداجماع یا توافق عمومی صورت گرفته باشد. نهایتا” اینکه : پیشرفت به سوی این هدف باید قابل اندازه گیری باشد. (رابینز،1381)

در این رویکرد، توانایی سازمان در رابطه با دستیابی به اهداف سازمان بررسی می شود. در اینجا، منظور از اهداف سازمان، اهداف اصلی و فرعی می باشد که اساسنامه و راهنمای سازمان و اسنادی از این قبیل آمده است. در اینجا سازمان های مدرن به وسیله شبکه ای از نقش ها ، تقسیم کار ، و سلسله مراتب در ارتباط با فعالیت ها و اهداف سازمان  قابل توصیف می باشند. در چنین وضعی سازمان ، عناصر پیش گفته را برای نیل به اهداف خود به طور موثر سازماندهی می کند و لذا هر یک از این عناصر نقشی معین و مرتبط با اهداف سازمان دارد. ( کولوبندی، 1374)

هدفهای عملی از جمله هدفهای مهمی هستند که در این روش مورد توجه قرار می گیرند. اگر سعی شود از هدف های عملی (و نه هدفهای رسمی) استفاده شود، نتایج بسیار بهتری به دست خواهد آمد. معمولا” هدفهای رسمی به صورت تجریدی و انتزاعی هستند و سنجش یا اندازه گیری آنها مشکل است. هدفهای عملی نشان دهنده فعالیت هایی هستند که سازمانها واقعا” آنها را انجام می دهند.(دفت،1380)

اثربخشی سازمانی به طور سنتی بر حسب درجه کسب هدف تعریف شده است . تعریف«آمیتای اتزیونی» که وسیعا”مورد قبول واقع شده است ، این است که هدف سازمانی عبارت از حالت مطلوب اموری است که سازمان در تلاش به دست آوردن آنهاست. سازمان زمانی اثر بخش است که نتایج قابل مشاهده فعالیت های آن با اهداف سازمانی برابر بوده یا بیشتر از آنها باشد. گرچه تعدادی از دانشمندان و جود چندین ضعف مدل هدف را تصدیق کرده اند مع هذا اظهار می دارند که محاسن نسبی آن برای تعریف اثر بخشی سازمانی ضروری است . اهداف برای شرکت کنندگان سازمان جهت داده ، عدم قطعیت را کاهش داده و برای ارزشیابی سازمان معبری فراهم می کند.(هوی، و میسکل،1371،ج2)

یکی از نظریه هایی که در زمینه هدف تدوین شده است نظریه مسیر – هدف می باشد. بر اساس این نظریه وظیفه رهبر این است که پیروانش را در دستیابی به اهداف کمک کند و رهنمودها و حمایت های لازم را تدارک بیند تا اطمینان را ایجاد نماید که اهداف آنها با اهداف کلی گروه یا سازمان سازگار می باشد. اصطلاح مسیر – هدف از این باور ریشه گرفته است که رهبران کارآمد مسیر را برای کمک به پیروانشان صاف می کنند تا بدانند که در چه مرحله ای از مسیر دستیابی به اهداف کاری شان قرار گرفته اند.

رفتار یک رهبر تا آن حد برای کارکنان موجب ایجاد انگیزه می شود که :

1- نیاز کارکنان به داشتن عملکرد رضایت بخش را تامین کند.

2-رهنمودهای آموزشی ، حمایتی و پاداش هایی را که لازمه عملکرد رضایت بخش است در خود داشته باشد. این نظریه چنین تلقی می کند که یک رهبر می تواند هر کدام یا همه روش های رهبری را بسته به موقعیت به اجرا در آورد. بر اساس آنچه که در نمودار شماره 16-2 تشریح شده است، نظریه مسیر- هدف دو نوع متغیر موقعیتی با اقتضایی را ارائه می کند که در رابطه رهبر و عملکرد، نقش واسطه ای ایفا می کنند. چه آنهایی که در محیط و خارج از کنترل کارمند هستند، مانند ساختار و وظایف نظام قدرت رسمی ، و گروه کاری و چه آنهایی که پاره ای از ویژگی های فردی کارمند هستند، مانند مرکز کنترل ، تجربه و توانایی .(رابینز و همکاران،1379)

 

 

 

 

 

(رابینز ، 1379)

عوامل محیطی تعیین کننده شیوه رهبری مورد نیاز برای به حداکثر رساندن نتایج کار کارکنان هستند. و این در حالی است که ویژگی های فردی کارمند در تفسیر رابطه رهبر و شرایط محیطی نقش تعیین کننده دارد. بنابر این هنگامی که رهبر به عوامل محیطی و ویژگی کارکنان توجه نکند، هیچ موفقیتی نخواهد داشت. (همان منبع)

رویکرد سیستمی :

این رویکرد اثربخشی را به عنوان توانایی سازمان برای داشتن موقعیت ممتاز در مذاکرات با محیط خود استفاده از موقعیت خود برای کسب منابع کمیاب و با ارزش تعریف می کند. در این مدل سازمان، از یک دید، متشکل از شبکه ای به هم پیوسته از خورده سیستم ها یا زیر سیستم ها فرض می شود. در اینجا اثربخشی کل سازمان بستگی به این دارد که زیر سیستم ها تا چه اندازه ای با هم هماهنگ هستند. به طور کلی از این دید اثر بخشی سازمان به دو عامل باز دهی و استرس سازمان مربوط می شود. باز دهی سازمان نشان دهنده توانایی آن در استفاده از منابع در راستای جوابگویی به مهم ترین نیازهای زیر سیستم ها و درون سیستم ها در تامین نیازهای خود و یا عدم توانایی در برآورد این نیازها. ( کولوبندی،1374)

از یک دید دیگردر این مدل سازمان به عنوان یک سیستم و یک کل در نظر گرفته می شود که خصوصیت بارز آن ارتباط و تعامل با محیط است. در این تعامل هر چه سازمان بیشتر بتواند موقعیت ممتاز تری نسبت به محیط داشته باشد و هرچه قدر بیشتر بتواند منابع کمیاب و با ارزش کسب کند اثربخش تر است.(هوی و میسکل،1371،ج2)

رویکرد سیستمی چنین استدلال می کند که تعریف اثربخشی فقط در قالب نیل به هدف، صرفا”یک جنبه از اثربخشی را می سنجد . مدلهای سیستمی بر معیارهایی که بقاء بلند مدت سازمان را افزایش خواهند داد. (نظیر: توانایی سازمان برای دریافت منابع، حفظ و نگهداری خود به عنوان یک پدیده اجتماعی و تعامل موفقیت آمیز با محیط خارجی بود) تاکید دارند. بنابراین رویکرد سیستمی به نتایج معین شده بیش از وسایل و امکانات نیل به آنها تاکید نمی کند. (رابینز،1381)

یک مدل ترکیبی :

همه سیستم های اجتماعی باید چهار مشکل کارکردی یعنی : انطباق، کسب هدف، یگانگی، و حفظ الگوهای فرهنگی را حل کنند. انطباق به نیاز سیستم برای کنترل محیط خود مربوط است. کسب هدف به مثابه پاداش برای سیستم اهداف است. این سیستم مقاصد خود را تعیین کرده و منابع خود را برای کسب اهداف مورد نظر بسیج می کند.- یگانگی به اتحاد و اشتراک در داخل سیستم اشاره می کند.-حفظ الگوهای فرهنگی عبارت از حفظ قداست سیستم ارزشی است.

معیارهای مشخص برای اندازه گیری هریک از کارکردهای فوق می تواند از مطالعات «کمپیل» و «استیرز» استخراج شود. نتایج ادغام شدن ابعاد عمومی در یکدیگر، معیارها با نشانه های خاص و دیدگاه های دیگر اثربخشی در جدول شماره 17-2 خلاصه شده است. درنتیجه چهار کارکرد ضروری سیستم های اجتماعی به عنوان اهداف عملی یک مدل ترکیبی هدف – منبع سیستم می تواند برای اثربخشی سازمانی بیرون کشیده شود. با اضافه کردن نشانه های مشخص موفقیت در چهار هدف فوق و با اجتناب چهارچوب زمانی، سطح سازمانی و مسئولان که در هر یک از نشانه ها موثر هستند، می توانیم این مدل را تکمیل کنیم.(هوی و میسکل،1371،ج2)

 

 

رویکرد عوامل استراتژیک :

جدید ترین دیدگاه ارائه شده در خصوص اثربخشی سازمان رویکرد عوامل استراتژیک است . از این دیدگاه ،  سازمانی اثربخش است که خواسته های عوامل محیطی خود را که تداوم حیات سازمان مستلزم حیات آنهاست، برآورده کند. این رویکرد شبیه رویکرد سیستمی است. ولی تاکیدات متفاوتی را در بر دارد. هر دو رویکرد وابستگی های متقابل (بین فعالیت های سازمان) را مد نظر داشته ولی نظریه عوامل استراتژیک به همه سازمان تاکید ندارد. این دیدگاه صرفا” می خواهد خواسته های کسانی را که در محیط سازمان قرار داشته و می توانند بقاء سازمان را تهدید کنند ارضا نماید. مثلا” بر این اساس ، بیشتر دانشگاه های دولتی باید اثربخشی را بر حسب تعداد پذیرش دانشجویان مورد توجه قرار دهند و لزومی ندارد که کارفرمایان ، فارغ التحصیلان آتی خود را بشناسند و با آنها ارتباط داشته باشند. زیرا بقاء این دانشگاه تحت تاثیر اینکه آیا فارغ التحصیلان آنها مشاغلی را تصدی می کنند یا نه، قرار نمی گیرد. ولی در مورد دانشگاه های خصوصی اینگونه نیست . ( رابینز،1381)

رویکرد ارزشهای رقابتی :

رویکرد ارزشهای رقابتی یک چهارچوب منسجمی ارائه می دهد که شناسایی همه متغیرهای کلیدی در حیطه اثربخشی و نیز تعیین اینکه چگونه این متغیرها به هم پیوند می خورند را امکان پذیر می سازد.موضوع اصلی مورد تاکید رویکرد ارزشهای رقابتی این است که معیارهایی که شما در ارزیابی اثربخشی سازمان برای آنها ارزش قائل بوده و مورد استفاده قرار می دهید.(از قبیل نرح بازگشت سرمایه گذاری، سهم بازار،نوآوری در محصولات،امنیت شغلی) متکی به این است که شماچه کسی بوده و چه منافعی را در نظر دارید.رویکرد ارزشهای رقابتی با این فرض شروع می شود که برای ارزیابی اثربخشی سازمانی بهترین معیار وجود ندارد. نه هدف واحدی وجود داردکه افراد بتوانند روی آن توافق کنندو نه بر اهداف مرجع بر سایر اهداف،اجماع کلی وجود دارد. مفهوم اثربخشی فی النفسه مفهومی ذهنی است و اهدافی که یک ارزیاب انتخاب می کند متکی به ارزشهای شخصی، ترجیحات و منافع فردی است. در رویکرد ارزشهای رقابتی سه دسته اساسی از ارزشهای رقابتی وجود دارند.1) دسته نخست،انعطاف پذیری در مقابل کنترل است. اینها دو بعد ناسازگار ساختار یک سازمان هستند. انعطاف پذیری برای نوآوری و انطباق و تغییر، ارزش قائل است. برعکس کنترل ثبات،نظم و قابل پیش بینی بودن امور را مطلوب می کند. 2) دسته دوم به این مسئله اشاره دارد که آیا باید تاکید روی رفاه(سلامتی و خوشبختی) و بهسازی افراد سازمان صورت گیرد یا اینکه بهسازی سازمان را باید بیشتر مد نظر قرار داد. 3) سومین دسته ارزشهای رقابتی به وسایل و امکانات سازمانی در مقابل نتایج نهایی سازمان مرتبط است. اولی به فرایندهای درونی سازمان در بلند مدت و دومی به نتایج نهایی کوتاه مدت تاکید می کند. این دسته ارزشها می توانند برای تشکیل کانونهای هشتگانه از معیارهای اثربخشی ساز مانی با هم ترکیب شوند. جدول شماره 18-2 کانونهای هشتگانه ای که احتمالا” از ترکیب سه دسته ارزشها شکل می گیرد را تعیین و تشریح می کند. (رابینز،1381)

 

[1] – Organization Flexibility Materials

[2]–  Organization Flexibility End- results

[3]–  Organization Control Materials

[4] – Organization Control End- results

[5]–  Persons Control Materials

[6]–  Persons Control End-results

[7] – Persons End-results Materials

[8] – Persons Flexibility End- results


روش تهیه هدفهای رفتاری کامل

روش تهیه هدفهای رفتاری کامل :

نخستین گام در نوشتن هدفهای آموزشی رفتاری بیان این هدفها در قالب عبارات و جملات روشن و قابل اندازه گیری است. به سخن دیگر، یک هدف آموزشی در صورتی رفتاری خوانده می‌شود که به صورت عملکرد یادگیرنده یعنی عملی که در پایان درس یا دوره آموزشی از او انتظار میرود بیان شود. علاوه بر این ویژگی مهم، ‌هدفهای کامل رفتاری دارای دو ویژگی مهم دیگر هستند که شرایط عملکرد و ملاک عملکرد نام دارند.

رابرت میگر، ‌پرچمدار نهضت هدفهای رفتاری، در کتاب معروف خود با نام تدارک هدفهای آموزشی ( 1961، ترجمه زنگنه و شمشیری، 1355 ) ویژگیهای فوق را به شرح زیر مشخص کرده اند :

  • بیان هدف به صورتی عینی و قابل مشاهده و قابل اندازه گیری، یعنی برحسب عملکرد دانش‌آموزان.
  • توصیف شرایطی که با توجه به آن یادگیرنده باید عملکرد خود را نشان دهد.
  • ملاکهای یا معیارهایی که به وسیله آن میزان پیشرفت یادگیرنده در رسیدن به هدفها سنجیده می‌شود.

برای تعیین ملاک یا معیار عملکرد، نویسنده هدف باید بکوشد تا از طریق ازفزودن کلمه یا کلمه هایی به بیان هدفها که میزان موفقیت یا دقت یادگیرنده را نشان می‌دهد نوع یا سطح عملکرد مورد قبول را مشخص کند. این ملاک نشان دهنده حداقل سطح یا مقدار عملکرد مورد قبول است. میگر در کتاب تدارک هدفهای آموزشی راههای مشخص کردن ملاک عملکرد را به شرح زیر بیان کرده است :‌

  • با استفاده از محدوده زمانی : یعنی از طریق محدود کردن زمان انجام عملکرد، مثلاٌ دانشجو باید بتواند با استفاده از فرمول ضریب همبستگی، حداکثر در پانزده دقیقه، ضریب همبستگی بین دو دسته عدد را که معلم به او می‌دهد حساب کند.
  • با توجه به تعداد پاسخها : یعنی از طریق تعیین تعداد پاسخهای درست، ‌مثلاٌ دانش‌آموز باید بتواند، از میان فهرستی از نام شعرا و نویسندگان گذشته ایران که معلم در اختیار او میگذارد، حداقل نام پنج شاعر و نویسنده دوره غزنویان را نام ببرد.
  • با توجه به درصد یا نسبت : یعنی از طریق ذکر درصد یا نسبت پاسخها، مثلاٌ دانش‌آموز باید بتواند، بدون کمک معلم یا هر کس دیگر، ‌حداقل 90 درصد مسائلی را که معلم به او می‌دهد درست حل کند.
  • با توجه به ویژگیهای عملکرد : ‌یعنی از طریق مشخص کردن ویژگیهای مهم عملکرد درست، مثلاٌ یادگیرنده باید، ‌با استفاده از یک ترازوی دقیق که در اختیار او گذاشته می‌شود، مواد شیمیایی را تا میلی گرم اندازه گیری کند.

« یا » دانش‌آموز بتواند با استفاده از وسایل مورد نیاز که در آزمایشگاه فیزیک موجودند، یک زنگ اخبار بسازد، طوری که با طرح داده شده در کتاب فیزیک دقیقاٌ مطابقت کند.

 

10-2- انواع هدفهای آموزشی رفتاری ( هدفهای ورودی – هدفهای بین راه – هدفهای نهایی ) :‌

هدفهای آموزشی رفتاری را میتوان به سه دسته هدفهای پایانی یا نهایی، ‌هدفهای واسطه‌ای یا بین راه، و هدفهای ورودی تقسیم کرد. هدفهای پایانی یا نهایی به آنچه که یادگیرنده باید در پایان درس یا دوره آموزشی انجام دهد اشاره می‌کند، اما هدفهای بین راه نشان دهنده اعمالی هستند که یادگیرنده، بعد از یادگیری بخشی از درس و پیش از اتمام تمام درس، ‌انجام خواهد داد.

هدفهای نهایی، به خودی خود، دارای اهمیت هستند و معمولاٌ یادگیری آنها در دنیای واقعی ( خارج از آموزشگاه ) به کار یادگیرنده می آیند. اما هدفهای بین راه، به خودی خود، چندان اهمیتی ندارند و یادگیری آنها از سوی یادگیرنده تنها از آن نظر مفید است که یادگیرنده را در یادگیری هدفهای نهایی یاری می‌دهد. در حقیقت هدفهای بین راه نقش پل ارتباطی را ایفا می‌کنند که از طریق آنها یادگیرنده از هدفهای ورودی به هدفهای نهایی دست می‌یابد.

نوع سوم هدفهای رفتاری، هدف ورودی است. هدف ورودی که نام دیگر آن رفتار ورودی است، ‌همچنانکه از اسم آن پیداست عبارت است از رفتارهایی که یادگیرنده در موقع ورود به یک واحد یادگیری با خود به همراه می آورد. بنابراین، هدف ورودی یا رفتار ورودی برآمادگی فرد یا هدفهای قبلی آموخته شده از سوی او دلالت دارد. یادگیری بیشتر هدفهای آموزشی نیاز به آن دارد که یادگیرنده از قبل نوعی آمادگی کسب کرده باشد.

هدفهای ورودی یا رفتارهای ورودی را دانش‌آموز باید در درسها یا دوره های آموزشی قبلی آموخته باشد و توجه معلم به آنها از این لحاظ اهمیت داردکه معلوم کند یادگیرندگان برای شروع یادگیری درس جدید به آن آمادگی یا پیش نیاز دسترسی دارند یا نه، اما هدفهای آموزشی نهایی و بین راه هدفهای درس فعلی معلم هستند که او باید آنها را آموزش دهد و در پایان واحد یا دوره آموزشی از آنها ارزشیابی به عمل آورد.

 


چرا هیجان داریم ؟

چرا هیجان داریم ؟

زندگی پر از چالش ها ،استرس ها ،و مشکلاتی است که باید حل شوند هیجان ها به عنوان راه حلهایی برای این چالش ها ،استرس ها ،و مشکلات وجوددارند (اکمن ،1992 ؛فریجدا1986،1988؛لازاروس ،1991،شرر1994). هیجان ها با هماهنگ کردن احساسات ،انگیختگی ،هدف و بیانگری (فرایندهای هیجان در شکل 1)وضعیت مارادرارتباط با محیط مان تثبیت می کنند (لیونسون 1999) ومارا به پاسخ های اختصاصی وکارآمدی مجهز می کنند که با مسایل بقای جسمانی و اجتماعی متناسب هستند .(کلتنر وگراس 1999).

برخی اعتقاد دارند که هیجان ها هیچ هدف مفیدی ندارند به نظر آنها هیجانها فعالیت جاری را مختل می کنند رفتار را آشفته می کنند و عقل و منطق را از ما می گیرند (هب،1949؛مندلر1984) . این پژوهشگران هیجان معتقدند که هیجان ها هزاران سال قبل وظایف تکاملی مهمی داشتند اما در دنیای مدرن امروی ،دیگر این وظیفه را ندارند . این موضع با این اظهار نظر که هیجان ها قبل ازرفتار واقع می شوند تا به سازگاری با شرایطی که مواجه می شویم

 کمک کنند در تضادی آشکار قراردارد .

هیجان اصلی

هیجان ها را می توان در سطح کلی مانند مجموعه یا نمونه اصلی (مثل خشم ) یا درسطح ویژه موقعیت (مثل خصومت ،رشک ،ناکامی )در نظر گرفت دراین بخش هیجان هادر سطح کلی در نظر گرفته شده اند . هیجان هایی که اصلی محسوب می شوند ،ملاک های زیررا برآورده می سازند (اکمن و دیویدسون

1994).

1-  به جای اینکه اکتساب شده یا از طریق تجربه یا جامعه پذیری آموخته شده باشند فطری هستند.

2-  در تمام افراد از شرایط یکسانی به وجود می آیند (شکست صرف نظر از سن ،فرهنگ وغیره همه را ناراحت می کند ).

3-  به صورت منحصر به فرد و متمایز ابراز می شوند (مثلا”از طریق جلوه صورت همگانی ).

4-  پاسخ فیزیولوژیکی متمایز و بسیار قابل پیش بینی را فرا خوانی می کنند .

برخی پژوهشگران با مفهوم هیجان های اصلی مخالف اند (اورتونی و ترنرف 1990 )وبرخی دیگر فهرستی از هیجان های اصلی را ارایه می دهند که با فهرست ارایه شده دراین کتاب تفاوت دارند به رغم این تنوع دیدگاه ها هیچ فهرستی از هیجان های اصلی بااین شش هیجان که در اینجا ارایه شده خیلی

 تفاوت ندارد :ترس ،خشم ،نفرت ،غم ،شادی و علاقه .

 


تاثیر فشار روانی بر سلامت عمومی

تاثیر فشار روانی بر سلامت عمومی:

در فیزیک ، استرس عبارت از فشار یا نیرویی است که بر ارگانیسم وارد می شود . خروار ها سنگ که بر روی زمین سنگینی می کنند ؛ اتومبیلی که با اتومبیل دیگر تصادف می کند و پلاستیکی که کشیده     می شود ؛ همه  از انواع استرس فیزیکی به حساب می آیند . فشارهای روانی یا استرس ها نیز سنگینی  می کنند ، فشار می دهند و می کشند . لذا ممکن است این احساس به ما دست دهد که در اثر سنگینی یک تصمیم گیری مهم خرد می شویم ، به علت گرفتاریهای زندگی تحت فشار هستیم یا در اثر تنش، استخوانهایمان صدا می کنند .(اتکینسون،2000)

از لحاظ روان شناسی ، استرس یا فشار روانی یعنی  انتظار سازگاری یا انطباق از ارگانیسم . اصولاً مقداری استرس لازم است تا ما بیدار و مشغول باشیم . هانس سلیه [1] (1980) ، متخصص استرس ، این مقدار لازم را ” استرس شفا بخش ” می نامد اما نباید فراموش کرد که اگر استرس ، شدید و بلند مدت باشد می تواند توانایی سازگاری ما را فلج کند ، ما را افسرده سازد ( استون [2] ، 1984 ) و آثار جسمی شومی به همراه داشته باشد .

بسیاری از منابع استرس را عوامل بیرونی تشکیل می دهند ؛ مثل گرفتاری های روزمره ، دگرگونی های زندگی ، درد ، عدم آسایش ، ناکامی و تعارض ها .

سایر منابع استرس را می توان به  عوامل درونی نسبت داد ، مثل باورهای غیر منطقی و رفتار تیپ A  .

 

واکنش آدمی نسبت به استرس :

هر گاه نخستین تلاشهای آدمی برای کنار آمدن با مسأله و مشکل به جایی نرسد ، در آن صورت اضطراب وی بیشتر و تلاشهایش کم انعطاف می شود و راه حل های دیگر ، از نظرش دور می ماند . برای نمونه ، در مواردی گیر کردن مردم در آتش سوزی ساختمان ها ناشی از این بوده که درهایی را که به داخل باز     می شوند را به بیرون فشار داده اند ؛ در این موارد ، وحشت زیاد سبب شده است که آن ها ، حتی به فکر راه حل دیگری نیفتند .

آدمی هنگام رو به رو شدن با فشار روانی ، به آن دست از الگو های رفتاری روی می آورد که پیش از آن ، برایش کارایی داشته است؛ به عنوان مثال ،یک آدم محتاط ممکن است محتاطتر هم بشود و سرانجام به کلی کناره گیری کند و یک آدم پرخاشگر ممکن است کنترل خود را از دست بدهد و بی مهابا همه چیز را در هم بکوبد .(اتکینسون،2000)

واکنش ارگانیسم در برابر استرس زاهای مختلف مثل هجوم میکروب ، ادراک خطر ، دگرگونی مهم در زندگی ، تعارض درونی یا زخم به طور قابل ملاحظه ای یکسان عمل می کند . سلیه ( 1976) ، این واکنش را  “سندروم کلی سازگاری ” توصیف می کند .

فشار روانی و بیماری در سال های آخرین عمر:

نتایج پژوهش هایی که با کاربرد ((مقیاس دگرگونی زندگی )) صورت گرفته ، بیانگر رابطه ای پایدار بین تعداد رویدادهای فشار زای زندگی آدمی با سلامت جسمی و هیجانی وی است . در مورد بیش از پنجاه درصد از مردمی که نمره یک ساله دگرگونی زندگانی آنان بین 200 تا300 بود ، اختلالاتی درسلامت آنان مشاهده شد ، در نتیجه 79 درصد از افرادی که نمره ی دگرگونی زندگانی آنان بیش از 300 بود ، سال بعد بیمار شدند .

فشار زا ترین رویداد در این مقیاس ، مرگ همسر است . فقدانی که مستلزم سازگاری بنیادی و مجدد در بسیاری از جنبه های زندگی آدمی است . طی پژوهشی در انگلستان ،4500 مرد بیوه ، ازهنگام مرگ همسر به مدت شش ماه مورد مشاهده قرار گرفتند . میزان بیماری و افسردگی این مردها ، در سطح بالاتری بود و مرگ ومیر آنان چهل درصد بیشتر از میزان مرگ و میر قابل انتظار درگروه سنی آنان بود     ( پارکس [3] ، بنجامین [4] و فیتز جرالد [5] ،1969 ) .

سازندگان این مقیاس ، برای تبیین یافته هایی که حاکی از وجود رابطه بین تغییرات زندگی و بیماری است چنین فرض کردند که : هر اندازه تغییراتی را که آدمی تجربه می کند خطیرتر باشد ، باید تلاش بیشتری برای سازگار شدن به کاربرد و همین تلاش احتمالاً پایداری طبیعی بدن را در برابر بیماری کاهش می دهد . از پژوهش روی حیوان ها چنین بر می آید که در برخی موقعیت ها ، فشار روانی در کار دفاع های ایمنی جاندار ، اخلال ایجاد می کند ( رایلی [6] ،1981 ).

احتمال می رود که در مورد رابطه ی فشار روانی با بیماری ، عواملی چند دست اندر کار باشند .از سویی به دشواری می توان اثرات فشار روانی را از عواملی مانند برنامه ی غذایی ، سیگار کشیدن و سایر عادات بهداشت عمومی جدا نمود . کسانی که در صدد کنار آمدن با مقتضیات یک پیشه تازه و دشوارتر هستند ، ممکن است بیشتر به غذاهای  نا کامل بسنده کنند ، کمتر بخورند و فرصتی برای ورزش پیدا نکنند .آسیب پذیری در برابر بیماری ها ، ممکن است بیشتر ناشی از تغییرات این گونه عادت های بهداشتی  باشد تا تاثیر مستقیم فشار روانی بر میزان پایداری در برابر بیماری .(سلیه،1976)

از سوی دیگر ، بین افراد از  لحاظ  توجه به نشانه های جسمی بیمارگون و میزان کمک خواهی پزشکی ،  تفاوت هایی وجود دارد : مثلاً همان بیماری تنفسی یا شکم دردی که برخی اعتنایی به آن ندارند ، عده ای را به مطب پزشک می کشاند . مردمانی که از زندگی ناخشنودند بیش از کسانی که به کار و فعالیت خوشایندی مشغولند ، به نشانه های بیمارگون توجه کرده و به پزشک مراجعه می کنند . از سوی دیگر  چون  مبنای داده های بسیاری از پژوهش های مربوط به دگرگونی زندگی ، ((کمک خواهی )) می باشد ،  احتمال دارد که فشار روانی عملاً بیماری ایجاد نکند ، بلکه رفتارهای کمک خواهی را برانگیزد .

جدول مقیاس دگرگونی زندگی به نام مقیاس هولمز و راهه برای رتبه بندی مجدد اجتماعی نیز مشهور است ، این مقیاس میزان فشار روانی را برحسب تغییراتی که در زندگی آدمی روی میدهد اندازه گیری   می کند (نقل از هولمز و راهه ،2003)

رویدادارزش عددی تغییررویدادارزش عددی تغییر
مرگ همسر100تغییر مسئولیت درمحل کار29
طلاق73جدا شدن فرزند از مادر29
زندگی جدا از همسر65اختلاف با خانواده همسر29
زندانی شدن63پیشرفتهای شخصی چشمگیر28
مرگ یکی از اعضای خانواده63آغاز به کار و یا بیکار شدن همسر مرد26
زخمی شدن یا بیماری خود شخص53آغاز یا پایان یافتن تحصیل26
ازدواج50تغییر شرایط زندگی25
اخراج از کار47تجدید نظر درعادتهای شخصی24
آشتی با همسر45مساله داشتن با رئیس23
بازنشستگی45تغییر محل مسکونی20
برهم خوردن سلامت یک عضو  خانواده44تغییر محل تحصیل20
بارداری40تغییر تفریحات19
مشکلات جنسی39تغییر فعالیتهای مذهبی19
ورود یک عضو تازه به خانواده39تغییرفعالیتهای اجتماعی18
سازگاری مجدد در کسب و کار39تغییر عادتهای مربوط به خواب16
تغییر وضع مالی38تغییر عادتهای مربوط به خوراک15
مرگ دوست صمیمی37تعطیلات سالیانه13
تغییر شغل36عید کریسمس12
ازدست رفتن وثیقه30خلافکاری های جزیی11

 

[1] Hans Selye

[2] Stone

[3] Parkes

[4] Benjamina

[5] Fitzgerald

[6] Riley


سالمند کیست ؟

کهولت ( سالمندی ):

سالمندی و پیر شدن پدیده ای است شگفت انگیز . آنچنان شگفت آور که اغلب نمی توانیم باور کنیم روزی به سراغ ما خواهد آمد . چرا که تحولات دوران جوانی به سالمندی آنچنان تدریجی است که هیچگاه این تحولات قابل لمس نیست به طوری که سالمندی از دید اطرافیان واضح تر از آن چیزی است که به نظر خود شخص می آید .

اصطلاحاتی مانند سالمند ، سالخورده ، پیر ، مسن ، کهنسال و نظایر آن درباره کسانی به کار می رود که 65 سال و بیشتر از سن آنها گذشته باشد ولی مرز بندی سنین سالمندی بیشتر بر اساس قرارداد شکل گرفته است و به طور کل سالمندی یک امر نسبی است .(دادستان،1385).

در واقع سالمندی فرایندی است که در سه بعد فیزیولوژیک ، روان شناختی و اجتماعی شخص را به سمت پیری می برد ، تغییرات ایجاد شده در این سه بعد با سرعت های متفاوت ایجاد می شود .                   اگر فردی علی رغم اینکه از نظر فیزیولوژیک پیر شده است خودش را از نظر ذهنی جوان بداند پدیده غیر معمولی نیست یا بر عکس اگر کسی با چهره جوان همانند پیرها عمل کند غیر معمول نمی نمایاند . بنابراین جای شگفتی نیست که این پدیده در برخی افراد زودتر از موعد معمول و در برخی دیرتر به ظهور رسد پس سالمندی پدیده ای زیستی – طبیعی از رشد انسانی است که به صورت عمومی و بسیار تدریجی تمام موجودات زنده را در بر می گیرد .

به طور کلی سالمندی نوعی تغییر و سر فرود آوردن مقابل سیر طبیعی و سنت الهی به صورت هماهنگ است . ( شجاعی ، 1384 ).

در سال 1922 در روان شناسی یک شاخه جدید علمی با اثر معروف هال تحت عنوان نیمه دوم زندگی به وجود آمد . از میان مسائل مختلف در میان سالمندان ، احساس تنهایی و انزوای اجتماعی در بین آنان است که در حال حاضر مورد توجه بسیاری از صاحب نظران علوم روان پزشکی و روان شناسی قرار گرفت . ( ایمانی ، 1384 )

2-3- سالمند کیست ؟

تغییرات زیست شناختی و روان شناختی بسیار تدریجی رخ می دهند . از این رو هیچ سن معینی را برای شروع سالمندی نمی توان تعیین کرد . این رویه که که افراد 65 سال و بالاتر را سالمند خطاب کنیم از آلمان و سالهای 1885 آغاز شده است . در آن زمان بیسمارک صدراعظم آلمان 65 سالگی را سن شروع استفاده از مزایای اجتماعی اعلام کرد و پیرو آن  65 سالگی آغاز سالمندی در غرب تلقی شد .

برخی از سالمندشناسان تقسیمات ریزتری را نیز برای سالمندی پیشنهاد کرده اند . از جمله سالمند جوان برای افراد زیر 75 سال که از نظر جسمی و روانی نسبتا فعال هستند و اگر به آن ها فرصت داده شود     می توانند مانند میانسالان مولد باشند و گروه بالای 75 سال که سالمند پیر نامیده می شوند و از نظر جسمی و روانی شکننده بوده و عموما مبتلا به اختلال بینایی و شنوایی و… هستند و نیز کهنسالان برای افراد بالای 85 سال. گرچه این مرزها قراردادی هستند ولی نمی توانند شاخص مفیدی برای تمایز سطح عملکرد سالمندان هر گروه باشند .

از سوی دیگر بهتر است به یاد داشته باشیم که سالمند ممکن است در برخی از ابعاد وجودی زودتر از ابعاد دیگر پیر شود برای مثال از لحاظ زیست شناختی پیرتر و از لحاظ روان شناختی و اجتماعی جوانتر باشند . (شجاعی و همکاران ، 1384 ).


سبک های حل تعارض زناشویی

چرخه زندگی و تعارضات زناشویی

در فرایند تکوین خانواده تغییراتی به وجود می آید و برای درک مناسب چنین تغییراتی به چارچوب ذهنی مناسبی نیاز داریم که چرخه زندگی نام دارد. در واقع مفهوم چرخه زندگی یک چهارچوب مفید و ویژه است که مشکلات ارجاع شده برای خانواده درمانی را مفهوم سازی می کند (سعیدیان، 1382، ص68). به عبارت دیگر در چرخه زندگی افراد ازدواج می کنند، بچه دار می شوند، کودکان رشد می کنند، روابط عمیق تر و گاهی سطحی می شود. این تغییرات ممکن است بعضی مواقع با تعارض توأم باشد و باعث اختلاف می شود، اما در مقایسه با تغییرات سریع، کم تر باعث گسیختگی رابطه می شوند. برای بسیاری از افراد، تغییر دادن فرد جهت انطباق با تغییر ایجاد شده، مشکل می باشد و به علت مقاومت آن ها در برابر تغییر، تعارض بوجود می آید.

دووال[1] و میلر[2] (1985)، فرایند تحول و تکوین خانواده را به هشت مرحله تقسیم می کند این مراحل عبارتند از:

  • زوج های بدون فرزند.
  • خانواده های بچه دار، که در آن ها کودک ارشد کمتر از 30 ماه دارد.
  • خانواده های با بچه های پیش دبستانی که بزرگترین کودم آن ها دو سال و نیم تا شش سال دارد.
  • خانواده هایی با بچه های مدرسه رو، که کودک ارشد خانوده بین 6 تا 13 سال دارد.
  • خانواده هایی با بچه های نوجوان که بزرگترین کودک، 13 تا 20 سال دارد.
  • خانواده هایی که جوانان از آن ها جدا می شوند. این مرحله با عزیمت اولین بچه از خانه شروع می شود و با رفتن آخرین آن ها خاتمه می یابد.
  • والدین میانسال، از هنگامی که فرزندان آنها منزل را ترک گفته اند تا زمان بازنشستگی.
  • مرحله ی تعهدات اعضای خانوده، مرحله ی از بازنشستگی تا مرگ (به نقل از بارکر زیرنویس شود ، ترجمه ی دهقانی، 1375، ص68، 67).

السون و همکاران (1989)، نیز برای سیکل زندگی خانوادگی مراحلی شبیه به مراحل فوق را مطرح می کنند و معتقداند که میزان رضایت زناشویی در هر یک از مراحل متفاوت است. این مراحل عبارت  اند از:

1- زوج های جوان بدون بچه. 2- خانواده با بچه های پیش دبستانی. 3- خانواده با بچه های دبستانی. 4- خانواده با فرزند نوجوان. 5- خانواده با بچه هایی که شروع به ترک خانه می کنند. 6- خانواده بدون فرزند، فرزندان در این مرحله خانواده را ترک گفته اند. 7- خانواده در زمان بازنشستگی و پیری.

شلزینگر[3] (1990)، براساس مطالعات خود روی 29 زوج که حداقل 15 سال از ازدواج شان گذشته و صاحب یک فرزند بودند، نتیجه می گیرند که: 1- میزان رضایت زناشویی دارای یک افت پیوسته در دوران پس از ماه عسل است. 2- رضایت زناشویی به صورت منحنی شکل می باشد که اوج آن در سال های آغازین و قعر آن هنگام تولد کودکان است و هنگامی بهبود می یابد که بچه ها خانه را ترک کرده اند (سلیمانیان، 1373، ص98).

نتایج تحقیقات رولین[4] و کانون[5] (1974)، و اشپانیز[6] ، لوئیس[7] و کول[8] (1975)، نشان می دهد که نقش های مربوط به نقش های زناشویی پس از استقلال زندگی فرزندان نسبت به زمانی که آنان در خانواده حضور داشته اند، کم تر شده است و زوج ها از رفتار خود نسبت به یکدیگر کم تر شکایت دارند (سیف، 1368، ص87).

 

 

 

سبک های حل تعارض زناشویی

براساس نظریه رفتاری و هم چنین براساس الگوه های برقراری ارتباط، سبک هایی از حل تعارض زناشویی معرفی شده است:

  • اجتناب کردن: در این سبک افراد مسئولیت را به شخص دیگری واگذار کردن، چشم پوشی از عدم توافق و از موقعیت تعارض را کناره گیری می کنند.
  • ترغیب کردن: گاهی مواقع زن شوهر می کوشند یکدیگر را به فکر کردن درباره روش برخورد با مسأله ترغیب کنند و یکی از همسران ممکن است با قدرت بیشتر و با زور و با کلک دیگری را راضی یا ترغیب و طرف مقابل نیز سرانجام اطاعت کند.
  • مرافعه یا کوتاه آمدن: اگر هیچ یک از شرکای زندگی، کوتاه نیامد، این عدم توافق می تواند، تا حد یک بحث و جدل یا مرافعه مخرب تشدید شود، و یا یکی از زوجین در برابر احساس خشم تسلیم شود.
  • بلاتکلیفی: با این فرایند، همسران درباره راه حل ها بحث می کنند و بر آن ها نزدیک می شوند و اما هرگز به جواب نمی رسند و هیچ چیز فیصله یافته نیست. آن ها در حین جرو بحث ها صورت مسأله را پاک می کنند و هیچ گاه آگاهی کامل را تجربه نمی کنند.
  • آشتی کردن: راه دیگری برای رفع تعارض، آشتی کردن است یعنی رسیدن به راه حل از طریق مصالحه، در این جا زن و شوهر خاضعانه با شور و شوق به یکدیگر امتیازاتی می دهند.
  • مشارکت جویی : این فرایند از مصالحه فراتر می رود در این فرایند زن و شوهر درصدد هستند که راه حلی برای مسأله پیدا یا ابداع، که به نفع هر دوی آن هاست (میلر و همکاران، ترجمه بهاری، 1385، ص48، 47).

هاریت[9](1985)، بیشتر همسران بدون در نظر گرفتن مسأله تمایل به تکرار الگوه های مشابهی در هنگام بحث دارند راهنمایی را برای سبک های اداره ای خشم تهیه کرد و این سبک به صورت دنباله رو[10] دوری گزین[11]، با کارآیی بالا[12]، با کارآیی پایین[13]، و سرزنش کردن[14] نامگذاری کرده است:

افراد دنباله رو: در پی ایجاد ارتباط هستند به طوری که بتوانند نزدیکی و صمیمیت بیشتری به وجود آورند از آن جایی که صحبت کردند و بیان احساسات برای شان مهم است اگر همسرشان فضای بیشتری برای خود بخواهد احساس می کنند از جانب او طرد شده اند هنگامی که همسر یا فرد مهم دیگری از زندگی شان کنار می رود تمایل شدیدتری به دنباله روی پیدا می کنند.

دوری گزین ها: تمایل به ایجاد فاصله عاطفی احساسی دارند برای آن ها نشان دادن ضعف و وابستگی مشکل است و استرس های وارده را اغلب با پناه بردن به شغل شان اداره می کنند و هرگاه مسائل تشدید پیدا کنند ممکن است ارتباط را خاتمه دهند هرگاه احساس کنند که خواهان آن ها هستند احتمال کمتری دارند عواطف خود را بروز دهند.

افراد با کارایی پایین: به طور شاخصی در زندگی شان حوزه های متعددی وجود دارند که به نظر می رسد در آن ها انسجام کسب نکرده اند در شرایط استرس انسجام آن ها حتی کمتر هم می شود آن ها در ایفای قدرت و شایستگی خود در روابط صمیمی مشکل دارند.

افراد با کارایی بالا: جهت مشورت و کمک به دیگران در هنگام مواجهه با مشکلات سریع هستند گویی آن ها از این که چه چیزی برای خودشان و دیگران بهتر است آگاه اند و لذا اغلب به عنوان معتمد از آن ها یاد می شود این افراد در نشان دادن وجهه آسیب پذیر و ناکارآمد خود مشکل دارند.

سرزنش گرها: سرزنش گرها میل دارند که به استرس، با هیجان زیاد و رفتار پرخاشگرانه واکنش نشان دهند این ها دوست دارندکه برای تغییر دیگران تلاش کنند و به منظور خوب جلوه دادن خود آن ها را تحقیر کنند زوج ها اغلب در الگوه های از برخورد با تعارض قرار دارند که تغییر نمی کند صرف نظر از این ها اگر آن ها راجع به چیزی بحث کنند تمایل دارند که همان الگوه را دنبال کنند.

 

[1] – duvall. D,H

[2] – miller. M,A

[3] – schlesinger. S,V

[4] – rolin. R,K

[5] – kanon. K,J

[6] – eshpaniz. E,S

[7] – luis. L,K

[8] – kool. K,J

[9] – hariat. H,S

[10] – pursurer

[11] – distancer

[12] – over functioner

[13] – under functioner

[14] – blamer


 «نگرش» و «نیاز» دو مقوله‌ در تعارض همسران

 «نگرش» و «نیاز» دو مقوله‌ در تعارض همسران

دو مقوله‌ی «نگرش» همسران به تعارض و توجه به «نیازهای یک‌دیگر» در چگونگی برخورد با تعارض و رفع زمینه‌های آن، اهمیت فراوان دارند؛ چراکه نگرش‌ها و نیاز‌ها، رفتار انسان‌ها را هدایت می‌کنند.

نگرش: آن‌چه اهمیت دارد توجه به نگرش‌های کلیدی مسلطی است که به‌مثابه ویروس‌های ارتباطی در نگرش همسران نسبت به تعارض، مسمومیت ایجاد می‌کند. نگرش جامع و سازنده درباره‌ی اختلاف و تعارض از سه رکن تشکیل می‌شود:

1- اختلاف میان همسران امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. بعضی از همسران فکر می‌کنند باید با کپی برابر اصل خود ازدواج کنند و تحمل هیچ مخالفت، سلیقه‌ی متفاوت و نظر دیگری را ندارند.

2- نیازهای زن و شوهر به یک اندازه معتبر است؛ زن و شوهر با درک نیازهای یک‌دیگر و توجه به تأمین نیازهای دیگری می‌توانند زمینه‌ی آرامش یک‌دیگر را فراهم کنند.

3- بهترین راه حل برای حل تعارض، توافق طرفین درباره‌ی موضوع مورد اختلاف است؛ بهترین راه حل برای اختلاف زن و شوهر راه حلی است که در آن منافع هر دو طرف تأمین شود.

نقش درک نیازهای همسر در مدیریت تعارض: به موازات نقش نگرش در شیوه‌ی مواجه زوجین با تعارض، شناخت و توجه به نیازهای طرف مقابل نقش اساسی در کاهش زمنیه‌های تعارض یا ایجاد بحران در روابط همسران دارد.

ویلیام گلاسر می‌گوید: «هر کاری که ما می‌کنیم خوب یا بد، مؤثر یا بی‌اثر، دردناک یا لذت‌بخش، دیوانه‌وار یا معقول… برای ارضای نیروهای قدرت‌مند درون خودمان است.» به عقیده‌ی وی حتی رفتار نامناسب نیز در اختیار کارکردی ویژه است؛ به‌طوری که این‌گونه رفتارها به‌طرزی مخدوش و منحرف یک نیاز روان‌شناسانه را برطرف می‌کند. هرچه همسران، انگیزه‌ی درونی رفتار طرف مقابل را بیش‌تر درک کنند، بهتر می‌توانند تغییر مثبت به‌وجود بیاورند؛ به طوری که اگر در رفع آن نیاز‌ها به همسران‌شان کمک کنند، شاهد تغییر رفتار همسرشان در جهت مثبت خواهند بود (گلاسر[1]،1386، 63).

گری چاپمن معتقد است که پنج نیاز اساسی، رفتار انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد و اغلب اوقات انگیزه‌ی رفتار را تشکیل می‌دهد. این نیازها به این شرح هستند:

1. نیاز به عشق: اساسی‌ترین نیاز انسان‌ها، نیاز به عشق ورزیدن و مورد عشق واقع شدن است. میل و آرزوی دوست داشتن دیگران، انگیزه‌ی فعالیت‌های نوع‌دوستانه و خیرخواهانه‌ی بشر نیز هست. وقتی آدمی به دیگران کمک می‌کند، احساس خوبی درباره‌ی خودش دارد. از سوی دیگر، بخش قابل ملاحظه‌ای از رفتارهای انسان با انگیزه‌ی دریافت عشق و محبت صورت می‌گیرد. وقتی انسان احساس می‌کند که دیگران به او توجه دارند و خوش‌بختی او برای آن‌ها مهم است و علایق او را دنبال می‌کنند، رفاه و آسایش او را می‌خواهند، احساس می‌کند که مورد عشق و محبت است. کلمات محبت‌آمیز و عاشقانه‌ی همسران به یک‌دیگر نیازهای آن‌ها را به دوست داشتن دیگری ارضا می‌کند و از سوی دیگر عشق و به احتمال قوی دوستی طرف مقابل را در پی دارد.

2. نیاز به آزادی: هر انسانی آرزو دارد که خودش زندگی را پیش ببرد و تحت کنترل دیگران نباشد؛ به‌عبارت دیگر، انسان خواهان آزادی در انتخاب شیوه‌ی زندگی است. به‌همین دلیل، همسران می‌خواهند آزادانه احساسات، افکار و آرزوهای خود را بیان کنند و آزادانه اهداف خود را انتخاب کنند و آن‌چه را برای‌شان لذت‌بخش است بخوانند، بنویسند و برنامه‌های مورد علاقه‌ی خود را از تلویزیون تماشا کنند. این آرزوی آزادی به‌قدری قوی است که هرگاه همسری احساس کند که شریک زندگی‌اش سعی در کنترل او دارد، موضع تدافعی می‌گیرد و خشمگین می‌شود. البته او اشاره می‌کند که آزادی هرگز مطلق و بی‌حد و حصر نیست و زوجینی که نتوانند بین عشق و آزادی تعادل برقرار کنند، هرگز زندگی رضایت‌بخشی نخواهند داشت.

3- نیاز به مهم بودن: سومین نیازی که انگیزه‌ی رفتار آدمی است، نیاز به مهم بودن است. این نیاز، درون همه‌ی آدم‌ها آرزوی انجام کاری را ایجاد می‌کند که به آن‌ها احساس رضایت و اهمیت می‌دهد. بسیاری از رفتارهای ما از این نشأت می‌گیرد که می‌خواهیم تأثیر مهمی بر جهان بگذاریم و در یاد همگان بمانیم. قدردانی همسران از یک‌دیگر موجب ارضا شدن این نیاز می‌شود.

4- نیاز به استراحت: انسان‌ها به لحاظ فیزیکی، ذهنی و عاطفی چنان خلق شده‌اند که به ضرب‌آهنگ و تعادل بین کار و بازی نیاز دارند. شیوه‌های رفع این نیاز بی‌شمار است و تحت تأثیر علایق منحصر به‌فرد افراد قرار دارد.

5- نیاز به کسب آرامش: نیاز در کانون درونی انسان قرار دارد و چیزی درون انسان هست که به دنبال اتصال با جهان غیرمادی است. بشر عطشی معنوی دارد که او را وادار می‌سازد فراتر از دنیای مادی و فعالیت‌های روزمره به جست‌وجوی معنا بپردازد. (چاپمن[2]، 1386، 63-71)

مفهوم تعارض: در واقع تعارض عبارت است از: عدم توافق و مخالفت دو فرد با یکدیگر، ناسازگاری و نظرات و اهداف و رفتاری که درجهت مخالفت با دیگری صورت می‌گیرد و همچنین ستیزه‌ای بین افراد دراثر منافع  ناهمسو و اختلاف اهداف و ادراکات مختلف.

تعارض به طور طبیعی درتمام زمینه‌های شغلی،تحصیلی،خانوادگی،ازدواج و درسطح فردی وجمعی روی می‌دهد. روابط خانوادگی فشرده‌ترین موقعیت برای تعارضات بین فردی است. روابط عاطفی وعاشقانه زمینه رابرای محک زدن جدی مهارتهای آموخته شده برای زندگی مهیا می‌کنند. در ارتباط بین افراد تعارض وقتی بروز می‌کند که فرد بین اهداف،نیازها،یا امیال شخصی خودش و اهداف،نیازها و امیال شخصی طرف مقابلش ناهمسازی و ناهمخوانی می‌بیند بروز اختلاف و عدم تفاهم درخانواده امری شایع است و هیچ خانواده‌ای از این امر مستثنی نیست، اما گاهی این اتفاقات به تعارض‌های شدید منجر می‌شود. کافی است نگاهی به صفحات روزنامه یا گذری به دادگاه خانواده بزنید. امروزه خانواده‌ها درگیرانواع مختلفی ازتعارضات واختلافات شدید هستند که این اختلافات باعث عدم کارکرد خوب و سالم خانواده به عنوان اولین و قدیمی‌ترین نهاد اجتماعی[3]  می‌شود. نهادی که وظیفه اصلی آن ایجاد روحیه وشخصیت سالم است خود به عاملی برای اختلالات عاطفی،رفتاری وشخصیتی تبدیل شده است تعاریف متعدد برای واژه تعارض زناشویی ارائه شده است. درمانگران سیستمی تعارض زناشویی را تنازع برسر تصاحب پایگاه‏ها و منابع قدرت و حذف امتیازات دیگری می‏دانند (براتی،۱۳۷۵).



[1] glaser

[2] chapman

[3] Family Institution


مفهوم بهزیستی معنوی از دیدگاه روانشناختی

بهزیستی معنوی

دین به عنوان موضوعی بارز در همه اعصار حضوری آشکار داشته به گونه ای که همواره  در آثار و نظریات مختلف فلسفی، جامعه شناختی و روان شناختی اشاراتی به این موضوع، به صورت موافق یا مخالف وجود دارد که همین مطلب نشانگر اهمیت آن برای آدمی است. فروید معتقد بود که عقاید دینی یا اثری بر سلامت روانی و جسمی ندارد یا اثر منفی بر آن می گذارد. الیس هم مذهب و دینداری را به طور معناداری با اختلال های عاطفی مرتبط می دانست( کالدور، هاوکز، کاسل و بلامی[1] ،2004). جیمز[2] (1376 )، دین را ایجاد رابطه معنوی با دنیایی نامحسوس به عنوان روح عالم خلقت می دانست که این ایجاد رابطه در عالم تنهایی و دور از همه وابستگی ها صورت می گیرد و به ادراک نظمی نامرئی در میان پدیده های جهان هستی و رسیدن به اطمینان و آرامش باطنی که آثار ظاهری آن نیکویی و احسان بی دریغ است، منجر خواهد شد( به نقل از خدایاری فرد، 1388). جیمز معتقد بود که انسان با رجوع به باطن دین، آرامش و سرور خاصی پیدا می کند. به اعتقاد او باور به وجود ارزش های بالاتر و یک قدرت برتر، برا ی بهداشت روانی انسان ضروری است.

فروم[3] (1950)، نیز بر این باور بود که مذهب مستبدانه و بی انعطاف در فرد، حالت نوروز ایجاد می کند اما دین انسان گرایانه و خوش بینانه، باعث رشد استعدادهای فرد و ارتقای سطح سلامت او می گردد( به نقل از چراغی و مولوی،1385).

یونگ[4] رفتار مذهبی را از ضرورت های وجود آدمی می دانست. او بیماران خود را بدون معنا و استحکامی دیده بود که دین می توانست به آن ها عطا کند و معتقد بود که آن ها به دلیل نداشتن معنا، بیمار شده اند.  او فواید بهزیستی ساز فراوانی را در مذهب مشاهده کرد. یونگ پیامد دینداری و معنویت را التیام دردهای درونی آدمی و پیشگیری از بیماری های روانی می دانست و آسیب های روانی انسان را نیز در همین حیطه قابل درمان می دانست( آذربایجانی و موسوی اصل،1385).

مازلو[5] (1964)، بیان داشت که آدمی به چارچوبی از ارزش ها، فلسفه ای ناظر به حیات ، دین یا بدیلی برای دین نیازمند است تا بدان معتقد شود و آن را در پیش گیرد. مازلو بر آن است که روانشناسان انسان گرا کسی را که به مسائل دینی اهمیت نمی دهد، باید بیمار یا نابهنجار وجودی تلقی کنند( به نقل از امیریان،1390).

با گسترش تحقیقات درباره دین، معنویت به عنوان عاملی جدای از دین مطرح گردید. معنویت جدای از اعتقاد به دینی خاص، مورد توجه بسیاری از روانشناسان قرار گرفت. معنویت به عنوان آگاهی از هستی  یا نیرویی فراتر از جنبه های مادی زندگی رخ نمود. هرچند این دو مقوله تفکیک شدند اما معنویت به طور سنتی گرایش به رابطه با دینداری دارد. والتون[6] (2003)، بیان کرد که اگرچه دین چهارچوبی از عقاید، سنت ها، اصول، رفتارها و تشریفات است اما معنویت گسترده تر بوده و شامل ارتباطات فردی با خود، دیگران و محیط می گردد که احساسی از صلح درونی، توانایی، عدم وابستگی و داشتن معنا در زندگی را فراهم می آورد. گومز و فیشر[7] (2005)، نیز بیان می کنند که اگرچه دین گرایش دارد که بر روش فکری، قوانین دینی و سیستم اعتقادی، تمرکز کند، معنویت بر تجارب و روابط متمرکز است. در مطالعه ای به سال 1996 در ایالات متحده، روشن شد که گروه زیادی از دانش آموختگان دانشگاهی، خود را فردی دیندار نمی دانند در حالی که تأکید زیادی بر معنویت به عنوان عامل مهمی در زندگی شان دارند(برگرفته از گزارش سازمان خدمات آموزش و کودکان استرالیای جنوبی[8]، 2006).

این اعتقاد به قدرتی متعالی، به تدریج و پس از مدت ها مورد غفلت واقع شدن در بررسی بهزیستی، به عنصری اثرگذار در مطالعات مرتبط با سلامت و بهزیستی بدل شد. وارن[9] (2009)، بیان می کند: روشن است که معنویت، بهزیستی افراد را از طرقی افزایش می دهد:

ـ با فراهم کردن معنی و ایجاد حس هدفمند بودن زندگی.

ـ با ارائه یک برنامه اخلاقی و یک سیستم اعتقادی ساختار یافته برای زندگی.

ـ با فراهم آوردن زمینه حمایت های اجتماعی و معنوی.

ـ با تجویز یکسری مرزها، محدودیت ها و تمرین هایی که در بهزیستی اثر دارند.

ـ با ایجاد حس اعتماد به نفس.

ـ با ایجاد حس امنیت.

ـ با ایجاد حس خوش بینی و امید.

ـ با افزایش حس کنترل شخصی و خود نظم دهی.

در پی اهمیت یافتن اثر معنویت در بهزیستی، توجه به بهزیستی ناشی از نقش معنویت در زندگی فردی، تحت عنوان بهزیستی معنوی مطرح گشته و مورد بررسی قرار گرفت. بهزیستی معنوی به احساسی از داشتن رابطه با چیزی فراتر از خود اشاره دارد، که معنای زندگی، هدف و ارزش های شخصی را ایجاد می کند. پیشینه بهزیستی معنوی ریشه در مطالعه وابسته های سلامت دارد. در طی سال های 1960 تا 1970 جنبشی جهت مطالعه عوامل مرتبط با کیفیت زندگی در ایالات متحده آغاز گردید. در آغاز مطالعات مرتبط با کیفیت زندگی، بر عوامل ملموس و عینی تأکید داشت اما در مقابل جنبشی ایجاد گردید که معتقد بود، در بررسی کیفیت زندگی نمی توان صرفا بر عوامل عینی تکیه کرد. به همین دلیل، بررسی جنبه های ذهنی مؤثر بر کیفیت زندگی شروع شد. شروع مطالعات مرتبط با بهزیستی معنوی، جلوه ای از این حرکت بود. 76ـ1975 بود که الیسون شروع به صورت بندی گویه هایی مرتبط با کیفیت زندگی در راستای سنجش بهزیستی معنوی کرد. بهزیستی معنوی مفهومی خاص بوده و معنای کارکردی آن، حس خوب بودن و سلامت ناشی از اعتقادات درونی افراد است(بونت، 2009).  پالوتزین و الیسون(1982)، استدلال کردند که بهزیستی، مفهومی متشکل از بهزیستی مادی، روانی و معنوی است (همان). آنان در پی پاسخ به این سؤال برآمدند که آیا می توان بعد ذهنی مرتبط با معنویت یا بهزیستی معنوی را اندازه گیری نمود؟ آنان باید ابزاری می ساختند که روا و پایا بوده، دقیقا بهزیستی معنوی افراد را بسنجد و از طرف دیگر، در افراد مختلف، با معانی و ادیان متفاوت، کاربردی باشد. در ابتدا باید به درستی می دانستند که منظور مردم از معنویت چیست. در این راستا از گروه های زیادی از افراد خواسته شد که بهزیستی معنوی را از دیدگاه خود تعریف نمایند، پیشینه موجود درباره موضوع نیز مطالعه گردید. از این دو منبع مشخص شد که مردم در صحبت راجع به بهزیستی معنوی خود، از دو حس متفاوت سخن می گویند. بعضی به طور مشخص با زبانی دینی، در این مورد سخن می گفتند و برخی دیگر، احساس خود را درباره بهزیستی معنوی، در قالب گفته ای غیر مرتبط با دین بیان می کردند و گاهی این دو روش همپوشی نشان می داد. از این رو پرسشنامه بهزیستی معنوی با دو زیر مقیاس بهزیستی مذهبی و بهزیستی وجودی، در قالب بیست سؤال تهیه گردید و به سال 1982 منتشر شد. موبرگ[10] (1971)، بهزیستی معنوی را به صورت سازه ای دو بعدی، با دو بعد افقی و عمودی، مفهوم بندی کرد. بعد عمودی به احساس بهزیستی ما در ارتباط با خدا اشاره دارد و بعد افقی به احساس هدفمندی و رضایت در زندگی، بدون توجه به معتقد بودن به دینی خاص، برمی گردد( به نقل از الیسون،1983). الیسون (1983)، بیان می دارد که بهزیستی معنوی شامل دو عنصر روانی ـ اجتماعی و مذهبی است. بهزیستی مذهبی شامل ارتباط با یک قدرت متعالی است و بهزیستی وجودی که عنصری روانی ـ اجتماعی است، بیانگر احساس فرد است از اینکه چه کسی است؟ چه کاری  و چرا انجام می دهد و به کجا تعلق دارد. هر دو بعد بهزیستی معنوی با تعالی فرد مرتبط اند. بهزیستی معنوی را باید به صورت سازه ای پیوستاری دید نه دو مقوله ای. نمی توان گفت که کسی آن را دارد یا ندارد، بلکه باید توجه داست که هر فرد چقدر از آن برخوردار است و چگونه می توان درجات آن را افزایش داد(همان).

 

 

[1] – Kaldor, Hughes, Castel, Bellamy

[2] – James

[3] – Fromm

[4] – Jung

[5] – Maslow

[6] – Walton

[7] – Gomez & Fisher

[8] – Department of education and children’s services. Government of South Australia

[9] – Warren

[10] – Moberg


میزان جرائم و انحرافات جنسی در زنان

میزان جرائم و انحرافات جنسی

تعیین دقیق میزان جرائم و انحرافات جنسی از اطلاعات موجود در آمارهای جنائی بسیار دشوار است . زیرا  در اثر استتار بسیاری از جرائم و انحرافات جنسی ، عده کمی از انحرافاتی که از طرف مأمورین انتظامی به دادسرها و یا دادگاههای کیفری گزارش می‌شوند ، قابل شناخت می‌باشند . اما کشف این ارقام سیاه نیز ما را به مشاهده تغییراتی که در انواع جرائم جنسی در یک محیط فرهنگی معینی بوجود می آید راهنمائی نمی‌نماید ، و این شناخت برای جرم شناسان و کیفر شناسان اهمیت زیادی دارد .

متأسفانه سیستم قوانین کیفری در بیشترموارد بر مبنای مجازات مجرم بنا شده ، در حالی که به ریشه یابی و شناخت علل کمتر توجه می‌شود . علاوه بر این، بسیاری از جرائم مربوط به مجرمین یقه سفید کشف نمی‌شوند و یا آمارهای آنها منتشر نمی‌شوند . زیرا جرائم عده زیادی از مجرمین بعنوان جرائم ناشناخته باقی می ماند . به عنوان مثال رفتارهای بعضی از افراد رده های بال هرگز به مرحله محازات نمی‌رسند . مانند جرائم و انحرافات جنسی طبقات بالا و مرفه ، اشخاص وابسته به نظام سیاسی ، و سرمایه داران بزرگ و صاحبان مشاغل رده های بالا و غیره . جرم شناسی روی این جرائم با اهمیت که بنظر بعضی از جرم شناسان ،مجرمین یقه سفید و یا به اصطلاح جنایتکاران اصلی نامی‌ده می‌شوند تأکید فراوان دارد . کتله در این زمینه چنین می نویسد : شناخت ما از همه انحرافات و جنایات کامل نخواهد بود ، مگر اینکه ، این شناخت شامل ارقام سیاه هم باشد . بعلاوه کتله اضافه می‌نماید که جرم شناسی نمی‌تواند بر این فکر پافشاری کند که از روی آمارهای قضایی و آمارهای زندانیان می‌تواند به همه آسیب‌های اجتماعی احاطه داشته باشد . زیرا اگر چه بسیاری از جرائم مجرمان یقه سفید از سوی مقامات پلیش کشف و علامت گذاری می‌شوند ،ولی از سوی مقامات کیفری مورد رسیدگی واقع نشده و آنها از اعمال مجازات مصون می مانند و یا در اکثر موارد جرائم و انحرافات طبقات بالای اجتماعی از سوی مقامات پلیس گزارش نمی‌شود و بصورت ارقام سیاه باقی می مانند .

کتله اضافه می‌کند که بین جرائم شناخته شده که احکام آنها صادر شده است و تمام بزهکاریهائی که افراد در یک جامعه مرتکب می‌شوند ولی ناشناخته می مانند ، تقریباً یک رابطه ثابت وجود دارد .

اما رابطه ای که کتله از آن بحث می‌کند ، الزاماً بر طبق نوع و یا شدت جنایات از جامعه ای به جامعه دیگر فرق می‌کند . در جامعه ای که انضباط قانون حکمفرما است و سازمان پلیس و دستگاه دادگستری نفوذ ناپذیر است ، یعنی هم قوه اجرائیه و هم قوه قضائیه با نهایت صداقت و درستی و با بی طرفی کامل اداره می‌شوند و با قاتلین و جنایتکاران تقریباً یکسان برخورد می‌شود ، هرگاه فردی مرتکب جرمی‌شود ، نمی‌تواند از تعقیب بر کنار باشد و قضات کیفری هم از اعمال کیفر مجرم در هر طبقه و موقعیت خود داری نمی‌کنند .

بعضی از متخصصان جرم شناسی سعی کرده اند تا میزان جرائم را که برای پلیس شناخته شده و تحت پیگرد قانونی قرار گرفته اند مورد ارزیابی قرار دهند . بنا به نظر رادزنویز تقریباً 15 درصد کل جرائم و جنایات انجام شده در انگلستان رسماً ثبت و گزارش می‌شوند . آقای جونز رقم واقعی را بالاتر از آن می داند و معتقد است که حدود 25 درصد کل جرائم ظاهر و گزارش می گردند و بقیه بصورت ارقام سیاه باقی می مانند ، باعتقاد ویهنرتعداد تخلفات جنائی شناخته نشده به انضمام تخلفات گزارش نشده بین حداقل دو مرتبه و حداکثر چهار و نیم مرتبه تعداد جرائم واقعی گزارش داده شده در آمارهای جنائی تغییر می‌کند . (همان منبع :126)

پول شولو و همکارش ژان سوزینی ، جرم شناسان فرانسوی ، در این زمینه چنین مینویسد : تعداد جرائم جنسی که عرض حال شکایت آنها به دادگستری فرانسه ارسال می‌شود هر سال بطور متوسط در حدود 7000 فقره است ، در حالی که بسیاری از انحرافات جنسی هرگز مورد شناسائی مقامات پلیس واقع نمی‌شوند . زیرا بسیاری از افرادی که مورد تجاوز واقع می‌شوند اعمال جنائی را در اثر احساس شرمندگی ، افشاء نمی‌کنند و یا اینکه در اثر تهدیدهای متجاوزین از افشای آن خود داری می‌نمایند . علاوه بر این ، بسیاری از افراد مجنی علیه وقتی مورد تجاوز و تعدی قرار گیرند برای حفظ آبروی خود موضوع تجاوز را به مقامات پلیس گزارش نمی‌دهند . از این گذشته ، وقتی جرائم جنسی به زنا با محارم مربوط می‌شود ، بدون تردید این نوع جرائم جنسی نیز هرگز افشا نمی‌شود . مثلاً ممکن است سالهای متمادی این اعمال خلاف و غیر قانونی میان افراد تکرار شود ، ولی هرگز زبان به رازگوئی باز ننمایند ، و اگر فرد جنایتکار در اثر ارتکاب یک جرم خطر ناک دیگر مورد تعقیب مجنی علیه قرار گیرد ، بدون اشاره به تجاوز جنسی فقط جرم خطر ناک مجرم به مراجع قضائی گزارش           می‌شود . در مقابل اینها ،گاهی هم اتفاق می‌افتد که یک جرم جنسی بطور افترا آمیزی گزارش شود و ادعاهای موهوم دراین قبیل موارد ، اغلب نتایج وخیمی را برای طرف مورد تعقیب ببار آورد .

دلائل دیگری وجود دارد که ممکن است تخلفات نامشروع و جرائم جنسی هرگز به پلیس گزارش نشوند . زیرا اولاً ، امکان دارد که افراد ذینفع آگاه نباشند که تخلفی به وقوع پیوسته است . مثلاً بچه هائی که در هنگام بازی ممکن است مرتکب تجاوزات مختلفی بشوند . دومین دلیل برای قصور در گزارش جنایتها این است که طرفین ممکن است با میل شخصی ولی غیر قانونی مرتکب عمل خلاف شوند ، بطور مثال زنا با محارم و تخلفات جنسی که در بین جوانان و دختران اتفاق می‌افتد . زیرا اگر یک قربانی مورد تجاوز مایل نباشد ، امکان ندارد که طرف متخاصم مورد تعقیب قرار گیرد. (همان منبع : 129)


روانشناسی جامعه جرم خیز به روش روانشناختی

جامعه جرم خیز

در جوامع پیشرفته و یا صنعتی امروزی که خود را اسیر تکنولوژی نموده و روابط انسانی را فراموش کرده اند تجاوز ، سرکشی ، عصیان ، کلاهبرداری ، سرقت ، آدم کشی با شدت و بیرحمی هر چه بیشتر پدیدار می گردد و مردم اینگونه جوامع را وحشتزده و هراسناک نمی‌نماید تا به حدی که همه از هم میترسند و یا به هم اعتماد ندارند . وقایع خونین و مرگبار هر روز بیشتر و شدیدتر می‌شود در حالیکه اکثر مردم جوامع امروزی نسبت به گذشته از آموزش های جدید ، بیشتر برخوردارند پس باید کمتر مرتکب چنین اعمال غیر انسانی شوند هر روز تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی مرم بیشتر می‌شود . فرزند کشی ، همسر کشی ، همنوع کشی و دیگر جنایاتی که شرحشان را از جراید و رسانه های گروهی میخوانیم و می‌بینیم همه و همه نشان بی ثباتی اجتماعی و ضعف روابط و اصول انسانی و اخلاقی است . بی اعتقادی و بی ایمانی مردم نسبت به اصول اخلاقی و انسانی که به گسترش اینگونه جریم و جنایات کمک کرده به این دلیل بیشتر می‌شود که به جای توجه به حیثیت انسانی به ارزش‌های مادی بیشتر توجه می‌کنند وقتی می خوانیم یکنفر در فلان جامعه در یک روز چند نفر را از نعمت زندگی محروم می‌کند و یا توسعه طلبی و جاه طلبی صاحبان قدرت  با ایجاد جنگها عده بیشماری از مردم بیگناه را بخاک و خون می کشاند فقط بخاطر اینکه عده ای که در کار صنایع تسلیحاتی سرمایه گذاری کرده اند به ثروت بیشتری دست یابند و رهبران انها به توسعه طلبی خود برسند در اینصورت برای مفهوم انسانی جائی باقی نمیماند . هنوز هم دنیا اثرات تلخ جنیات جنگ های جهانی را تحمل می‌کند و هنوز هم مشاهده معلولین جنگی احساسات انسانی مردم جوامع خویش را جریحه دار می‌نمایند راستی چرا ابرقدرتها با گسترش اینگونه اعمال اعتماد عمومی را کم می‌کنند و به بی ایمانی مردم نیز کمک می‌نمایند و تعادل اقتصادی و اجتماعی را در جهان و بعد در جوامع برهم میزنند . و بر هم خوردن تعادل اجتماعی و اقتصادی خود یکی از عوامل ازدیاد جرایم است چون پس از دستگیری مجرمین وقتی به علت ارتکاب جرمشان پی می بریم می‌بینیم که بیشتر ریشه اقتصادی و اجتماعی دارد تا جنبه روانی و تازه بیماریهای روانی از جنگها و گسترش اعتیاد و الکسیم ناشی می‌شود .

ازدیاد جرایم در جامعه امریکا به حدی رسیده است که در شهرهای بزرگ و صنعتی و تجارتی کسی جرأت پیاده روی در خیابان ها و پارکها را به هنگام شب ندارد و تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی به حدی رسیده است که مردم در حالت هراس اجتماعی بسر می برند چون جرایم در اینگونه جوامع روزبروز بیشتر می‌شود .

وقتی به ریشه و علل ارتکاب جرایم توجه کنیم می‌بینیم آنقدر که جامعه و شرایط نامطلوب آن مؤثر است ، فرد گناهی ندارد .

برای شناخت علل اجتماعی ازدیاد جرایم در اینگونه جوامع باید به نادرستی قوانین جزا و عدم سازگاری آن قوانین با شرایط و اوضاع و احوال کنونی و کیفر بیش از حدی که برای بیشتر مجرمین در نظر می‌گیرند توجه کرد در  حالیکه همین قوانین جزای پوسیده و قدیمی در برابر عده ای ، آبستن حوادث و شرایط و روابط می‌شود و به نوبه خود دلیل عمده ای برای ارتکاب جنایت و تجاوزبه دیگران می‌شود .

با اینگونه قوانین جزا مجرمین را محکوم به مرگ می‌کنند یا به زندان می فرستد ولی آیا کشتن عده ای جز از بین بردن و نابودی معلول نتیجه گیری دارد ؟ علل اگر باقی بمانند ،معلولهای بیشتری را به وجود می آورند و دیگران جای جنایتکاران گذشته را می‌گیرند چنانچه مطالعه ای در زمینه درصد جرایم شود به این نتیجه می‌رسیم که روز بروز بر تعداد مجرمین افزوده می‌شود پس از قوانین جزا هم راهی برای جلوگیری از ارتکاب جرایم نیست چنانکه کسی با ارتکاب عمل تجاوز جنسی به عنف در جامعه ما که منع قانونی دارد او را به 3 تا 7 سال زندان محکوم می‌کنیم و طبق همین قوانین اگر کسی بیش از 6 ماه محکومیت قضائی داشته باشد از کلیه حقوق اجتماعی محروم است حتی حق استخدام شدن را از او می‌گیرند یعنی کسی است که با یک خلاف که برای هر کس در زندگی ممکنست اتفاق افتد نمی‌تواند به استخدام دولت یا مؤسسات دیگر در آید و یا به تحصیل خود ادامه دهد پس جامعه و قوانین حقوقی ، عملا او را از ساخت اجتماعی بازداشته و به کجروی او کمک می‌کند.

حال باید دید با فرستادن جوانی به زندان او را در کنار چه کسانی قرار می‌دهیم و آیا زندان برایش بصورت آموزشگاه مناسبی در جهت آموزش شیوه های مختلف ارتکاب جرم در نمی آید ؟ اگر به شرح پرونده های جنائی دادگستری مراجعه کنیم می‌بینیم که چه انسانهائی قربانی قوانین کهنه جزائی شده و برای همیشه از جامعه طرد شده‌اند در حالیکه عملشان در اصل بر آورد نیاز جنسی و طبیعی آنها بوده است منتها بر اثر عدم آگاهی شیوه صحیح و جامعه پذیر ارضاء جنسی را نمی دانسته اند . همچنین است در مورد جرایم دیگر و چگونگی مجازات آنها .

رسانه های گروهی از طریق نمایش فیلم های جنائی تلویزیونی ، صفحات حوادث مطبوعات و رمان های پلیسی و جنائی نیز در امر یادگیری و ازدیاد جرایم تأثیر نامطلوبی دارند چون بسیاری از مجرمین جوان سعی کرده اند خود را بجای هنر پیشه های فیلم های جنائی گذارند به عبارت ساده تر اعمال آنها را تقلید نموده اند. مهاجرت و شهر گرائی روستائیان یکی دیگر از عوامل ازدیاد جرم است چون پس از مهاجرت به شهر به سختی می‌توانند خود را با قوانین و شرایط زندگی شهری و از همه مهمتر فرهنگ جامعه سازگار نمایند وضع مهاجرین مکزیکی در امریکا و ازدیاد جریام بین آنها و یا روستائیان جامعه ما که به علت عدم آگاهی زودتر در دام عوامل مخرب اجتماعی گرفتار می آیند و بنوبه خود مرتکب جرایم مختلفی می‌شوند از این نمونه اند .

عدم تأمین اقتصادی و اجتماعی از قبیل نداشتن مسکن مناسب و تغذیه درست و امکانات درمانی به ضعف روابط انسانی منجر می‌شود و ضعف روابط انسانی هم خود به خود به تجاوز و بی توجهی نسبت به دیگر افراد جامعه منجر می‌شود . اگر احتیاجات اولیه مردم تأمین شود . عصیان ، تجاوز و بدنبالش ارتکاب جرم کمتر خواهد شد چون فقر یکی از عوامل کشش به طرف ارتکاب جرک است ولی علت اصلی آن نیست . فرزندان خانواده‌های فقیر ممکنست در معرض برخورد رفتارهای ناپسند واقع شوند و مرتکب جرایمی گردند . ولی اغلب هم انسانهای مفیدی برای جامعه می‌شوند .

توجه به معیارهای ارزش مادی و مقام پرستی بجای توجه به حیثیت معنوی و انسانی در جوامع باصطلاح متمدن امروزی ممکن است به ارتکاب جرایم خاصی منجر شود مثلاً خود فروشی برخی برای کسب مقام در برخی جوامع و یا به خاطر تهیه و خرید وسائل زینتی و زیبائی بخصوص اگر در آمد نداشته باشند بدست آوردن آنها می‌تواند انگیزه ای برای ارتکاب جرم باشد .

عوامل شغلی نیز می‌تواند انگیزه ارتکاب جرم شوند مثلاً صاحبان قدرت و ثروت و سوداگران هر جامعه ممکنست در معرض خطر کشته شدن واقع شوند همچنین روانپزشکان در معرض خطر حمله بیماران روانی خود هستند و یا قضات نیز در معرض حمله مجرمین جامعه خویش می‌باشند و یا قاچاقچیان که برای پیشرفت کار خود ممکنست به دیگران صدمه ای برسانند .

محیط پرورشی نامساعد به بیکاری و ولگردی افراد کمک می‌کند و ولگردی به نوبه خود به ازدیاد ارتکاب جرایمی منجر شود و یا چنانچه والدینی که مجرمین حرفه ای هستند اگر فرزندانشان را خود پرورش دهند امکان ارتکاب جرایم آنان از طریق روش های تربیتی نادرست والدینشان وجود دارد .

با توجه به عوامل فوق جرم از این دیدگاه باید به عنوان یک پدیده ضد اجتماع مورد مطالعه و تحقیق واقع گردد و دراین گونه تحقیقات به همبستگی و ارتباط بین اعمال جرم آمیز و شرایط اقتصادی و اجتماعی و پرورشی جامعه نیز باید توجه کرد .

برای جلوگیری از ازدیاد ارتکاب جرایم در هر جامعه ابتدا باید محیط اجتماعی و نوع جرم را شناخت و به علل آن توجه کرد تا از طریق آموزش صحیح و ایجاد محیط سالم و باز آموزی روش زندگی درست را از طریق تعلیم حرفه ای خاص که مورد نیاز جامعه باشد به آنها یاد داد چون بیکاری یکی از عوامل ارتکاب جرم است تأمین زندگی اقتصادی مردم و فراهم آورن وسایل و امکانات زندگی به شکل صحیح در حد نیاز انسانی راه حل دیگری برای از بین بردن ارتکاب جرایم است .

رعایت و اجرای قانون بصورت عادلانه و برای همه بطور یکسان به ایمان مردم نسبت به معیار حقوقی کمک می‌کند چون احساس عدالت اجتماعی خود انگیزه مناسبی برای جلوگیری از ارتکاب جرم است . ایجاد امکانات درمانی در مؤسسات درمانی از طریق بحث درباره مسائل اجتماعی زنبگی مجرمین و نشان دادن زندگی صحیح له آنها با شرکت و اظهار نظر مجرمین در گروه درمان که شامل مددکار اجتماعی ، روانشناس ، روانپزشک و جامعه‌شناس است به نوبه خود روش صحیح زندگی را به آنها یاد می‌دهد و شانس بازگشت آنها را به جامعه و زندگی عادی بیشتر می‌کند . (فرجاد،                    1363: 186-180)


سبک های مدیریت از منظر روانشناختی

دانش مدیریّت :

مدیر یک سازمان باید از کلیّه ی اموری که سازمان به خاطر آن بوجود آمده اطّلاع کافی داشته باشد و همچنین از امور مدیریّتی نیز مطّلع باشد و این دو لازم و ملزم یکدیگرند، یعنی علاوه بر آشنایی و فنون مدیریّت باید در رایطه با سازمانی که فرد مدیر در آن گمارده می شود نیز باید اطّلاعات کافی داشته باشد که ما به معرفی بعضی از این اطّلاعات می پردازیم.

1 – اطّلاعات اداری : یعنی اینکه مدیر یک سازمان باید از کلیّه ی موازین و مقرّرات سازمان آگاهی داشته باشد تا با استفاده از این آگاهی در تصمیم گیری های خود موفّق باشد.

2- اطّلاعات فنّی : مدیران هر سازمان لازم است که در سازمانی که هستند از فعّالیّت هایی که در آن جریان دارد اطّلاعات کافی داشته باشد، یعنی هر مدیری در هر پستی که قرار می گیرد فنون مربوط به آن حرفه را مطّلع باشد.

3- اطّلاعات روان شناسی : در مدیریّتی که لازم است گاهی کارمندی تشویق شود و زمانی تکویر، به کارگیری روش های متأثّر از شناخت روان شناسی، می تواند در مورد اعمال کارمندان طبق یک قضاوت اتّخاذ تصمیم صحیح را رابرای مدیران تسهیل کند1.

 

 

 

سبک های مدیریّت :

منظور بحث در این قسمت شیوه های مختلفی است که مدیران در امر مدیریّت و رهبری سازمان اعمال می کنند که انتخاب روش مدیریّت از طرف مدیران با خواسته ی سازمان، موقعیّت زمانی و شخصیّت فرد مدیر بستگی دارد. تا زمانی که سازمان محدودیّتی برای مدیران قایل نشده باشد، مدیران قایل خواهند بود با وسعت و دامنه ی فکری باز تری به ابراز خلاقیّت و بروز توانایی های خود، جامه ی عمل بپوشند. ولی اگر سازمان گستره ی مدیریّت را محدود کند، در چنین حالتی مدیران از اعمال نظر و به کارگیری ابتکارات فردی بروز خواهد ماند. لذا در این زمینه می پردازیم به سبک ها و شیوه هایی که مدیران در محیط کاری خود جهت رسیدن به اهداف سازمان اعمال می کنند.

1-  مدیریّت صرفاً هدف گرا : مدیریّتی که هدف اصلی و نهایی آن تلاش و کوشش در رسیده به هدف تعیین شده از سوی سازمان باشد. در این سبک مدیریّت، مدیر بدون توجّه کامل به روابط انسانی بین اعضاء، در سر و سامان دادن به امور جاری سازمان کوشش نماید.

در چنین مدیریّتی، اعضاء غیر از سرپرستان و مسؤولان چون ابزاری در دستگاه سازمانی جذب ده و با اراده ی ما فوق های حود به حرکت در می آیند. لازمه ی اعمال چنین مدیریّتی، ایجاد سبک های سازمانی با عناوین مختلف است که فقط کارکنان را به طور عمودی به هم متّصل ساخته و از ارتباطات افقی بین آنها جلو گیری می نماید.

2- مدیریّت عضو گرا : در این مدیریّت بر خلاف نوع قبلیکه به افراد توجّه نمی شود در قدم اوّل و به قبل از هر چیز رضایت اعضایش پیش از هر جیز مورد توجّه است. چون باید هدف سازمان نیز بر آورده شود لذا، مدیریّت در این سبک سعی دارد که با ایجاد رضایت باطن در کارکنان به انگیزش انجام امور محوّله در آنها بپردازد.

3- مدیریّت سایه نما : مدیریّتی که به این سبک اعمال می کند معمولاً دستورالعمل ها و مقرّرات سازمان را به کارکنان و زیر دستان خود ابلاغ می کند ولی، در چگونگی اجرای آن کاری ندارد. و سعی دارد که کارکنان سازمان را به حال خود بگذارد یعنی مانند سایه که اثری از خود به جای نمی گذارد گه کاهی از بالای سر کارکنان گذشته ولی اثری از خود بر جای نمی گذارد.

بدین منظور در سبک مدیریّت سایه نما ابلاغ مصوّبات، خواسته های سازمانی و اخذ مدرک از کارکنان، جهت دریافت و رویت دستورات توسط آنها در سر لوحه ی وظایف او را تبرئه می کند. در مدیریّت سایه نما برآورد هدف جنبه ی شخصی دارد و سعی فرد مدیر بر این استوار است تا منافع خود را که شاید استمرار امتیازات مدیریّت به صورت ارضای مادّی و معنوی و یا روحی و روانی باشد پایدار سازد.

4- مدیریّت میانه رو : همانطور که از نام آن بر می آید، مدیریّت در این سبک سعی دارد که، هم هدف سازمان و هم اعضاء همزمان و با هم مورد توجّه قرار دهد و بدین طریق که مثل مدیریّت هدف گرا منظور صرفاً افزایش بازده نیست، بدین سبب سعی می شود تا ناراحتی خاطر اعضاء فراهم نشده و یا کوشش جهت ایجاد انگیزش در اعضاء هدف نیز حمایت شود ازعان این نظر گویای این نیست که در زمینه های حسّاس نیز نظر خواهی اعمال می گردد. بلکه با توجّه به بوروکراتیک بودن این نوع مدیریّت ها فقط در موارد کلّی اعضای سازمان به بازی گرفته می شوند و گرنه موارد حسّاس سازمان در قلّه ی مدیریّت مورد اخذ تصمیم قرار می گیرد. از این که در مدیریّت میانه رو از افراط ئ تفریط در امور خبری نیست لذا می تواند در برآورد هدف سازمان مثمر ثمر واقع شود.

5- مدیریّت ایده آل : در افراد نیازی اساسی وجود دارد که مدیریّت ایده آل، آن نیاز را برآورده می کند و آن نیاز در گیر شدن و احساس تعهّد نمودن با کار ثمر بخش است.

به این ترتیب وضع چنان است که از استمداد قابلیّت افراد به تفکّر خلّاق و رایه ی ایده های نو استفاده می گردد.